تبليغاتX
::سفیر::

 

سیمون (Simon)، رئیس لابراتوار با یک ای میل به همه خبر داده که امروز جلسه در یک رستوران برگزار میشه تا ضمن اینکه اخبار جدید رو به اطلاع می رسونه، این اتفاق بزرگ و مهم و استثنایی رو هم جشن بگیریم (کدوم اتفاق؟ همون که من بخاطر شرکت در مراسم پر شکوه اعتصاب رانندگان اتوبوس دیر رسیدم و نفهمیدم. پس منم اندازه شما می دونم! ) 

 

    از راست:نفر اول هروه (استاد مشاورم). نفر سوم سیمون(استاد راهنما و رییس لابراتوار). نفر ۵ آنتونی. نفر ۶ لورانس. نفر آخر ملیکا.


 ساعت دوازده قراره با استادم و سایرین بریم به آدرسی که سیمون گفته . دیدم هنوز 2 ساعت وقته و منم چندتا کار دارم که باید از طریق ملیکا منشی لابراتوار حلش کنم. با ملیکا خیلی خیلی دوست شده م. یه دختر داره به اسم ایزابل(Isabelle) از من یه کم سنش کمتره، به رسم دخترای فرانسوی که تربیت شده مادران فرانسوین، به مامانش محل نمی ذاره و مامانش – به سبک مامان های فرانسوی –ازین وضعیت هم خوشحال نیست و هم از طرفی فکر میکنه حقی نسبت به بچه ش نداره که بخواد انتظاری داشته باشه. و نتیجه ش این شده که برای من یک محبت کاملا مادرانه خرج میکنه. همه کار برام انجام میده. خیلی دلش میخواد باهاش مشورت کنم.  به زور بهم خوراکی میده و میگه :" وقتی صبح تا شب جلوی کامپیوترو کتاب و مقاله ای باید چیزهای شیرین بخوری چون برای مغز مفیده". چند بار هم تاحالا گفته میخوام با ماشین بیام دنبالت ببرمت گردش!!!. من هم دوستش دارم وهرکاری از دستم بر بیاد براش انجام میدم.

تو دفتر ملیکا یک دانشجوی فرانسوی داشت یک برگه رو امضا میکرد. وارد شدم. ملیکا گل از گلش شکفت!:

-          "بیا ! بیا جلو! ایرانی کوچولوی من!!(تعجب نکنین! این فرانسوی ها به همه چی میگن کوچولو! در واقع برای هر چیز که عزیز یا کوچیک باشه این لفظ"کوچولو" رو استفاده میکنن. حتی اگر بزرگترین فیل دنیا باشه) خب چی شده؟...چی می خوای؟"

-          ملیکا! یه فرمه که باید پرش کنم. مهر و امضای لابراتوار رو هم میخواد. باید بدمش به تو نه؟

-          آره. بشین همینجا تا این آقای جوون بره خودم انجامش میدم.

نشستم رو صندلی. آنتونی – که سال بالایی منه- به همراه آقای غوآیه (Royer) وارد شدن. آقای غوآیه مسئول امورآموزشی این دپارتمانه. یک فرانسوی شصت و چهار، پنج ساله. قدش بلنده و شکم خیلی بزرگی داره. خیلی غلیظ و با یک لحن جالب فرانسه صحبت میکنه. اینقدر به سلامتیش دقت میکنه که اطرافیان از کارهاش با خنده یاد میکنن. قهوه – که فرانسوی ها حداقل روزی یکبار میخورن- نمی خوره چون برای قلب مضره. شیرینی هفته ای یکی، دو بار میخوره و هر بار هم اول با ماشین حساب، حساب میکنه ببینه گرماژ چربی و قندش چقدره تا از یک حدی بیشتر نشه. ظاهرا میزان نمک غذاش رو هم روی ترازوی آشپزخونه اندازه گیری میکنه و بعد مصرف میکنه. اگر یکی از اطرافیان سرماخورده باشه اون روز تا چند روز بعد سعی میکنه طرف رو اصلا نبینه و خودش هم داروی سرماخوردگی مصرف میکنه!! تا جلوی هر احتمالی رو برای مریضی بگیره.  خیلی کارهای دیگه هم انجام میده که بر عکس سایرین به نظر من – اگر چه درین حدش عجیبه - اما مسخره نیست . ملیکا داشت فرم منو می خوند. یه دستش به گردنبندش بود و آویزش رو هی اینور و اونور میکرد. آقای غوآیه با اشاره به اسم نوشته شده روی یه تیکه ورق گفت:" ملیکا ! از بین پرونده دانشجو های ارشد پرونده این  آقا رو بده. نمی دونم چرا کارهای این دانشجو اینقدر گره خورده. اینم جزو بد شانس های روزگاره." ملیکا سرش رو بلند کرد و با اشاره به من گفت:" برای اینکه افسردگی نگیری بهت میگم که عوضش کارهای ایرانی کوچولوی لابراتوار اینقدر سریع پیش میره که باورکردنی نیست. حتی برای پیچیده ترین کارها هم یک روز وقتش تلف نشد! اینا ها! اینم فرمی که از اِکُل دکترا براش فرستادن...کاراش تموم شد!...به همین سرعت! واقعا این دختر خوش شانسه!"

آقای غوآیه به فرم های من نگاه کرد و گفت:" ببینم تو شاید جادوگری بلدی...یا اینکه روزها وقتی از در خونه میای بیرون ورد میخونی!!. خب به منم یاد بده وردت رو!"...خندیدم و گفتم:" آره! خدا رو شکر کارهام خیلی راحت و سریع پیش میره...ما ایرانی ها یک مثلی داریم که میگه شکر نعمت، نعمتت افزون کند. من فقط هر کدوم از کارهام که انجام میشه خیلی خدا رو شکر میکنم. اینم از ورد!"...آقای غوآیه با یک خنده بلند و تمسخر آمیز گفت:" ها ها! منکه خدایی نمی بینم... ملیکا رو میبینم... اونیکه باید ازش تشکر کنی ملیکاست، نه خدا."...گفتم:" یقینا از ملیکا هم برای همه کمک هاش ممنونم اما من پشت کمکهای ملیکا اراده خدا رو میبینم".

