ساعت 6 عصر از دانشگاه برگشتم خوابگاه. یک راست رفتم تو آشپزخونه ، با دو تا سیب زمینی و یه بسته پنیر پیتزا و سس مایونز که خداوند انشاالله هر آینه بر قبر مخترعش نور بتاباند!...اولی رو بذارید توی ماکروویو دو دقیقه بپزه و بعد دومی و سومی رو بریزین روش بخورین تا غم دنیا یادتون بره!... داشتم میخوردم و کیف میکردم و غم دنیا یادم میرفت که یهو سمیه وارد آشپزخونه شد و صاف اومد نشست اونور میز تقریبا روبروی من و من غمباد گرفتم (این یک دختر الجزایری بود که توی روزهای قبلی توی بحث طرف عمر رو گرفته بود)....سلام علیکی کرد و پرسید: " بنظر تو خدا وجود داره؟"
- نداره؟
- چرا داره. اما نمی دونم وقتی ازم می پرسن چطور باید اثباتش کنم.
یه نیم ساعتی سر این مساله صحبت کردیم و من دوباره یاد بچگی هام افتادم. اون روزها که 3، 4 سالم بیشتر نبود و مادرم – که همه موفقیتهام رو از او دارم – به من میگفت:" بیا بازی کنیم!..تو یک مسلمونی و من یک کافرم... ببین میتونی به من ثابت کنی که خدا وجود داره "...و من چقدر این بازی ها رو دوست داشتم. مادرم بدون ملاحظه سن من استدلال هایی رو در رد خدا میاورد که من رو جدا به شک میانداخت...و بعد خودش توضیح میداد که جواب این شکیات چیه و دوباره ادامه بازی....
بعد از موضوع اثبات خدا، سمیه بدون مقدمه گفت:" میدونی؟ من نماز نمی خونم. نه اینکه مخالفش باشم، اما مطمئنم خدا خیلی بزرگتر از اونه که بخواد بابت این چیزها ناراحت بشه"(!!)...ادامه داد:" البته روزه میگیرم ها ! خیلی هم به خدا معتقدم". این دختر اگر نمی خواست کسی قانعش کنه که نماز بخونه اصلا این مساله رو مطرح نمی کرد اینه که مطمئن شدم فقط دنبال بهانست که دوباره نمازشو شروع کنه. خونسرد گفتم خب بیخود روزه می گیری. دیگه نمی خواد بگیری! یه کم چشماش گرد شد. گفت :" واسه چی؟". گفتم واسه چی بگیری؟
- واسه اینکه اگه نگیرم گناه داره.
- کی گفته گناه داره؟
- (یه کم عصبانی شد فکر کرد دستش انداختم) یعنی چه؟ چطور نمی دونی؟ خدا خودش گفته.
- خدا خودش به تو گفت که اگه روزه نگیری گناه داره اما اگه نماز نخونی گناه نداره؟
گفت:" نه! اما روزه رو باید گرفت!" . گفتم:" خدا خیلی بزرگتر از اونیه که بخواد از روزه نگرفتن تو ناراحت شه." گفت: "خب چرا باید نماز خوند؟" و این سوال کافی بود برای اینکه مجبورشم درباره خیلی واجبات دیگه هم توضیح بدم .
توهمین هیری ویری و وسطهای صحبت درباره نماز و خدا و اطاعت از خدا ، یک دختری هم اومد و روبروی ما نشست. داشت واسه خودش شیرکاکائو درست می کرد، اما به حرفهای ما هم خیلی جدی گوش میداد. صحبت هام با سمیه تموم شد. آشپزخونه کم کم داشت شلوغ می شد. این دختر یه جوری بود!..یه جوری بهم نگاه می کرد. اینقدر ذل ذل نگام کرد که سلام کردم!!!
من:سلام!
اون:سلام! خوبی؟
هورا عین خودم زود دخترخاله میشه!..ادامه دادم:
- خوبم!..تو چطوری؟...چه خبر از مامان اینا؟...!!!
یهو پخی زد زیر خنده...
- مامانم؟...خوبه بهت سلام رسوند!!
دوتامون شروع کردیم به خندیدن... بنظرم دختر خونگرمی اومد، حداقلش این بود که "شوخی" رو درک میکرد و خب هر کس یکبار در عمرش به یک آدم "شوخی نفهم" برخورد کرده باشه، میفهمه که چه نعمتیه!... بدون اینکه اسم و رسم همو بدونیم شروع کردیم به گفتن از در و دیوار... کم کم بقیه هم اومدند دور میز ما.چقدر روحیه ما دوتا بهم شباهت داشت. چقدر از پیدا کردن هم خوشحال بودیم. ازش پرسیدم:
- اسمت چیه؟
- اَمبروژا (Ambrosia)...همین کلمه تو فرانسه طور دیگه ای تلفظ میشه، فرانسوی ها "اَمغُزی" صدام می کنن. تو چی صدام میکنی؟
- من؟....بهت میگم عمقِزی!
