تبليغاتX
::سفیر::

- سلام !

سرم رو بلند کردم و نامه ای رو که تازه جلوی نگهبونی خوابگاه تحویل گرفته بودم تا کردم. امبروژا بود! جواب دادم :

- "سلام! دهه! تو چقدر زود رسیدی! بیا اینم گلهای سهمیه امروزت ! دیگه مجبور نیستم بچسبونمشون روی در اتاقت! بیا مال تو!"

 گلها رو ازم گرفت و خندید اما نه مثل همیشه با شیطنت و ذوق. به نظرم آروم اومد گفت:" بیا بریم ژِآن!" Geant)یک فروشگاه غول و بزرگ اون سر دنیا!(

- بریم ژِآن چه کار کنیم؟!

- من چه میدونم! بریم آب بخریم!

- خب میریم سوپر او SuperU)یک فروشگاه کوچک تر اما روبروی خوابگاه( آب میخریم چرا بیخود بریم اون سر شهر؟

- آخه میخوام باهات حرف بزنم

خب! حالا موضوع فرق میکرد. گفتم:" باشه. نمازم رو بخونم و بریم." طبق معمول چند وقت اخیر موقع نماز در اتاق رو نیمه باز میذارم برای اینکه اگرکسی اهلشه، براش سوال پیش بیاد و بیاد بپرسه! امبر در اتاق رو آروم هل داد و سرش رو از لای در آورد تو. مجسم کنین یک در یه کم باز که یک سرتا گردن از وسطش اومده بیرون و بدون اینکه چیزی بگه نگاهتون میکنه – درسته که سر نماز بودم اما قوه تخیلم که فعال بود!- معمولا وقتی میومد تو اتاقم و میدید سر نمازم دوباره در رو پیش می کرد و میرفت اما امروز نه. بعد از نماز راه افتادیم که پیاده بریم فروشگاه ژآن. تو راه گفت بچه ها بهش گفته ن که دیشب تا 12 شب بیدار بودیم و بحث میکردیم. گفتم:" آره". گفت:" بحث سر چی بود؟". گفتم:" طبق معمول اعتقادی بود!" )یعنی در اون لحظه حوصله هم نداشتم که بیشتر از اون توضیح بدم ضمن اینکه اینقدر بحث اعتقادی زیاد میکردیم که فکر کردم دیگه گفتن نداره(خیلی جدی گفت:" اه! من یکی از بهترین شبهای زندگیم رو از دست دادم")!!( .....داشتم با خودم فکر میکردم که منظورش ازین جمله چی بوده که ادامه داد:" یه چیزی رو میدونی؟... از اون روزی که تو با یقین گفتی که از اون آب نبات ها نمی خوری چون ژلاتین خوک توشه منهم دیگه نخوردم!!") موضوع مال چند شب پیش بود که یکی از بچه ها بهم از این آب نبات کشدار ها تعارف کرد و چون توش ژلاتین داره و  ژلاتین اروپا هم معلومه از چی تامین میشه من نخوردم . وقتی امبروژا ازم پرسید که چرا نمی خورم خیلی جدی بهش گفتم چون خدا دستور داده( ... تعجب کردم! گفتم:" اما اون دستور مال مسلونهاست تو دیگه چرا نمی خوری؟". گفت:" مگه تو نگفتی اینو خدا گفته؟... اگر واقعا خدا گفته اینو نخورین منم نمی خورم. اگر خدا یک حرفی رو بزنه دیگه به دین ربطی نداره همه باید همون کار رو انجام بدیم. اما من چطور میتونم مطمئن بشم که این واقعا حرف خداست؟"... بعد شروع کرد به تعریف کردن داستان زندگیش :"... من دوستی دارم که در واقع نامزدمه و قرار گذاشتیم ازدواج کنیم. من خیلی دوستش دارم. خیلی خیلی زیاد. اما اون لائیکه و به همین دلیل من براش شرط گذاشتم. گفتم که باید به خدا معتقد باشه. من دوست دارم برم کلیسا و دعا کنم. دوست دارم به بچه هام یاد بدم که چطور باید از خدا اطاعت کنن. با وجود پدری که اینطور حرفها به نظرش بیخوده من چطور باید بچه هام رو درست تربیت کنم؟... من بهش گفتم که یک سال برای درسم میرم فرانسه. تو این مدت با هم در تماسیم و تا وقتی برگردم تو وقت داری که فکر کنی و خدا رو پیدا کنی!... ) شاید این حرف برای ما خنده دار به نظر بیاد اما برای یک غیر مسلمون این حرف خیلی بزرگ و قشنگه( ... چند شب پیش تلفنی با نامزدم صحبت کردم...هیچ امیدی نیست. نه اینکه نتونه !نه!....نمی خواد خدا رو ببینه...من میدونم چرا...چون اگر خدا رو نبینی مجازی همه کار انجام بدی و این چیزیه که من ازش متنفرم. چند شب پیش به من گفت که مثل همیشه خیلی دوستم داره اما حاضر نیست درباره این مسئله فکر کنه." صداش میلرزید ادامه داد :" منم بهش گفتم که منم خیلی دوستش دارم اما خدا رو خیلی بیشتر از اون دوست دارم و به همین دلیل هم حاضر نیستم دیگه به ازدواج با اون فکر کنم." روشو کرد به من، خدا توی چشمهاش چشمه جاری کرده بود با بغض گفت:" این یعنی من به خاطر خدا به عزیزترین دوستم گفتم نه. پس من برای خدا زندگی میکنم... این همون چیزیه که تو اونروز به ویدد )دختر الجزائریه( میگفتی نه؟ اینکه آدمهایی هستند که همه زندگیشون برای خداست و نه فقط ساعات دعا کردنشون...منهم جزو اونهام...مگه نه؟