گفت:" اوه! یه کم این چیزایی که می بینی رو به منم نشون بده، بلکه ما هم این خدا رو دیدیم!...چه کسی با تلفن تماس گرفت تا تو بدونی کجا باید بری که مدارکت رو تحویل بدی؟...ملیکا!...کی خوابگاه تورو پیگیری کرد؟....ملیکا!.....چه کسی اومد دنبال تو روزی که از شهر توغ (Tours) اومده بودی و بعد به قول خودت اونقدر راحت و بی زحمت تمام وسایلت رو منتقل کردی خوابگاه؟...ملیکا!...ملیکا این کارها رو برای هیچکس انجام نمی ده .این مدت این خدایی که میگی کجا بود؟! "

گفتم:" کی از اساس ملیکا رو سر راه من قرار داد؟....کی این حس محبت رو نسبت به من در ملیکا گذاشت تا به قول شما کارهایی رو که برای هیچکس انجام نمی ده برای من انجام بده؟"

-          شانس!

-          شانس چیه؟...شانس یعنی چی؟...چه کاره ست تو زندگی؟...قدرتش چقده؟...محدوده نفوذش چقدره؟

-          ... و تو میگی که این خداست؟

-          من معتقدم همه چیز دست خداست و دقیقا این خدا بوده که همه این کارها رو به واسطه ملیکا انجام داده. هیچ شکی هم درین مسئله ندارم.

-          اما من معتقدم "خدایی" وجود نداره. این مزخرفات رو آدمها ساخته ند برای اینکه از مرگ می ترسن. (و با حالت دهن کجی و خیلی بی ادب ادامه داد) می خوان فکر کنن بعد از مرگ هنوز زنده اند و میرن پیش خدا شون و ازین چرت و پرت ها. شما همه تون از مرگ میترسین که این حرف ها رو میزنین.

با حالت عصبی حرف میزد و هر دو دقیقه یکبار با دهن کجی – مثل بچه ها – از قول ما معتقدین به خدا یک جملاتی سر هم میکرد و میگفت. پرسیدم:

-          شما چی؟...شما از مرگ نمی ترسین؟

-          نه ! از چی  باید بترسم؟

-          دوست ندارید همیشه توی این دنیا باشید؟

-          چرا دوست دارم.  به همین دلیل دارم نهایت لذت رو هم می برم و مثل تو خودم رو اسیر یکسری باید و نباید بیخود نمیکنم.

-           و با اینهمه علاقه روزی که بمیرین...

-          کی گفته که من میمیرم؟

-          نمی میرین؟... ضد مرگین؟!!... نامیرایین؟

-          میتونم باشم(!). من آدم اهل مطالعه ای هستم. ضمن اینکه خودم یک شیمی دان هستم. آدمها در اثر بیماریها یا حوادث میمیرن...اگر من مواظب سلامتیم باشم و جوانب احتیاط رو هم رعایت کنم، وقتی هیچ علتی برای مرگم نباشه چطور و چرا باید بمیرم؟ شما فکر میکنین چون همه میمیرن پس شما هم میمیرین اما این ناشی از عادت شماست!! (این حرف ها از زبون یک آدم به این سن خنده دار بود!)

-          پس این شما هستین که از مرگ میترسین! وقتی بمیرین دیگه هیچکدوم از لذت های این دنیا رو ندارین و اصلا دیگه شما وجود ندارین، دلتون هم نمی خواد بمیرین پس دارین تمام تلاشتون رو میکنین که هیچوقت مریض نشین و اتفاقی هم براتون نیفته تا نمیرین. ضمن اینکه شما هم خودتون رو اسیر یک مشت باید و نباید کردین ، نباید نمک زیاد خورد اگر چه غذای بی نمک خوشمزه نیست ، نباید شیرینی و شکلات خورد اگر چه علاقه خیلی زیادی هم بهش دارین، نباید قهوه خورد چون ممکنه مشکل قلبی پیدا کنین...اینهمه باید و نباید واسه خودتون تعریف کردین واسه اینکه نمیرین حالا بگذریم از اینکه با این وضع شما هم از"نهایت لذتی" که ازش صحبت میکنین بهره ای ندارین. شما یکسری محدودیت و بیم و امید برای خودتون تعریف کردین از ترس اینکه بمیرین، ما هم یکسری محدودیت و بیم و امید داریم از ترس اینکه وقتی مردیم بتونیم جواب کرده هامون رو پس بدیم. حالا فرض کنیم جفتمون نمیریم. هر دو به هر حال تو این دنیا یکسری محدودیت داشتیم. یا اینکه بمیریم و هیچ حساب و کتابی هم بعدش نباشه بازهم من و شما هر دو خودمون رو از بخشی از لذت ها محروم کرده یم. اما اگر بمیریم و ببینیم که ای داد بیداد حالا باید جواب کارهامون رو پس بدیم، اونوقته که من برنده هستم. ضمن اینکه در دو حالت اول و دوم هم به کسی که وجود خدا رو قبول داره بیشتر میشه اطمینان کرد تا کسی که چنین عقیده ای نداره.

-          تو میخوای بگی به من نمیشه اطمینان کرد؟!