(و داستان عمقزی رو براش تعریف کردم. بعد ها هر وقت صداش میکردم:"عمقزی!"، خودش با یک لهجه خیلی خنده دار میگفت: دور کلاش قرمزی!) و در ادامه گفتم خودت کدوم اسم رو دوست داری؟...گفت همون اسم خودم! پرسید راستی تو کجایی هستی؟...گفتم: تو چی؟....نگاه همه بچه ها به سمت ما دو تا برگشت...گفتم: من ایرانی ام....چند ثانیه مکث کرد...با چشماش سقف رو نگاه کرد...لپهاشو باد کرد و بعد همه هواهاشو قورت داد. گفت: من آمریکایی ام...
بدون اینکه هبچ توضیحی بهم بدیم نزدیک به یک دقیقه می خندیدیم ...هی از بالای چشم به هم نگاه میکردیم و می خندیدیم اونقدر که اشک هردومون در اومد ...چقدر سخته توضیح حسی که اون لحظه داشتیم و چقدر پشت اون خنده ها حرف رد و بدل شد. بعد از پاک کردن اشکهامون، امبروژا ازم پرسید:" تو با من دوستی دیگه، نه؟" گفتم:" معلومه..." و بعد برام توضیح داد که اکثر بچه های فرانسوی ساکن خوابگاه از وقتی که فهمیده ند آمریکاییه باهاش حرف نمی زنن.
اون روز انقدر باهم حرف زدیم تا نگهبان شب اومد و مارو از آشپزخونه بیرون کرد تا درشو قفل کنه. ما هم از رو نرفتیم و تا نصفه شب کنار پاسیو صحبت هامونو ادامه دادیم. نگران بود و از کشورش به شدت بدش میومد. بهم گفت میترسم اگر وضعیت کشورم همینجور پیش بره در آینده کسی حاضر نشه با بچه های من دوست بشه. حرفهای اون برای من خیلی جالب بود و حرفهای من برای اون. باورم نمیشد که اینها رو دارم از زبون اون میشنوم اینقدر که چند بار شک کردم شاید داره ادا در میاره! یا به هر دلیلی که من نمی دونستم داره دروغ میگه. اما گذشت زمان بهم نشون داد که اینطور نبوده.
چقدر زود باهم دوست شدیم...چقدر زود حس همدیگه رو فهمیدیم... چقدر زود بهم وابسته شدیم... چقدر زود با هم صمیمی شدیم...
این مورد امروز دیگه جدا باعث خجالت بود! هر چی فکر میکنم نمی فهمم چرا آدم باید تلفظ یک کلمه ساده رو یادش بره.
خانم فراندون – منشی لابراتوار - که حالا به اصرار خودش ملیکا (Malika) صداش می کنم واقعا زن مهربونیه. هر روز ساعت 10 صبح بهم تلفن میزنه که از تو اتاقم (طبقه سوم) برم تو دفترش (طبقه چهارم) تا با لوغانس (Lorence) و اغنو (Arnaud) قهوه بخوریم (من چایی، اونا قهوه!) . در همین حین از فرصت استفاده می کنه ودر هر موردی که به ذهنش میرسه حرف میزنه. از وقتی من پام به این لابراتوار رسیده واز اونجا که اولین و تنها موجود ایرانی حاضر در این دپارتمان هستم به محض اینکه جماعت چشمشون به من می افته یاد سوالات و انتقادات و پیشنهاداتشون درباره ایران میفتن و این خیلی اذیت کننده ست چون اگر قرار باشه مجبور باشی هر جایی که میری هی جواب پس بدی، واقعا به اعصاب فولادین نیاز پیدا میکنی!...یکی از ویژگیهای این فرانسوی هایی که من باهاشون سر و کار دارم هم اینه که طرف جمع هستن و نه طرف حق! یعنی اگر با شما تنها باشن آنگاه حق با شماست و کافیه دو نفر فرانسوی در کنارشون باشه تا آنگاه بشن مخالف شما !اینه که اصلا نمی شه رو مهربونی ها و حمایت هاشون حسابی باز کرد.