گریه میکرد. حس میکردم فشار زیادی رو قلبشه. خودش ادامه داد:" من برای خدا زندگی میکنم و حالا هم میخوام بدونم واقعا خدا چه چیزهایی گفته؟ من نگرانم! پریشب تا دیر وقت با بچه ها درباره مسیحیت و اسلام صحبت کردم. ریاض گفت که مسیحیت تحریف شده این راسته؟...اون بهم گفت که بیام پیش تو واین سوالها رو از تو بپرسم. حالا تو به من بگو اگر اونهاییکه من تا حالا خوندم رو خدا نگفته پس خدا چی گفته؟!...

بغلم کرد. اشکهاش روی مقنعه م میریخت. کنار اتوبان نشستیم: کاری غیر معمول و غریب . یک نفر این گوشه اتوبان داشت برای خدا گریه میکرد: کاری غیر معمول تر و غریب تر. چه حالی شدم. بغلش کردم. باهاش نشستم. باهاش به از دست دادن یک عزیز فکر کردم. باهاش به خدا متوسل شدم. باهاش گریه کردم. باید برای خدا از عزیزترین متعلقاتت بگذری تا خدا برات دعوت نامه اختصاصی بفرسته. گفتم:

- اشکهای فرشته ها روی صورت تو چکار میکنه دختر مسلمون؟!

سرش رو بلند کرد. نگاهم کرد. گفتم اسلام یعنی تسلیم بودن در برابر خدا. تو خودت گفتی که تسلیم خدایی! از پشت چشمه های چشم هاش خندید. گفتم:" من به دوستی با تو افتخار میکنم. خدا به همه کمک میکنه. اما تو به خاطر خدا از عزیزترین فرد زندگیت گذشتی مطمئن باش اون برای این کار تو پاداش خیلی ویژه ای در نظر گرفته. اون به تو خیلی ویژه کمک میکنه. من یقین دارم تو اون چیزی رو که دنبالشی پیدا میکنی."

درباره مسیحیت حرف زدیم. درباره دینداری صحبت کردیم. درباره زندگی با افراد معتقد. درباره عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم. و چقدر از شنیدن این آیه لذت برد . قرار شده برای یکی از کشیشهایی که بهش اعتماد داره ای میل بزنه و درباره تحریف انجیل بپرسه....حالا میفهمم چرا باید این دختر اینهمه مدت همیشه سر بحث های ما سر برسه و همیشه تو گفتگوهای ما باشه.