ملیکا با لبخندی از سر تعجب و ناباوری به من نگاه میکرد. همونطور که نگاهش به من بود گفت:" نه آقای غوآیه! معلومه که منظورش این نیست". گفتم:" چرا دقیقا منظورم همین بود، به همین دلیل هم ازین به بعد هیچکدوم از وسایلم رو نمی تونم پیش آقای غوآیه بذارم. برای اینکه اگر یک زمانی کسی توی اتاق نباشه ایشون هیچ کسی رو ناظر به اعمالش نمی بینه و ممکنه وسایلم رو برداره!!".

اون دانشجویی که قبل از من فقط برای یک امضا تو اتاق ملیکا بود، ته خودکار رو تو دهنش کرده بود و انگارکه داره فیلم کمدی می بینه نیشش تا بناگوش باز بود و به هیچ قیمتی هم حاضر نبود اتاق رو ترک کنه!. آنتونی هم فقط نگاه میکرد و هیچ نظری نمی داد. اما اون چیزی که واضح بود این بود که هیچکدوم از اهالی اتاق تا حالا توی یک همچین وضعیتی قرار نگرفته بودن و این حرفها، بجز برای غوآیه که عصبی به نظر میومد برای بقیه خیلی هم جذاب بود. غوآیه گفت:" من هیچوقت اینکار رو نمی کنم!...چرا باید وسایلت رو بردارم؟" گفتم:"این فقط یک مثال بود برای اینکه بهتون بگم اونیکه مهمه اینه که اگر به هر دلیلی شما مایل به انجام کارخلافی باشید، همینقدر که انسانی شاهد شما نباشه کافیه برای اینکه دیگه نشه بهتون اعتماد کرد". غوآیه شونه هاشو بالا انداخت و گفت:" من به همچین چیزی معتقد نیستم"

-          پس به چی معتقدین؟

آنتونی گفت:" آقای غوآیه لائیک هستند". غوآیه گفت:" نخیر من به لائیسم اعتقادی ندارم. من به هیچ چیز اعتقاد ندارم ومثل شما نیازی هم ندارم به چیزی اعتقاد داشته باشم". گفتم:" شما هم اتفاقا اعتقاداتی دارین!" با عصبانیت گفت:"نخیـــــــــــــــــــر! به هیچ چیزی اعتقاد ندارم!" گفتم:" پس دو ساعته دارین از چی دفاع میکنین؟...حداقل عبارتی که گفتین رو که قبول دارین؟ اینکه به هیچ چیز اعتقاد ندارین؟"

-          آره ! اینو من گفتم!

-          همین بی اعتقادی، اعتقاد شماست! میبینید تو چه تناقض بزرگی به سر میبرین؟

دانشجویی که خودکار تو دهن اونطرف واستاده بود گفت:" ایشون به غوآیه غیسم معتقدند"!!!. آقای غوآیه دیگه به نظر کلافه میومد. بدون هیچ جوابی از اتاق رفت بیرون!...ساعت 12 شده بود. باید میرفتم. ملیکا با خنده رو به آنتونی گفت:" فکر کنم این ایرانی کوچولوی لابراتوار اومده که اینجا رو بهم بریزه!! این اولین باریه که داره اینجور بحث ها مطرح میشه، اینجور بحث ها ممنوعه اینجا! ". ازش عذر خواهی کردم و گفتم که من اصلا همچین قصدی نداشتم و آقای غوآیه بحث رو شروع کرد. راه افتادم که برم از اتاق بیرون. دانشجویی که دیگه از سر خودکارش چیزی نمونده بود گفت:" خانم ایرانی!!"

-          بله؟

-          خیلی جالب بود! ممنون!

-          ؟ ؟ 

***

سیمون توی رستوران خبرش رو با آب و تاب و در میان دست زدن های مکرر استادها و بقیه دانشجوهای دکترا اعلام کرد:

ما آخرین امتحان رو با موفقیت گذروندیم. ژوری تصمیم نهاییش رو اعلام کرد. خانمها ! آقایون! کیفیت و سطح علمی ما تایید شد! لابراتوار ما از امروز به مجموعه اِکل های ENSAM پیوست. و ما لابراتوار جدیدمون رو با نام "ارائه و نوآوری" (Presence et Innovation) به ثبت رسوندیم. به همه شما اساتید و دانشجویان جدید ENSAM از صمیم قلب این پیروزی رو تبریک میگم. برای تشکر از باعثــینش:

- هیپ هیـــــــــــــــــــــــــــــــپ!

- الحمدلله!

- هیپ هیـــــــــــــــــــــــــــــــپ!

- شکرا لله!

- هیپ هیـــــــــــــــــــــــــــــــپ!

- چقدر بزرگی عزیز دل!

 

نوشته شده توسط سفیر در ساعت 14:37 | لینک  | 

 

چرا دیروز عصر اینجوری شد؟...چرا این دختر اینجوری برخورد می کنه؟...اصلا نمی فهممش.

نائل رو می گم...گفته بودم که یک دختر الجزایری مسلمونه...سنش از همه ما خیلی بیشتره. البته از خودش نمی شه پرسید چند سالشه بعیده بیشتر از 20-25 بگه!! اما دوستش ویدد که اونم هم ملیت نائله و شبانه روزشون رو با هم میگذرونن میگه که 35 سالشه. این خانم نائل همونیه که روز اول نوشتم خیلی نا مناسب لباس می پوشه ... مسلمونه...روزه می گیره...نماز رو اگر وقت داشته باشه می خونه...معتقده گوشت برای خوردنه چه حلال چه حروم... به حجاب اعتقادی نداره...معتقده پیامبر وقتی از خونه بیرون میرفتن خیلی زیبا بوده ند، اینه که برای پیروی از ایشون همیشه  زیبا از اتاقش بیرون میاد!...معتقده زیبایی در فرانسه همون چیزی معنی میشه که فرانسوی ها معتقدن و اینه که غالبا لباسهایی که می پوشه – برای جلوگیری از اسراف که اونهم از توصیه های دینیه – خیلی خیلی کم پارچه مصرف کرده ند. و به این ترتیب تونسته بین پیامبر و لائیسیته ارتباط برقرار کنه!! اگرچه لنز آبی خریده ، موهاشوطلایی کرده و دو برابر فرانسوی ها به فرانسه عشق می ورزه، خیلی راحت میشه فهمید که فرانسوی نیست چون اصالت چیزیه که توی هیچ کدوم از رفتار های التقاطی دیده نمی شه.