امروز یکی از اون روزهایی بود که یک استاد محترم و حتی شاید خیلی محترم ، هم به جمع ما اضافه شده بود و با اصرار های ملیکا مونده بود تا اول یک قهوه بخوره و بعد بره. ملیکا – که علاقه زیادی به حرف زدن هم داره – شروع کرد به صحبت که :
" این خانم جوان، دانشجوی جدید ماست...ایرانیه... گفتن نداره، واضحه که ایرانیها عرب نیستن...پرس هستن...(چی چیو واضحه؟ اینا همه رو خودم بهش گفتم! اون خودشم فکر کرده بود ما عربیم!)... چند روزیه که اومده این شهر.. این شهر و این لابراتوار رو خیلی دوست داره...(دروغ میگه! اینا رو من نگفتم...هر کس ندونه شما میدونین که من آرزو داشتم دانشجوی ENSAM باشم نه اینجا)...و البته چون مسلمونه نمی تونه با آقایون دست بده (باریکلا ملیکا! این یکی رو خیلی خوب و به موقع گفت)"
استاد خیلی محترم : خوش بختم! امیدوارم بهتون خوش بگذره! ( این غایت آمال العارفین اینجاست!)
همه چیز داشت خوب و خوش به مرحله اتمام نوشیدن قهوه می رسید و همگان از سفر به کشورهای کهن و من جمله ایران و تخت جمشید و اصفهان صحبت میکردن که یهو ملیکا، که چند دقیقه ای می شد سکوت اختیار کرده بود، جهت به نمایش گذاشتن معلومات پنهانش و به رخ کشیدن ویژگیهای فرهنگی فرانسه جلوی این سه نفر گفت:
" دیدن کشورهای مختلف باعث میشه تجربیات آدم زیاد بشه و فرهنگهای مختلف رو بشناسه. مثلا ایرانیها اکثرا مسلمون هستن . من اسلام رو میشه گفت که خیلی خوب میشناسم(!) و خوب واقعا یک فرهنگ متفاوته از اونچه مثلا در فرانسه رایجه. برای مثال اسلام به مردها گفته که میتونن 4 تا زن بگیرن و در فرهنگ ما اصلا اینطور نیست غیر از اینه لوغانس؟"
لوغانس:" آه ! اصلا حرفشم نزن! فکر میکنم یک زن فرانسوی هیچوقت نتونه بپذیره که همسرش 3 تا زن دیگه هم بگیره . اصلا چنین اجازه ای رو به همسرش نمی ده. البته خب اینجا فرانسه است. فکر میکنم ایران هم وقتی بیشتر پیشرفت کنه زنها می تونن حقشونو از مردها بگیرن" (این یه تیکه آخر رو به عنوان دلداری و بشارت به من گفت!... بشارت یک منجی!!) و شروع کردن به تحلیل مسائل فقهی اسلام! من حرفی نمیزدم..آخه چی بگم؟!...آخه از کجا شروع کنم؟...اما دیدم داره این برداشت میشه که همه کشفیات ذهنیشون درسته و لابد مسلمونها هم تا امروز به این چیزها فکر نکرده ند یا جوابی براش نیست . گفتم:" اسلام به مردها توصیه نکرده که 4 تا زن بگیرن. در واقع اسلام تعداد همسران یک مرد رو کاهش داد و محدود کرد. قبل از اسلام رسم بود که مردها تعداد زیادی زن داشتن. همین بیخ گوش شما پادشاهانی بودن که تا 10 تا همسر داشتن و کاملا هم طبیعی و عرف بود. اسلام که اومد این تعداد رو محدود کرد و تازه با شرایط خیلی خاص و سخت. از طرفی جنگهایی که اتفاق می افتاد و می افته باعث میشه همیشه مردها کشته بشن و این وسط زنانی می موندن بعضا با بچه که توانایی دادن خرج زندگی رو نداشتن. اینجا چه اشکالی داره که یک مرد بطور قانونی سرپرستی اون رو هم – با رضایت همسرش – بر عهده بگیره؟... همسر اون زن برای دفاع از منهم جنگید. چطور زمان جنگ که بود اون زن پذیرفت که همسرش برای دفاع از خودش و دیگران به جنگ بره؟ خب چه اشکالی داره همسر من در چنین شرایطی برای اونها هم نون آور بشه؟...ضمن اینکه تا اونجا که من اطلاع دارم زنان فرانسوی که هیچوقت نمی تونن بپذیرن همسرشون 3 زن قانونی داشته باشه، با زنان غیر قانونی همسرشون خیلی راحت کنار میان...چون ملیکا دیروز به من گفت که متاسفانه اینجا 70% مشتریان زنان خیابانی، مردهای متاهل هستن و تازه این بجز معشوقه هاییه که اونها خارج از خونه دارن وغالبا زنان به خودشون اجازه نمی دن وارد حریم آزادی همسرشون بشن و در این مورد دخالتی کنن. (حالم بهم خورد ازین آزادی!)"