الان یک اتفاق خیلی قشنگی تو خوابگاه افتاده و اون اینکه یک سری جلسات بحث منظم شروع شده و برای من خیلی جالبه که بچه ها اینقدر جدی بحث ها رو دنبال میکنن. خیلی احساس رضایت میکنم...خیلی خوشحالم... خدا کنه همه مون کارگرهای خوبی برای خدا باشیم. اون تنها کسیه که دستمزد خدمتکار هاشو خیلی بیشتر از اونچه حقشونه بهشون میده.

نوشته شده توسط سفیر در ساعت 15:18 | لینک  | 

امروز شنبه بود. همون پنجشنبه خودمون! شال و کلاه کردم راه افتادم برم کلیسا. برای اینکه برم جاییکه بدونم محل دعا کردنه. برای دیدن آدمهای خداپرست. برای دیدن آدمهایی که قحطن!

          

رفتم کَته دِغَل (Cathedrale) شهرمون. بزرگترین و با قدمت ترین کلیسای شهر(یه چیزی تو مایه های مسجد جامع در مقایسه با بقیه مساجد). بیرون کلیسا واستاده بودم و اینهمه جلال و جبروت رو نگاه میکردم که یکنفر اونطرف تر توجهم رو به خودش جلب کرد. یک آقای جوون خیلی مرتب که لبخند به لب داشت و همراهش یک چیزی شبیه سبد چرخدار خرید بود. فلزی و طبقه بندی شده و توشم پر از کتاب و جزوه. به نظرم اومد منتظر کسی یا چیزیه، به هر حال به من مربوط نبود. سرم رو انداختم پایین و رفتم جلوی در ورودی کلیسا. هر چی منتظر شدم یک نفر بیاد بیرون که ببینم اجازه ورود دارم یا نه خبری نشد. بلاخره از یکی از عابرها پرسیدم:" سلام!...ببخشید من اجازه دارم وارد این کلیسا بشم؟...چون مسلمونم و نمی دونم که این کارم آیا مسیحی ها رو ناراحت میکنه یا نه؟".

-          نه! نه!...فکر نمی کنم اشکال داشته باشه. یعنی من خودم هیچوقت نیومده م اینجا اینه که درست نمی دونم چه خبره اگر کسی تو هست میخواین سوال کنین.

آروم در کلیسا رو هل دادم به سمت داخل و وارد شدم. چقدر از نظر معماری با شکوه و قشنگ بود. با عظمت  و با ابهت و خوشرنگ و پر تزیین و......و خالی. اینها خدایان ظواهرهستن. همه چیز ظاهرش زیبا و فوق العاده است. از کناره دیوار راه افتادم به سمت جلو. صدای قدم هام تو فضای ساکت و بزرگ کلیسا می پیچید. دوطرف جاهایی درست کرده بودند با مجسمه هایی از حضرت مریم(س) و حضرت عیسی(ع) و حواریون و پایین مجسمه ها جایی بود برای دعا کردن و روشن کردن شمع. به مجسمه ها نگاه میکردم و با هر کدوم چقدر حرف و حدیث یادم میومد. رسیدم به مجسمه حضرت مریم. بزرگ بود. یک زن جوان رنج کشیده. با یک لباس بلند تا مچ پا، چیزی شبیه یک مقنعه تا روی شونه ها و پارچه ای چادر مانند که از روی سر تا روی زمین کشیده میشد. محجوب و محجبه. مظلوم و نگران. هنوز در روزه سکوت. دیدم مریم به کودکی اشاره کرد که دورتر از مریم بود یعنی سخن گفتن را به کودکم می سپارم(1). مجسمه یک طفل آنطرف تر بود. کنارش رفتم. صدای کودک در کلیسا پیچید:" همانا من بنده خاص خدایم که مرا کتاب آسمانی و شرف نبوت عطا فرمود"(2). به مریم لبخند زدم:" میدانم مریم جان! شهادت میدهم که تو پاک  بودی و بنده ویژه خدا". جلوتر رفتم مجسمه ای از عیسی بود روی صلیبی که هرگز به آن کشیده نشد. صدای خدا می آید:" عیسی! تو به مردم گفتی که من و مادرم را دو خدای دیگر بجز خدای عالم بدانید؟(3)" عیسی رنجور و خسته میگوید:" خدایا! تو از هر شبه و مثل و شریک منزهی . هرگزنرسد که چنین سخنی به ناحق گویم. چنانکه من این گفته بودم تو میدانستی که تو از سرائر من آگاهی و من از سر تو آگاه نیستم(4)". عیسی قرنهاست که این جملات را فریاد میزند. چقدر سختی کشید تا به مخالفین بفهماند که پاک است و برگزیده و چقدر سخت تر بود که به موافقین بفهماند که او خدا نیست. و هنوز که هنوز است او را خدا میدانند و به نام آن دو بزرگوار شرک به خورد مردم میدهند. چقدر اینجا عیسی مظلوم است ، چقدر مریم تنهاست.