 


 از یاسمینا- یکی از دخترهای مایوتی(Mayotte) – شنیده م که نائل عقد یک نفر در الجزایره و قراره وقتی برگرده مراسم ازدواج برپا کنن. ناراحت میشم وقتی جلوی همه از همسرش بد میگه و اصرار داره یا کسی نفهمه متاهله و یا بفهمه که هیچ اصراری برای موندن با همسرش نداره. الان هم یک هفته ست که یک دوست پسر مراکشی پیدا کرده و اون آقا هم به جمع میز شام نائل اضافه شده.

دیروز عصر، توی آشپزخونه داشتم فکر میکردم چه چیزی میشه برای شام درست کرد که سیب زمینی با مایونز هم نباشه  اما هنوز قصد آشپزی نداشتم. نائل داشت تو آشپزخونه برای خودش و مهمونهاش شام درست می کرد. امروز دوست پسرش هم توی آشپزخونه بود. منصور که پسر عموی یاسمینا هم هست داشت یک گوشه به سبک مایوتی ها موز حلقه حلقه می کرد. ویدد، عمر، یاسمینا و خیلی های دیگه هم بودند. نائل بزرگ این جمع و عقل کل محسوب میشه و تقریبا همه ازش اطاعت می کنن. خیلی درشت هیکله، لازم و کافی برای ترسیدن! بیان قوی ای هم داره. کافیه چند تا بی احترامی هم وسط بیاناتش بگنجونه تا ببینید که بهتره باهاش دهن به دهن نشید! خودش می گه قبلا تو الجزایر گوینده رادیو بوده.  

مسلمونها  برای هر کاری - به خواست خود نائل - با هاش مشورت میکنن و من این رو از غرایب آخرالزمان میدونم! با اینهمه وقتی هم کسی ازش کمک میخواد خیلی مهربون بهش کمک میکنه و این صفت، خیلی عالیه.

امبروژا هنوز نیومده بود و من منتظرش بودم. نائل از همون دور- پای گاز – بلند رو به من گفت نیاز نیست غذا درست کنی ، امروز مهمون ما! بیا سر میز ما بشین!

-          دستت درد نکنه. خیلی ممنون. خیلی لطف داری. مطمئنن دست پخت شما خیلی خوبه اما من باید منتظر امبروژا باشم. شما بفرمایید شروع کنید.

نائل دوطرف لبهاشو داد پایین و وسطشو داد بالا(حالا نمی خواد همین الان تمرین کنین ببینین چه شکلی میشه همه مون روزی ده بار این کار رو می کنیم بابا!) با حالت تاسف سرشو تکون داد و به عربی رو به دوست پسرش یک چیزهایی گفت که نفهمیدم.

منصور بشقاب موزهای حلقه شده شو برده بود پای گاز و داشت دونه  دونه  تو روغن سرخشون میکرد.

امبروژا رسید! با سینی وسایل آشپزیش! چقدر وقتی این دختر رو میبینم خوشحال می شم. اینقدر که خوشحالی ما دو تا رو همه می فهمن!

امبر : سلااااااام!

من : سلاااااااااااام! کجا بودی بابا؟

-          خیلی چیزها باید برات تعریف کنم.

-          درباره چی؟

-     خودم...خدا...و یک دعای تازه که امروز یادگرفتم!

-          خب! بگو!

-          نه! اول یه چیزی بخوریم...حرفام زیاده!

نشست روبروی من و شروع کرد به خورد کردن پیاز. هر چی از بوی پیاز سرخ کرده خوشم میاد از پوست کندنش بدم میاد!...اشکم در اومد. به امبر گفتم:" ببین! هر وقت قسمت گریه دار حرفهات تموم شد قسمت خنده دارشو تعریف کن!"...غش غش خندید و گفت:" ااه! متاسفم دوست من! خیلی دردناکه میدونم!! اما خودت میبینی که روی هیچ میزی خالی نیست..(اون طرف تر یک جای خالی دیدم! امبروژا هم دید! سریع حرفشو ادامه  داد)...اگر باشه هم نمی رم ! میدونی که تحمل دوری از تو رو ندارم!!" ازوسط های حرف امبر، نائل به سمت من اومد...امبروژا ساکت شد. نائل با لحنی کاملا عاقلانه به من گفت:" مگه تو مسلمون نیستی؟"

-          چرا.

-          سبحان الله! تو مسلمونی؟...اینهمه مسلمون توی این خوابگاه هست و تو یک مسیحی رو برای دوستی ترجیح میدی؟ سبحان الله! من در عجبم!