این جمله آخری رو خود ملیکا بهم گفته بود که راست یا دروغ دیگه نمی تونست نفی اش کنه! خود ملیکا بحث رو عوض کرد و از در و دیوار گفت و یه چند تا سوال درباره شنیده هاشون از اسلام پرسید، یکی چرت تر از اون یکی ... و من هر جمله که تموم میشد با خونسردی میگفتم: " نه!این دروغه!"..." این دروغه"...و هر بار این جمله رو به زبون میاوردم میدیدم لبخند ملیحی روی لب حضار میشینه. روی لب همه، بجز آقای استاد خیلی محترم! که سمت راست من روی تنها صندلی اتاق نشسته بود...این سوال و جوابها چند بار تکرار شد و من هر بار موکدا میگفتم که: " این دروغه "
بعدتر فهمیدم که این جمله به فرانسه میشده: "c’est mensonge" ... ) سِه مُن سُنژ( ... اما من هر بار این جمله رو اینطور تلفظ میکردم: "سِه مُن سَنژ" (c’est mon singe) و این جمله یعنی که این آقا میمون منه!!! (از شانس بد من اشاره به یک جنس مذکرهم داره!)
بار آخری که این جمله رو گفتم و متحیر بودم که چرا همه لپهاشون گل انداخته، استاد در حالیکه واقعا کلافه شده بود گفت: نخیر مادمازل! من میمون شما نیستم!
تازه متوجه شدم که در تمام این مدت دست راستم هم به سمت استاد اشاره داشته!!
امروز، اول مارس 2005 بود. اولین روزی که ساکن خوابگاه دانشجویی Lakanal شدم. عجب خوابگاهیه!
خوشـــــــــــــــــــــــــــــگل! یک سالن تلویزیون هم داره که توش میز بیلیارد و فوتبال دستی هم هست و اگر جشنی باشه(مثلا تولد کسی) اونجا برگزار میشه. اتاق ها خیلی کوچیکه، اما خب ! بد هم نیست. یک آشپزخونه بزرگ داریم که تقریبا هم آشپزخونست، هم اتاق مطالعه، هم سالن کنفرانس!
عصر، اولین باری بود که رفتم تو آشپزخونه، یک جماعت دور میز بودن. یکی پرسید: "تو جدیدی؟"(سوال رو تروخدا!) گفتم آره. پرسید از کدوم کشوری؟ وای چقدر تند حرف میزد! اینا اصلا عادت به آهسته و شمرده حرف زدن ندارن! یک دختری که سنش از همه بیشتر بود ونسبت به بقیه لباس نامناسب تری هم پوشیده بود، خودش و دیگران رو بهم معرفی کرد:
" من اسمم نائله (Naoual) اهل الجزایر هستم و مسلمونم. این سیلون (Sylvain) فرانسویه، منصور(Monsour) اهل Mayotte،مغی (Marie) فرانسوی، مغیاما (maryama) اهل مایوت، یاسمینا(Yasmina) اهل مایوت ، دینش (Dinesh) اهل هند، ویدد (Widad) الجزایری، ریاض (Riad) الجزایری و عمر (عمر دیگه!) هم از فلسطین. ای بابا! این دخترها همه شون(بجز مغی) مسلمونن و اینقدر هم پوشش هاشون زننده ست. اینجا هیچ کس فامیلی کسی رو نمی دونه و همه هم رو با اسم صدا می کنن. می خواد رئیست باشه می خواد پیش خدمتت باشه یا هر کس دیگه.