صدایی از پشت سرم گفت:" این مجسمه عیسی ست و  اونهم مریمه". برگشتم. پشت سرم همون آقای جوونی بود که بیرون کلیسا با یک سبد پر از کتاب واستاده بود. همچنان لبخند روی لبهاش بود و دوتا کتاب هم تو دستش. اینقدر صدای فریادهای عیسی بلند بود که صدای آمدنش را نشنوم. گفتم:" بله. میدونم. میشناسمشون". (بنظرم اومد از اینکه من رو تو کلیسا میدید یکمی ذوق زده ست). گفت:" کلیسای خیلی بزرگ و مجللیه. فوق العاده ست. نه؟". گفتم:" بله خیلی زیباست". ادامه داد:" ازین جهت گفتم که من قبلا به چند مسجد هم رفته م. (لبخندش رو یه کم بیشتر کرد و با حرکت دست و سر حرفش رو مفهوم تر کرد) کوچولو و خیلی خیلی ساده ند". گفتم:" البته بستگی به مسجدش داره.مثلا توی ایران مساجد زیادی هستند که شاهکار معمارین . فوق العاده ند. اما بله داخل مسجد اغلب همینطوره که شما میگین".

 

-          ملیت شما چیه؟

-          من ایرانی هستم.

-          فارسی!

-          بله. زبان ما فارسیه.

-          عجب! پس من حدسم اشتباه بود! اجازه بدید...(چند قدم اونور تر از توی سبدش کتابها رو عوض کرد و دوتا کتاب به زبان فارسی آورد و داد دستم. تبلیغ مسیحیت بود! این آقا یک مبلغ مسیحی بود! البته از نوع جدیدش!) ...بفرمایید!...ما برای خدا کار میکنیم و سعی میکنیم خدا رو به مردم معرفی کنیم. اگر سوالی هم داشتید من در خدمتم.

-          چه خوب! تبریک میگم بهتون. اینکار خیلی لازمه. خصوصا توی فرانسه. هم لازمه هم خیلی سخت. وقتی پیام های ضد مذهب شبانه روز به خورد مردم داده میشه اینکه شما بخواین خدا رو به مردم یادآوری کنین خیلی خیلی سخت میشه.

-          بله سخته اما غیر ممکن نیست . آدمهایی هم هستند که دوست دارن با خدا آشنا بشن. آدمهایی که میان اینجا. مثل شما...(این رو که گفت فکر کنم متوجه سوتیِ حرفش شد چون یه کم خنده ش گرفت)

-          بله! من هستم! خیلی هم دوست دارم درباره خدا بشنوم. اما مشکل شما که من و امثال من نیست. ما خودمون با خدا آشناییم (خنده م گرفت) و اِلا امروز اینجا نبودم. مخاطب شما باید افرادی باشن که بی دین هستند یا دینی دارند که ناقص تر از دین شما باشه.

-          شما امروز برای عکاسی اومده اید اینجا؟

-          نه . برای دیدن جایی که محل دعا باشه. برای دیدن آدمهای خداپرست. .. و خب البته عکس هم میندازم.

-          عجب! من وارد شدم و دیدم شما نسبت به این کلیسا خیلی با احترام رفتار میکنید. و این برام خیلی جالب بود.

-          بله. اینجا محل رفت و آمد آدمهای معتقد و محترمه. آدمهای خداشناس. باید احترام این مکان رو نگه داشت. (طرف لبخندی زد و سرشو تکون داد) من جلوی در دنبال یکنفر میگشتم که برای ورود اجازه بگیرم اما هیچکس توی کلیسا نبود.