وای! چرا این حرف رو زد؟...اونم جلوی امبروژا!...یعنی چی؟ یعنی مثلا این یک ارشاد دینی بود؟!...یعنی جلوی دوست پسرش خواست یک چشمه اسلام شناسی بیاد؟!!...اصلا گیرم کار من اشتباه ، نمی تونست جایی بدون حضور امبروژا  در موردش صحبت کنه؟...خیلی ناراحت شدم. امبر چاقو تو یک دستش بود و پیاز توی یک دست دیگش...همچنان به کارش ادامه میداد...اما خیلی کند تر از قبل...پیاز فقط بهانه ای شده بود برای اینکه خودش رو مشغول نشون بده و وانمود کنه که اصلا حرف های رد و بدل شده رو نشنیده. همونقدر بلند که نائل حرفش رو زد، بلند جواب دادم:" دین اسلام میگه بهترین دوست شما کسیه که وقتی با اون هستید به یاد خدا بیفتید. من امبروژا رو دوست دارم چون من رو به یاد خدا میندازه، چون خدا دوستش داره، چون خدا رو دوست داره و کسی که خدا رو دوست داشته باشه دنبال بهانه نیست تا نافرمانی خدا رو بکنه ."... نائل جوابی نداد...یعنی چیزی به فرانسه نگفت که طرفش من باشم. غر زد و به عربی یک چیزهایی زیر لب گفت.

منصور- کاملا بی تفاوت نسبت به وقایع اتفاقیه - ظرف پر از موزهای سرخ شده شو آورد و به امبروژا و من تعارف کرد.

امبروژا سرش رو آورد جلو. یک لایه اشک تو چشماش بود. آروم ازم پرسید:" اینی که گفتی رو واقعا دین اسلام گفته؟"

-          آره! من دروغ نگفتم.

-          خب ...میدونی....در واقع تو دین من چیزی در این باره گفته نشده اما فکر میکنم درستش همینیه که اسلام گفته. برای همین هم دوست دارم که ما خیلی با هم دوست باشیم و زیاد با هم صحبت کنیم.

بهم لبخند زد. عمیق تر از همیشه. بهش لبخند زدم. مطمئن تر از همیشه.

یک قطره اشک میتونه در اثر پوست کندن یک پیاز باشه یا یک حس خیلی عمیق درونی. اما چقدر تشخیصشون از هم آسونه!

گفتم: چقدر این پیازه زیاد چشم رو می سوزونه!

گفت: آره! خیییییییییییییییییلی!

 

-----------------------

  پي نوشت :

بعضی از دوستان خواسته بودند بدونن که میشه این خاطرات رو برای خودشون پرینت بگیرن یا نه. اگر صرفا برای خودتون هست اشکالی نداره. اما لطفا اونها رو به هیچ عنوان در جای دیگه ای منتشر نکنید. من فقط با باز نشر این مطالب در هر جای دیگه ای بصورت مکتوب و غیر مکتوب موافق نیستم.

نوشته شده توسط سفیر در ساعت 0:18 | لینک  | 

 

امروز صبح راه افتادم برم مرکز شهر چندتا کار اداری انجام بدم و خیلی زود برگردم دانشگاه . یک سررفتم بانک. یک سری هم به اداره تامین اجتماعی زدم، یک نظارتی هم به کار فرمانداری نمودم تا مطمئن شم که همه کارمندها سر کارشون هستن و کارها شون رو انجام می دن و پیگیر امور خلق الله هستن. چقدر خیالم راحت شد وقتی همه قول دادن در غیاب من هم همونقدر کار کنن که در حضور من!

 

            میدون غلیما ـ میدون اصلی شهر

 

کارم تموم شده بود. داشتم تصمیم می گرفتم که اراده کنم و برم دانشگاه (همونطور که میدونید ما خدا نیستیم و بین تصمیم و اراده مون فاصله است و گاه ممکنه ویترین یک فروشگاه خوشگل این فاصله رو تا نیم ساعت زیاد کنه! ) که متوجه شدم خیابون ها بیش از حد معمول شلوغه. توی ایستگاه اتوبوس پر از مرد و زن و ریز و درشت بود که به ته خیابون نگاه می کردن و منتظر اتوبوس بودن. امروز روز اعتصاب بود. فرانسوی ها – به گفته خودشون – قهرمانان اعتصاب در جهان هستن. اینقدر تعداد اعتصاب در سال زیاده که همه بهش عادت کرده ن. اعتصاب کارمندان راه آهن برعلیه دولت. اعتصاب پست علیه رئیس پست. اعتصاب مردم علیه سگ ها. اعتصاب سگ ها علیه استخوان. اعتصاب دولت علیه ملت . اعتصاب اعتصاب گران علیه چیزی برای اعتصاب کردن. خلاصه امروز هم روز اعتصاب راننده های اتوبوس بود (لابد علیه اتوبوس ها!). ملت هم سرگردون تو کوچه و خیابون دربه در دنبال یک لقمه اتوبوس، بدون فحش دادن و بد و بیراه گفتن. گفتم که ! اینجا اعتصاب بخشی از زندگی عادیه مردمه.

به هر حال من داشتم از این ماجرا به شدت متضرر میشدم. امروز روز جلسه لابراتوار بود. من باید به هر شکلی بود خودم رو تا ساعت 11 می رسوندم دانشگاه برای توضیح تزم. اما کو اتوبوس؟

تو همون حین چشمم به یک اتوبوس افتاد که جلوی چشم همگان اومد و صاف واستاد تو ایستگاه. راننده اتوبوس رو خاموش کرد و سوت زنان از اتوبوس پیاده شد. رفتم جلو. سلام کردم و پرسیدم:" عذر می خوام امروز اتوبوس نیست؟". گفت:" نه! امروز اعتصابه!"... دوست داشتم بدونم این اعتصاب برای چیه، خصوصا که منهم  داشتم متضرر می شدم و در نتیجه بدون اینکه بخوام در زنجیره نتایج اعتصاب دخیل شده بودم. پرسیدم:" ببخشید!...  میشه بدونم برای چی راننده ها اعتصاب کرده ند؟"... راننده اتوبوس یک نگاهی به من انداخت و گفت:" این یک موضوع ملیه... به خارجی ها ارتباطی نداره"!!...(آفرین ورپریده!...از این حس ملی گراییت خیلی خوشم اومد بی تربیت!)...خب دیگه چی باید می گفتم؟ هیچی ! اما واقعا این حس دوگانه ایکه توی پرانتز نوشتم به سراغم اومد. اگرچه جواب بی ادبانه بود، اما آفرین به این شخص که علیه دولتش هم که تحصن می کنه وقتی در مقابل یک خارجی قرار میگیره بهش هیچ حقی نمی ده که بخواد حتی وارد دعواهای ملی بشه. واقعا از این کارش خیلی خوشم اومد. "من اگر جای رئیسش بودم حتما تشویقش می کردم."