بگذریم. به هر کدوم سلام کردم و جمله ای گفتم که بفهمن از آشنایی با هر کدوم خوشبختم و خوش وقتم و خوشحالم و خلاصه هر جمله ای که توش "خوش" داشت و بلد بودم استفاده کردم! و به عمر هم بابت اینکه فلسطینی بود و موضع کشور ما هم در باره فلسطین خیلی ویژه هست چند تا "خوش" اضافه تر!!. اما این عمر عجب آدمی بود! همون اول که گفتم ایرانی ام، چپ چپ نگاهم کرد! و اولین چیزی که گفت این بود:" تو شیعه ای؟" چشمتون روز بد نبینه!هنوز آره از دهنم در نیومده بود که شروع کرد: " واسه چی شماها میگین [حضرت] علی (ع) باید به جای پیامبر مبعوث می شد؟...این چه بساطیه که تو عراق ، تو کربلا راه انداختین؟ واسه چی جشن عاشورا رو کردین عزا؟! خجالت بکشین! راه میفتین تو خیابون خودتونو کتک میزنین که چی بشه؟ هان؟...کجای اسلام اینجوری گفته که شماها این کارها رو می کنین؟..." و همه اون کلمات کلیدی رو هم با لهجه غلیظ عربی فریاد میزد و ادا میکرد (خیلی ترسیدم به جان خودم!) خلاصه کلی بد و بیراه گفت !..می بینین توروخدا! مثلا روز اول بود!.. مثلا من مسلمون بودم و اونها هم مسلمون بودن! این هم به جای خوشامد گویی شون بود، اونم جلوی اینهمه مسیحی و لائیک و هندو و ...! تازه بد تر از همه اینکه اینا همه یا فرانکوفن هستن و یا خیلی به فرانسه مسلطن و من باید بعضی کلمات خیلی تخصصی رو می گشتم تا پیدا کنم یا کلی توضیح حاشیه ای بدم تا حالیشون شه چی می خوام بگم. اما چاره ای نبود. بلاخره باید جواب می دادم. گفتم اصلا اینطور نیست که شما میگین. کی گفته شیعه ها اینطور فکر میکنن؟ و توضیح دادم که از نظر شیعه اصلا قرار نبوده کسی غیر از پیامبر (ص) جای ایشون باشه. گفت:" در باره خلیفه ها چی فکر میکنین؟" گفتم: "ما معتقدیم که خلیفه اول ابوبکره. خلیفه دوم عمره، خلیفه سوم عثمانه و امام اول علی (ع)." و بعد تا می تونستم توضیح دادم که اون چیزی که مهمه اینه که ما همه مسلمونیم، من وقتی مسلمونها رو می بینم خیلی ذوق میکنم و اولین چیزی که به ذهنم می رسه اینه که ما چقدر تشابهات فکری داریم، اما باعث تاسفه که هر بار که من پیش اهل تسنن بودم اولین چیزی که به ذهنشون رسیده این بوده که اختلافات رو بکشن وسط و غالبا هم اطلاعات درستی از اهل تشیع ندارن و روی اطلاعات مبهمی که از منابع غیر معتبر بهشون رسیده خیلی قطعی تصمیم می گیرن." صدمه به خود" در مذهب من حرامه. بارها تا بحال علمای ما مردم رو از این مسائل نهی کرده ن. شما از من ایرانی میپرسین چرا عراقیها این رفتار ها رو دارن؟...خب منهم در باره خیلی از رفتار های مردم ژاپن سوال دارم. باید از شما بپرسم؟! اگر در باره عراقی ها سوال دارین برین از خودشون بپرسین هم زبون هم که هستین، من که نه هم زبونشونم و نه حتی یکبار پام به عراق رسیده.
بعد به عمر گفتم من تا شما گفتید فلسطینی هستید چه عکس العملی نشون دادم؟ گفتم که از آشنایی باهاتون خیلی خوشبختم. گفتم که فلسطین برای ما کشور عزیزیه و مردم ما، شما رو خیلی دوست دارن. گفتم که رهبر ما گفته که فلسطین پاره تن اسلامه...اما شما چطور با من برخورد کردید؟...
تقریبا کسی حرف نمی زد. نائل و ویدد- دو تا دختر های الجزایری- سر تکون میدادن و بقیه هم گوش میدادن...عمر اینبار با لحنی آروم تر گفت:" خب اگه اون خودزنی ها تو مذهب شما نیست پس چرا تو ماه محرم یکسری شیعه اونطوری قمه زنی میکنن؟". (نمی دونین چقدر ازین سوال بدم میاد!) گفتم به همون دلیل که پوشش هم برای زن واجبه و رعایت نکردنش حرامه و اغلب زنان اهل تسننی که من دارم تو فرانسه میبینم متاسفانه از فرانسوی ها بد تر میپوشن و یک ماه و دو ماه هم نداره و تمام طول سال هم وضعشون اینه.

آشپزخونه کلا ساکت شد! صِدام توش می پیچید! کلی کیف داد! منم دیدم حالا که چند جفت گوش مفت گیر آوردم چرا که نه؟! واسه تمرین فرانسه هم خوب بود! ادامه دادم! گفتم تو عربستان هم یادمه با وهابیون مشکل داشتیم و اونها هم یکسری تصوراتی رو به عنوان عقاید شیعه واسه خودشون ساخته بودن و تا می تونستن به ماها بد و بیراه گفتن. اما من هیچ وقت نمی گم سنی های عربستان فلان جورن پس کلا اهل تسنن اینجورین والا با نحوه عملکرد و تفکری که از وهابی ها دیدم باید دید خیلی بدی نسبت به اهل تسنن میداشتم اما میدونم که وهابی ها با شما فرق دارن و این رفتارهای شما هم مال عدم آگاهیتونه همین! اما بدونین که تکرار این برخوردها فقط از اعتبار حرفهای خودتون کم میکنه و من دلم نمی خواد این اتفاق بیفته چون شماها مثل خواهر ها و برادر های مایین و من دوست دارم جایگاه خوبی داشته باشین چون همه مون مسلمونیم"...