-          بله. متاسفانه زیاد کسی اینجا نمیاد.

-          خب البته امروز هم شنبه ست. ظاهرا برنامه کلیسا ها یکشنبه هاست. شما فکر میکنید من میتونم یکی از این مراسم رو ببینم؟... یعنی اشکالی نداره؟ (یه کم من من کرد) مثلا فردا اگه بیام...

-          آخه اینجا مدتهاست که دیگه برنامه ای نیست. یعنی اینجا الان فقط برای بازدیده.

-          خب کلیساهای دیگه ؟

-          خیلی کم هستن کلیساهایی که مراسم دارن. آخه شرکت کننده ندارن (با حالت تاسف ادامه داد) اینروزها دیگه افراد خیلی کم به کلیسا میرن. باید اونها رو با دین آشنا کرد. این همون کاریه که ما انجام میدیم .

-          بله باید افراد رو با دین آشنا کرد این کار سختیه اما موندنشون در یک دین سخت تره. میدونین! وقتی دین نتونست جوابگوی سوالات افراد باشه وقتی دین تکلیفی برای انجام دادن نداشته باشه موندگار نیست. بعد اگر آشنا هم بشن چند وقت بعدش تغییر نظر میدن. شاید به این دلیله که اکثر مسیحی ها دارن لائیک میشن. این ناراحت کننده ست.

-          اما مسیحیت میتونه جوابگوی سوالات باشه. مسیحیت حرفهای زیادی داره. شما هم خوبه که این حرفها رو بشنوید.

-          (به یکی از مجسمه های حضرت مریم اشاره کردم) شما دقت کرده ید چقدر پوشش مریم شبیه منه؟!

-          (یه نگاهی به مریم انداخت و یه نگاهی به مانتو مقنعه آبی آسمانی من!)..بله...میشه اینطور گفت!

-          چرا؟...زنان مسلمان نزدیک ترن به این پوشش تا زنان مسیحی. بنظر شما چرا زنهای مسیحی کلا هیچ حد و مرزی برای پوشش ندارن؟

-          نه نمیشه اینطور گفت. این که اینجا هست یک پوشش مذهبیه. الان امکانش نیست زنها ازین پوشش استفاده کنن. این پوشش مال اون زمانهاست نه الان...نه ! غیر ممکنه...

-          یعنی در مسیحیت پوشش مذهبی برای زندگی روزمره کاربرد نداره؟

-          چرا ...خواهرها در مدارس مذهبی پوششی مشابه این دارن. اما اونها کارشون اینه و در عوض بیرون هم کار نمی کنن. می بینید؟...بسته به کار افراد...

-          یعنی یک عده مذهبی ان و قوانین مذهبی با اونها سازگاره و در عوض مثل افراد عادی زندگی نمی کنن (میدونین که این افراد حق ازدواج ندارن و خیلی محدودیتهای دیگه) و  بقیه مردم هم که میخوان عادی زندگی کنن اجرای قوانین براشون عملی نیست . من فکر میکنم دین برای یادگرفتن"چطور زندگی کردنه". اگر پوشش تعریف شده در یک دین برای زندگی عادی ساخته نشده چطور اون دین جوابگوی سایر  مسایل یک زندگی عادی باشه؟ کسی که میخواد یک زندگی عادی داشته باشه چطور دیندار باشه؟ به نظر من این خیلی عالیه که شما میخواین خدا رو به مردم معرفی کنید اما اگر امروز جایی برای دین تو زندگی مردم وجود داشت شما مجبور نبودید به من مسلمان خدا رو معرفی کنید! این برای اینه که تو وضعیت فعلی بازهم هیچکس بیشتر از یک مسلمان حرف شما رو درک نمی کنه و براش ارزش قائل نیست. مسلمانی که حداقل روزی 5 بار خدا رو به خودش یاد آوری میکنه . وجود خدا برای من بدیهی تر از اونیه که به اثبات نیاز داشته باشه.

-          بهر حال همه مون نیا زداریم خدا رو به هم معرفی کنیم!