امروز پای پیاده و خیلی دیر رسیدم دانشگاه. ارائه گزارش کارم موند برای دفعه بعد. ظاهرا یک خبر هایی شده که چون من دیر رسیدم نمی دونستم اما همه به شدت خوشحال بودن. سیمن (Simon) همه اعضا رو به یک جشن دعوت کرده. صحبت از این بود که به محض دریافت ابلاغیه باید این موفقیت رو جشن گرفت. بعد هم گفت که هفته بعد برای این اتفاق مهم همه تون رو خبر می کنم....من که چیزی سر در نیاوردم! از هر کسی هم که می پرسم  می گه حالا که دیر اومدی واستا تا هفته بعد سورپریز شی!!

***

امروز چهارشنبه ست .عصر توی خوابگاه در حال گرم کردن شیر کاکائو بودم که ویدد (اون دختر الجزایریه) اومد و بهم گفت که تلویزیون داره یک برنامه در باره ایران پخش میکنه. وااااااااااااااااای! (این "وای" برای این بود که اینجا هیچ برنامه ای رو برای معرفی مثبت ایران که هیچ، حتی برای معرفی اونچه که هست هم پخش نمی کنن. یقینا جلوه های جدیدی برای ضایع کردن وجهه ایران کشف کرده ن! و خدا می دونه این بار چه مزخرفاتی رو می خوان از شبکه آرته نشون بدن. نمی فهمم چرا خیلی ها فکر می کنن این شبکه هنریه در حالیکه کاملا خطوط سیاسی رو دنبال می کنه).

توی اتاق تلویزیون بودم. شیر کاکائو در دست. شکلاتی بر پا. و دو چشمم دِگران می پایید!!!

خیلی از بچه ها بودند. بعضی هاشون هم از کنجکاوی اینکه بدونن کشور دوست جدیدشون چه شکلیه اومده بودن. یک فیلم مستند (!) بود. از محلات خیلی خیلی فقیر نشین فیلمبرداری کرده بودند. از بچه هایی که واستاده بودند جلوی دوربین ذل زده بودند به لنز و گریه می کردند (خب بچه است دیگه! گریه میکنه! اما شده نماد بدبختی مملکت!!). و تعدادی از مردم که سفره دلشون رو برای فیلمساز خارجی واکرده بودن. و چند دختر و پسر با پوشش خیلی ناجور و روشنفکرانه(!) توی یک خونه که از نبودن آزادی (و نه جمهوری اسلامی و نه حتی استقلال!) می نالیدند. مصاحبه گر کاملا حق به جانب و صاحب اختیار ازشون سوال می کرد، و اونها کاملا مطیع و با حسرت جواب می دادند. ته جوابهاشون – من یکی – فقط یک جمله رو میدیدم :" حالا با این حرفها که زدیم یعنی امکانش هست که شما خدایان خوشبختی و سعادت کاری برای کشور ما انجام بدید؟...و حتی گور بابای کشور، نمی شود برویم ازین ولایت من و تو؟!..."

چقدر ناراحت کننده بود. نمی دونم تو دل بچه های مسلمونی که احساس خیلی خوبی نسبت به ایران دارن و بارها گفته ن که ایران به عنوان یک کشور مسلمون با اینهمه پیشرفت افتخار اونها محسوب میشه، چی گذشت. حتما اون شب دوباره سر صحبت باز میشد و از من درباره اونچه دیده بودن می پرسیدن. من چی باید می گفتم؟...عیبی نداره....بهشون میگم که خب توی هر کشوری همه جور آدمی هست و افرادی هم که ناراضی باشن هستن. این افراد ایده آل هاشون وضعیت امروز مردم فرانسه ست. مهمترین اولویت های زندگیشون هم اولویت های زندگی غربیه. و البته این رو هم نباید ندید گرفت که این فیلم هم برای تخریب ساخته شده نه برای نشون دادن واقعیت والا چرا کسی روی درصد تعداد این قشر از اجتماع صحبت نمی کنه؟ اینها اکثریت مردم ما رو تشکیل نمی دن. ضمن اینکه هیچ کسی مدعی نیست که  توی ایران مشکل وجود نداره. گرونی هست. سختی زندگی هست. هیچوقت کشور من کشور دیگه ای رو نچاپیده که با پولش خودش رو آباد کنه و مردمش رو پولدار. همیشه کشور ما تحریم بوده و این خودش خیلی از مشکلات رو باعث میشه، اما همه اینها می ارزید...و از همین حرفهایی که برای ما ایرانیها حرف عادی و تکراری  محسوب میشه اما برای این ها خیلی جدید و جذابه.

وسط های فیلم با یک خانواده عادی پرجمعیت هم مصاحبه کردن که هیچ نصیبی از امکانات مدرن و تجهیزات زندگی نبرده بودن و همچین جواب مصاحبه گر رو دادن که کیف کردم! آفرین!...واقعا زنده باد!(خیلی محکمتر از زنده باد، چیزی در حد "باید تو زنده بادی"!).