حرفهام تموم شد! و کسی هم دیگه چیزی نگفت. برای اینکه داغی سرم و یخی دستهام بره رفتم تو سالن تلویزیون یه کم قدم زدم. چه فشاری رو آدمه وقتی یک نفری و طرف مقابلت یک جماعتن و تند تند سوال میپرسن. از اونجا برگشتم به اتاقم . اتاق 12 . که فقط 3 اتاق با آشپزخونه فاصله داشت. وقتی میرفتم تو اتاقم شنیدم که از اتاق شماره 14 یعنی همسایه م خیلی آروم صدای قرآن میاد. نمی دونم کی بود اما هر کی بود آفرین!
و اما اولین روز دانشگاه! خانم فراندون، منشی لابراتوار که یک خانم فرانسوی سبزه با چشم و ابروی سیاه و موهای کوتاه و سیخ سیخی بود و قبلا اومده بود تو ایستگاه قطار دنبالم، قصد کرده بود که منو به بقیه معرفی کنه. تو راه پله ها همه اش تو این فکر بودم که آیا چند تا مرد اینجا هستند و لابد هم میخوان با من دست بدن و من باید چطور رفتار کنم که نه خیلی کنف بشن و ناراحت بشن و بهشون بر بخوره و نه من حرامی انجام داده باشم. خانم فراندون در مورد طبقات و دپارتمان ها برام توضیح میداد و من همونطور که سرم رو براش تکون میدادم بدون اینکه بفهمم چی داره میگه پیش خودم جملاتی رو برای توضیح نوع رفتارم با آقایون پایین و بالا میکردم .

اول رفتیم اتاق رئیس لابراتوار Simon Richir که مدیر تز من هم بود.
خانم فراندون اول وارد اتاق شد:
- Simon! اینم دانشجوی ایرانی مون!
آقای Richir اومد جلو. سلام کردم. سلام کرد. دستشو آورد جلو که دست بده. کل دوتا پاراگرافی رو که آماده کرده بودم بصورت یک دکلمه تحویلش دادم(!) : " ببخشید! خیلی عذر میخوام! من مسلمونم و با آقایون نمی تونم دست بدم. اصلا قصدم بی احترامی نیست، این یک دستور دینیه ، من نمی تونم تغییرش بدم. بازم ازتون عذر میخوام." تو اینجور مواقع خودم بیشتر از همه وضعیت طرف مقابل رو درک میکنم. خداییش واسه خود آدم هم سخته. تصور کنین توی یک جمع ، یک آدم محترم دستشو میاره جلو که با شما دست بده و شما عذر خواهی میکنین و طرف تو همون محوری که دستشو آورده جلو با سرعتی دوبرابر می کشه عقب، دستش رو مشت میکنه و بعد نمی دونه باید باهاش چکار کنه! و شما - در ذهن اطرافیان – کم کم شبیه یک انسان بدوی می شین با یک گرز در دست که اصول جهانی شدن و فرهنگ و تمدن جهانی رو نمی دونه.
آقای Richir بعد از اینکه باهام آشناتر شد ازم خواست وقتی با بقیه هم آشنا شدم برگردم پیشش تا با هم آشنا ترتر بشیم. راه افتادیم به سمت طبقه سوم.
- می ریم کجا خانم فراندون؟
- می ریم اتاق استاد راهنمای تزت. دوتا استاد دیگه هم اونجا هستن که باید باهاشون آشنا بشی و بعد هم بقیه دانشجوهای دکترا.
واویلا! خودش بود! قتلگاه من! قلبم سرجاش بالا و پایین می پرید بعد یکهو تپشش رو توی زانوی چپم و بعد توی پاشنه پای راستم حس کردم. اونقدر موضوع مهمتر برای فکر کردن داشتم که این مساله خیلی هم مهم نبود.
وارد اتاق اساتید شدیم. خانم فراندون معرفی فرمودند:
- این هروه (Herve) هست استاد راهنمات. پاتریک (Patrick) و هانری (Henri) هم از اساتید ما هستند این هم لورانس (Lorence) منشی دوم لابراتوره. (و بعد با یک هیجان خاص و لبخند چشمش رو دوخت به دست های جماعت!)