-          من کاملا با شما  موافقم. اما اینکه چه چیزی رو معرفی کنیم مهمتر از اینه که فقط معرفی کنیم  . من شما رو دعوت میکنم به ایران. هر کدوم از مساجد رو که خواستید انتخاب کنید و موقع نماز برید و مردم خداپرست رو ببینید. ببینید که مردم خداپرست ما چطور هم نماز میخونند و هم عادی زندگی میکنن . چطور هم پوشش دینی دارند و هم عادی زندگی میکنند. چطور دین برای زندگی تعریف شده و نه سوای زندگی. توی همون مسجدهای به قول شما کوچک و ساده. می دونید آقا!...کلیسا ها بزرگ و پر تجملند و دکوری و مساجد کوچه های ما کوچک وساده اما کاربردی و اونچیزی که دین رو نگه میداره میزان کاربردی بودنشه نه تجملش.

درباره دوری مردم اروپا از خدا صحبت کردیم و درباره نیاز همه به خدا. درباره اینکه محبت در زندگی لازمه و درباره همه اینجور جملاتی که تو همه ادیان پیدا میشه . و بحث جدی موکول شد به دفعه بعد!طرف مطمئن شد که من مسیحی بشو نیستم و نباید کتابها و وقتشو بابت من هدر میکرد ! اما کاملا محترمانه از دیدار من ابراز خوشبختی کرد و گفت که حتما دفعه بعدی خواهد بود که بیاد و در این باره صحبت کنیم و علی الخصوص درباره مسیحیت و.....

و رفت...

 و دیگه هم خبری ازش نشد...

 و نیومد که نیومد!

...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) : مریم 29

(2)  : مریم 30

(3)و(4) : مائده 116

نوشته شده توسط سفیر در ساعت 18:18 | لینک  | 

استادم از دو سه روز قبل گفته بود که قراره امروز بریم لَوَل (LAVAL). شهری که نصفه دوم لابراتوار اونجاست. امروز همه انسمی (ENSAM) های پاریس دعوت بودن لابراتوار ما. اومده بودن که هم لابراتوار ما که تازه انسم شده رسمی بشه و هم با دانشجوهاش آشنا بشن و هم دانشجوهای ما با اونا آشنا بشن و هم ناهار توی یک رستوران هشل هفت مهمون همدیگه باشیم و هم کلی "هم" های دیگه.

 

                        

اما ! ...من که باهاشون آشنا بودم! نبودم؟...خانم استاد بوشَغد(Bouchard) محترم رو که یادتون هست! همونکه هیچ خوش نداشت من با این حجابم دانشجوی انسم باشم به این دلیل که غیر ممکن بود !!...و استاد اوسط ((Aoussat عزیز که متقاعد شده بود من دانشجوی انسم نباشم، علی الخصوص که با آقایون دست هم نمی دم و وای وای، اه اه ، دختره ی مسلمون!!... حالا همه شون درین روز پرشکوه حضور به هم میرسوندن و تصور کنین چقدر لذت میبردن ازینکه  یک محجبه دست نده در جمع مهربون و صمیمی انسم حضور داشت!!

امروز لَوَل بودم.چقدر خانم استاد بوشَغد سختش بود طفلی! شما هم اگر بودید پدرتون درمیومد.اونم وقتی مجبور بودید7 ساعت تمام نشون بدید اصلا متوجه حضور تنها محجبه جمع نشدین. کسی که دست بر قضا دور میز، کنار شما هم نشسته و از شانس بد شما خودکارتون – که همه حواستون بهشه و به همین دلیل طرف رو نمی بینین- میفته تو بغل طرف !!!....و شما نهایتا مجبورین بطرز یوهویی(!) متوجه حضورش بشین اونم وقتی بهتون لبخند میزنه و خودکارتون رو میده دستتون! :

      -          سلام خانم بوشَغد!

-          اوه!....سلام!...شمایید؟...(!!) 

عجب!...برای من مثل این بود که یک مادر بعد از به دنیا آوردن بچه ش بگه:" اوه! من بچه داشتم؟!"