و دست آخر فیلم مستند سخنرانی یک خانم وکیل ایرانی که مفتخر به دریافت یک جایزه گنده از یک سازمان گنده شده. چقدر دردناک بود... خانم وکیل در دانشگاه کلمبیا صحبت می کرد و همه دست میزدند. همه ای که از شنیدن حرفهای دلشون از زبون خانم وکیل به وجد اومده بودند. و خانم وکیل هربار با شنیدن صدای کف زدن حضار بیشتر مطابق خواست اونها سخن می گفت  شاید تا صدای کف زدن ها بلندتر بشه... خانم وکیل در حالیکه فریاد میزد گفت:" من از همه شما روزنامه نگاران و آزادی خواهان میخوام که به داد زنان و کودکان ایرانی برسید..."

کاش در دروس رشته حقوق موکدا بنویسن که وکیل مدافع باید دفاعیه رو به قاضی عادل ارائه کنه، نه به قاتل.  

 

نوشته شده توسط سفیر در ساعت 14:46 | لینک  | 

 

توی راه خوابگاه از وسط جنگل چندتا گل خوشگل کندم واسه اَمبروژا. (مسیر میانبر خوابگاه- دانشگاه از وسط جایی شبیه جنگل رد میشه) چند روزی هست که اینکار رو می کنم. چون من زودتر از اَمبروژا می رسم خوابگاه، روی در اتاقش گل می چسبونم و روی یک پست ایت (کاغذهای رنگی که پشتش چسب داره) یک جمله مینویسم که معمولا درباره مهربانی خداست و اونو هم میچسبونم کنار گلها. اینطوری وقتی میرسه خوابگاه میفهمه که من اومده م، اینه که میاد پیشم ومیگه: "بریم یه چیزی بخوریم؟"...و همانا چه چیز برتر و بهتر از خوردن در عالم؟!!

 

          

 

اما امروز فرق داشت!...با یکسری گل در دست رسیدم جلوی دراتاق اَمبروژا. روی یک پست ایت نوشتم: "خداوند خیلی خوشحال میشه وقتی بنده هاش شکلات میخورن نیرو میگیرن تا با او صحبت کنند، تو چی فکر میکنی؟"...و رفتم که برم توی اتاق خودم که فقط دو اتاق با اتاق اَمبروژا فاصله داره...!!...چندتا گل و یک پست ایت روی در اتاقم بود !! و روش نوشته شده بود:"با تشکر از خدای مهربان که مارو به هم معرفی کرد". اَمبروژا اونروز زودتر از من رسیده بود! سریع نمازم رو خوندم و رفتم دم اتاقش .

با اَمبر(مخفف اَمبروژاست) توی آشپزخونه نشسته بودیم و داشتیم شکلات میخوردیم و درباره اینکه خدا چه لطفی کرده که من و اون درست توی یک خوابگاه هستیم حرف میزدیم که ریاض (یک آقای الجزایری) اومد اونطرف ما، پشت میز نشست و از من پرسید:" شما اونروز با ویدد (دختر الجزایریه) درباره اسلام حرف میزدید؟"

-          بله.

-          چی میگین هی از اسلام؟! من هیچکدوم از اون مطالب رو قبول ندارم. از مسلمونها هم بدم میاد. برای همین خودم مسیحی شدم.

خیلی ناراحت شدم. بیشترهم ازینکه به عنوان یک مسلمون مسیحی شده، جلوی اَمبر داشت اون حرفها رو میزد و این خیلی بد بود. همیشه ترجیح میدم بحث بین مسلمونها در حضور بقیه ادیان نباشه. اصلا خوشایند نیست. خیلی هم جا خوردم چون فکرش رو هم نمی کردم این آقا مسیحی باشه. رفتار خیلی موجهی داشت. اما به هر حال این موضوع مطرح شده بود. گفتم:" خب حالا مشکل اسلام چیه؟". گفت:" مگر نه اینکه ادعا می کنین اسلام تکامل آورده و به پیشرفت بشر کمک میکنه؟... کدوم پیشرفتی رو شما مسلمونها باعثش شدین؟..شما فقط مصرف کننده های علمین. ما تولید کننده ایم (تولید کننده علم، الجزایر؟!!!). درمان بیماری ایدز رو کی کشف کرد؟... مسلمونها یا ما؟"... (خجالت بکش! از خود بیگانه فرهنگی!) گفتم: "شما چی رو به زندگی اضافه کردین که زندگی بهتر شه؟... کشف درمان بیماریهای شرم آوری که کشورهای غیر اسلامی خودشون تولید کردن افتخار نداره، شرمندگی داره...مگه این مشکلات از کشورهای مسلمان ظهور کرده؟... گندی که کشورهای غیر اسلامی زدن و الان به کشورهای مسلمون هم رسیده رو مگه ما باید جوابگو باشیم؟... تازه! نکنه شما خیال می کنین اونهاییکه دنبال راه حل این مسئله هستن، به عشق مسلمونها دارن دربه در دنبال راه حل میگردن؟ ... نخیر! اونها دنبال راه حل اند چون مشکل اصلی کشورهای خودشونه و به راه حلش احتیاج دارن. اگر خودشون میلیون میلیون مریض روحی و جسمی نداشتن هیچوقت ککشون هم نمیگزید. والا مگه کم مشکل تو کشورهای آفریقایی هست که راه حلش برای اونها فقط یک اشاره انگشته و دریغ میکنن؟...چقدر ازین بدبختیها رو خودشون باعث و بانی شدن؟...(یاد بحث دیروز با همسرم افتادم درباره استعمار فرانسه و مسلمونهای آفریقا) همین کشور خود شما! سالها مستعمره چه کشوری بودید؟ یک کشور مسلمان؟... ببینین فرانسه چه بلایی سر الجزایر آورده که هنوز نمی تونه سرپا واسته؟...که هنوز دوستای الجزایری من حتی به آسفالت های فرانسه هم غبطه میخورن؟...اگر فرانسه باعث اینهمه پیشرفت و ترقی و آرامش برای بشریته، چطوره که قطره ای از این آرامش و پیشرفت به الجزایر که بیخ گوششه نرسیده؟ ... بعد اینکه من خیلی دوست دارم بدونم کدوم بخش از آرامش بشر رو شما تامین میکنین؟..یه نگاهی به این مملکت بندازین! تلویزیون، سینما، پارک، در، دیوار... چه چیزی به عنوان الگوی انسان داره معرفی میشه؟... اگر کمال انسان در چنین رفتارهاییه که ما تو کشورمون باغ وحش های بزرگی داریم و من نهایت این ترقی رو قبلا دیده م. چی از آرامش در خانواده باقی مونده؟ ... میزان ثبات خانواده چقدره؟ ..."