هروه، پاتریک، خانم منشی دوم و هانری – که البته اونروز من اسم هیچ کدوم رو درست بلد نبودم- اومدند جلو که مراسم آشنایی برگزار شه.
هروه دستش رو آورد جلو که دست بده. دکلمه ام رو شروع کردم:
" ببخشید! خیلی عذر میخوام! من مسلمونم و با آقایون نمی تونم دست بدم. اصلا قصدم بی احترامی نیست، این یک دستور دینیه ، من نمی تونم تغییرش بدم. بازم ازتون عذر میخوام."
دستش رو یگهو کشید عقب و گفت: "اُو! که اینطور، متوجه شدم."
آقای استاد دوم در حالیکه مطمئن نبود درست فهمیده باشه داشت دستش رو می کشید عقب (خوشبختانه). دو تا دستم رو بردم بالا که بگذارم کنار هم و به نفر دوم ادای احترام کنم که ظاهرا طرف اشتباهی برداشت کرد، و دستش رو دوباره آورد جلو! (عجب غلطی کردم!) دوباره توضیح دادم:
" ببخشید! خیلی عذر میخوام! من مسلمونم و با آقایون نمی تونم دست بدم. اصلا قصدم بی احترامی نیست، این یک دستور دینیه ، من نمی تونم تغییرش بدم. بازم ازتون عذر میخوام."
آقای استاد دوم به سرعت دستش رو برد عقب و گفت:
"باشه. باشه. متوجه شدم." رسیدم به خانم منشی، دستش رو یگهو کشید عقب و ازم عذر خواهی کرد!!! (این مدلش دیگه واقعا نادر بود!) دستم رو بردم جلو. و گفتم:"روز بخیر، گفتم که. با آقایون نمی تونم دست بدم یعنی با خانم ها می تونم دست بدم. حالتون خوبه؟ از آشنایی باهاتون خوشبختم."
دستش رو دوباره آورد جلو و گفت:"آهان! بله. متوجه شدم!"
آقای استاد سوم که همزمان با خانم منشی دستش رو کشیده بود عقب، فکر کرده بود که من تغییر نظر داده ام و بعد از این که دید با خانم منشی دست داده ام دوباره دستش رو آورد جلو!
- " ببخشید! خیلی عذر میخوام! من مسلمونم و با آقایون نمی تونم دست بدم. اصلا قصدم بی احترامی نیست، این یک دستور دینیه ، من نمی تونم تغییرش بدم. بازم ازتون عذر میخوام."
.
.
.
وقتی از اتاق میومدیم بیرون، بهت رو توی صورتشون حس کردم و صدای خانم منشی دوم رو که می گفت:
"اوه... خدای من... چقدر پیچیده بود!"
چند تا پذیرش داشتم . از چند تا دانشگاه معتبر. اما مهمترینش ENSAM پاریس بود. ها ENSAM، Ecole های ملی ممتاز مهندسی هستند که اعتبار خیلی بالایی دارند. هزار تا فکر و خیال میومدن تو سرم و می رفتن و ذوقم رو ده برابر می کردن. خیلی خوشحال بودم که می تونم دانشجوی ENSAM باشم. چقدر خوبه این سیستم دانشگاهی که برای میزان علم دانشجو و توانمندی های علمیش اینقدر ارزش قائلن. استادی که قرار بود استاد راهنمای تزم بشه یک نامه برام فرستاده بود که بیا همو ببینیم. اون موقع ساکن شهر Tours بودم با یک خانواده فرانسوی زندگی میکردم...چیزی شبیه دختر خوانده، رفتم یک بلیط رفت و برگشت گرفتم به پاریس برای دو روز بعد .

میدان اصلی شهر توغ که فاصله ای هم با محله ما نداشت.