تازه فکم گرم شده بود و داشتم صفا می کردم که حواسم رفت به اَمبر. دست راستشو زده بود زیر چونه ش و با حرفهای من سر تکون میداد. بد جوری رفته بود تو بحر بحث.

ریاض گفت: " خب! خیلی از مسلمونها هم کارهای اشتباه می کنن"

-          که چی؟

-          خب فلان جا مسلمونها بد رفتار می کنن. اینطوری می گن ، اونطوری می پوشن، این اسلامه که شما دارین؟

-          نه! وقتی اینقدر اشتباه رفتار می کنن، واضحه که اونی که اونا دارن اسلام نیست. اما اینها خطای مسلمونهاست به اسلام چه؟

-          خب ما هم ممکنه اشتباه کنیم. پس یکسانیم. (دقت فرمودید؟ تا چند دقیقه قبل اینا!! بالاتر از ما!! بودن... حالا رسیدیم به اینکه ثابت کنه اونا هم هم سطح ما هستند!)

-          نخیر! این دو مورد که شما گفتین یکسان نیست. ایدئولوژی اسلام نقصی نداره. خطای مسلمونها اشکال مسلمونهاست. کما اینکه اگر هم کسی بخواد آدم خوب و متعهدی باشه وبه اسلام عمل کنه،  از فرش به عرش می رسه. اما در مورد شما اشکال اتفاقا از ایدئولوژیه. حالا اگر کسی هم بخواد تمام تلاشش رو بکنه تا نسبت به این ایدئولوژی متعهد تر باشه، بیشتر تو قعر فرو رفته. اما اگر منظور شما اینه که بلاخره یکجوری یک مقایسه بین مسلمونها و سایرین راه بندازین اشکالی نداره. منتها  چون به قول شما هم مسلمونها خطا دارن هم غیر مسلمونها، پس بهتره به جای مقایسه مسلمونها و دیگران، اسلام رو با بقیه ایدئولوژی ها مقایسه کنیم. خب! شما چند تاش رو میشناسین؟

-          من؟...مسیحیت.

-          باشه. برای مقایسه اسلام و مسیحیت بهترین کار اینه که قرآن رو با انجیل مقایسه کنیم. چطوره؟

-          (بعد از یه کم مکث گفت) خوبه.

-          باشه. ما یک کتاب داریم به اسم قرآن. همه قرآن ها هم تو همه دنیا یه جوره. حالا شما بگین این قرآن رو با کدوم انجیل باید مقایسه کرد؟

-          مگه چندتا انجیل داریم؟!

-          شما بگین! مگه شما مسیحی نیستین؟

-          (هی من من کرد و بعد از اَمبروژا پرسید) چند تا انجیل داریم؟

اَمبروژا گفت: "خب یه چندتایی هست. اما من چیز زیادی درین باره نمی دونم."

رو به اون آقا گفتم: " خب. ظاهرا شما از اولین مستندات دینتون چیزی نمی دونین. عیبی نداره حالا بگین نظر همون انجیلی که شما میشناسین در باره تقسیم بندی خوب و بد چیه؟" (اینو خودم هم نمی دونستم! اما مطمئن بودم که اونها هم انجیل رو نخوندن. اصلا اینجا ازین خبر ها نیست که کسی انجیل بخونه. فقط گهگاهی پدر روحانی انجیل رو تو دستش میگیره که باهاش عکس بندازه! یعنی حقیقتش این انجیلی که اینها دارن رو خود حضرت عیسی هم ازش خبر نداره! اما اگر میگفت حالا تو بگو من می گفتم که من باید از قرآن خبر داشته باشم که دارم. تازه پنج تا انجیل متفاوت رو چطور و با کدوم معیار باید مقایسه کرد؟) خلاصه ش که همینجوری نگاهم کرد و هیچی نگفت. منم گفتم:" به نظر میرسه شما نمی دونین. من فکر میکنم بد نیست  اول با دین خودتون آشنا شین و بعد قصد کنین اسلام رو با مسیحیت مقایسه کنین!"

بحث تموم شد! اما بعد از رفتن اون آقا اَمبروژا درباره انجیلها از من پرسید و یه کم درین باره صحبت کردیم.

وقتی از آشپزخونه برمی گشتم تو اتاقم، در اتاق 14، همسایه قرآن گوش کنم باز بود و من برای اولین بار همسایه م رو تو اتاقش دیدم...همون آقا بود!...ریاض!...خیلی جون کندم که جلوی تعجبم رو بگیرم. گفت:" ببخشید! یک روزی جلوی همین خانم مسیحی یکنفر از من همون سوالها رو پرسید و من نتونستم جواب بدم. فقط خواستم یکنفر جوابش رو داده باشه"!!!

نمی دونم چرا خدا می خواد توی همه این بحث ها اَمبروژا هم حضور داشته باشه. خدا عاقبتشو به خیر کنه.

 

نوشته شده توسط سفیر در ساعت 17:37 | لینک  |