یک ساعتی بود که رسیده بودم پاریس. جلوی در ENSAMبودم. یک بنای خیلی قدیمی و قشنگ و اصیل. رفتم تو. چند دقیقه بعد با راهنمایی برگه ای که بخش پذیرش و نگهبانی داده بودند دستم رسیدم به دفتر استادی که مدیریت تز من رو قبول کرده بود، یک خانم خیلی خیلی یخ و سرد. در زدم و خیلی مودب رفتم تو و با یک لبخند سلام کردم. (بهر حال به اندازه کافی بابت اینکه دانشجوی اون Ecole بودم ذوق داشتم که قیافه سنگی استاد نتونه لبخندم رو بپرونه!) استاد با یک نگاه مبهوت سر تا پام رو ورنداز کرد. بعد از یه مکث کوتاه جواب سلامم رو داد. ازم خواست بشینم. .... شاید ده ثانیه تو سکوت گذشت. منتظر بودم ازم سوال کنه..اگرچه همه چیز رو می دونست که قبولم کرده بود ...منم خیالم از همه چیز علی الخصوص توان علمی و سطح تحصیلیم در دوره های قبل راحت راحت بود اینه که اتفاقا من بیشترمایل بودم که ازم سئوال کنه. از اینکه چه ایده هایی دارم...از اینکه چی تو سرمه و چجوری میخوام به جواب برسونمش...جواب همه شو آماده کرده بودم وداشتم فکر می کردم باید از کجا شروع کنم و خیلی خوشحال منتظر شروع گفتگو که خانم دکتر در حالیکه با دست به سر تا پای من و حجابم اشاره میکرد گفت:
" تو همینجوری میخوای بیای تو دانشگاه؟"
انتظار همه جور حرفی رو داشتم بجز همین یکی رو!...اما خب! نیازی به فکر کردن از قبل نداشت جوابش خیلی واضح تر ازین حرف ها بود. گفتم:" البته!"
تلفن رو برداشت و زنگ زد به یک نفر دیگه که اونموقع نمی دونستم کیه...
یک آقایی که قیافه ش اصلا شبیه فرانسوی ها نبود اما ژست و اداهاش چرا، اومد تو اتاق. دستشو آورد جلو که دست بده. دستهامو رو هم گذاشتم و به بهانه ادای احترام عذر خواهی کردم و توضیح دادم که من مسلمونم و نمی تونم با شما دست بدم.(بعد ها فهمیدم که این آقا که در واقع معاون رئیس اون لابراتواره خودش یک مسلمون مراکشیه. از اون نوع افرادی که اصرار دارن از خود اروپایی ها، اروپایی تر رفتار کنن!)
آقاهه یه نگاهی کرد به خانم استاد و باهم از اتاق رفتن بیرون اما به مدت فقط چند ثانیه. آقاهه یه جوری بود، خدا رو شکر که اون استادم نمی شد!
استاد اومد تو. بدون اینکه بخواد چیزی در باره من بدونه گفت:" فکر نمی کنم بتونیم با هم کار کنیم!! خصوصا که تو هم میخوای این جوری بیای تو دانشگاه...غیر ممکنه....اونم تو ENSAM."...توی سرم که تا چند دقیقه قبل پر از ولوله و هیاهوی حرف های جور واجور بود یهو ساکت شد، اما صدای فریاد و اعتراض دلم رو می شنیدم.
پاشدم. خیلی سخت بود ولی دوباره بهش لبخند زدم. گفتم: ترجیح می دم عقایدم رو حفظ کنم تا مدرک دکتری ENSAM روداشته باشم.
گفت :" هر طور میخوای!"
تو قطار که داشتم بر می گشتم شهر خودم به این فکر میکردم که میزان دانش من و توانمندی های علمی ام چققققققققدر در این کشور مهمه! و خب البته اینکه موهام دیده بشه مهمتره! نمی دونم چرا بغض کرده بودم... به خودم گفتم:
" چته؟ اگه حرفی که زدی رو قبول نداشتی و همینجوری یه چیزی پروندی که بیخود کردی دروغ گفتی...اما اگه قبول داری که پس بیخود ناراحتی... تو بودی واستاد ...اما خدا هم بود...انشا الله که هر چی هست خیره..."
یک هفته بعد برای ثبت نام درلابراتوار CPNI – دانشگاه آنژه عازم شهر Angers شدم.
بنام خدا
داریم اسباب کشی میکنیم...
دارم دفتر ها مو ورنداز میکنم...جزوه ها...کتاب ها...و دفتر خاطراتم...همه خاطرات دو سال و نیم پیش دوباره زنده شدند...خاطرات اولین روزهای ورودم به خوابگاه دانشجویی لکنال (LAKANAL) ،خوابگاه شیک شهر آنژه... شمال غرب فرانسه...شهری که تقریبا به وسعت شهر قبلی بود که توش زندگی میکردم( Tours) اما اطرافیانم خیلی متفاوت تر بودند..
تصمیم میگیرم یک وبلاگ درست کنم و خاطرات دوسال و خورده ای پیش رو - که هر روز تو دفترم یادداشت کرده م - توش بنویسم. خاطراتی که خیلی هاش ادامه پیدا کردند و منجر به اتفاقات عجیبی شدند.
از همین فردا شروع میکنم.
تا فردا