ناهار مهمون لابراتوار بودیم. اونم تو رستوران چینی ها! بوی مارمولک پخته فضای رستوران رو گرفته بود. پروفسور غیشیغ (Richir) توضیح داد که همه رستورانهای اطراف رزرو بودن و اون ازین فرصت استفاده کرده تا ما با غذاهای چینی آشنا بشیم.  من نمی فهمم آخه "موش برشته" هم آشنا شدن داره؟ اینبار هم از اتفاق سر میزناهار نشستم روبروی خانم بوشَغد. یکی از دخترای  انسم پاریس سمت راستم بود . اسمش سلین(Celine) بود. فوق العاده مهربون و خوش اخلاق. ازم پرسید:" ببخشید! چقدر این مانتوی شما قشنگه!..این لباس محلی شماست؟"

-          نه! این یکی از پوششهای رسمی کشور منه. برای وقتی که یک خانم میخواد از محیط خونه بیرون بره. این نقوش هم نقوش سنتی ایرانه.

-          شما ایرانی هستید؟!

-          بله!

- وااااااااای! چه جالب!

و سر صحبت باز شد درباره همه چی و خیلی زود رسید به غذاهای چینی. گارسون یک خانم چینی بود با یک پیشبند قرمز که روش یک اژدهای زرد رنگ بود. اومد جلو ونفری یک منوی غذا داد دستمون. جلوی هر غذا همه اجزاء تشکیل دهنده شم نوشته شده بود. وسط اسمهای عجیب غریب دنبال کلمه ای آشنا می گشتم که بشه خورد و نمرد. از سلین پرسیدم:" تو میخوای چی سفارش بدی؟"

- فکر کنم صدف بخورم! خیلی خوش مزه ست. البته به کیفیت صدف و نوع پختشم بستگی داره ها!... راستی شما تو ایران صدف میپزین؟

- نه!

-خب تو اگر نمی خوای صدف بخوری خرچنگ هم خیلی خوشمزه ست!

سرم رو کردم تو منو که بلکه ی چیزی پیدا کنم اما فایده نداشت. ای بابا اینا چیه نوشته!...معقول ترین غذاش "حلزون و سبزیجات "بود  که هیچ نسبتی با عقل ایرانی نداره. ناچار قید غذا رو زدم و رفتم سراغ سوپ ها. یکی یکی خوندم ببینم تو هرکدوم چی پیدا میشه. غالبشون یا گوشت پرنده داشت و یا چرنده، جز یکی! به سلین گفتم:" ببخشید! این کلمه ای که نوشته چیه؟...گوشته؟..."

-          نه!...یعنی آره!...تقریبا گوشته.

پرسیدم که گوشت چیه و براش توضیح دادم که من چیو میتونم بخورم و چیو نمی تونم. با توضیحات سلین دستگیرم شد که دریاییه و چیزیه شبیه میگو اما از خاندان صدف و اینا هم نیست. سفارش غذا رو دادم. یک  سوپ و یک سالاد !...حالا سفارش بقیه چی بود؟ یک پیش غذا و یک پرس غذای حسابی و سالاد. پیش دستی کردم و برای سلین که یه کم از نوع سفارش من متعجب شده بود ازعشق وافرم نسبت به سوپ و سوپی جات تعریف کردم تا قبل ازینکه سوالی بپرسه جوابش رو گرفته باشه.

- نه بابا! ...جدی جدی اینقدر سوپ دوست داری؟

- آره!...خیلی زیاد...سوپ باشه حالا از هر نوعی بود بود. ایران هم که بودم همینطور بود. مهمونی هم که می رفتیم ترجیح میدادم به جای هر غذایی فقط سوپ بخورم. یعنی در واقع بهتره که بگم نمی تونم سوپ نخورم!

- چقدر جالب!  

 

چشمتون روز بد نبینه! کاسه سوپ  رو که گذاشتن جلوم چشمام گرد شد. انقدر ازش فاصله گرفتم و چسبیدم به صندلی که نزدیک بود صندلی چپ شه! تو دلم بد و بیراه بود که نثار طباخی چینی می شد. نامردا! حالا چون من حلزون و گوشت و صدف نمی خورم باید سوپ ملخ بهم بدین؟..حالا از کجا مطمئن باشم این پخته و یهو پرنمی زنه بیاد تو سر و صورتم؟!...همه تخیلم به کمکم اومده بود تا هر چه بیشترحالم از غذا به هم بخوره. ای بابا! چه کار میکردم؟...تصمیمم رو گرفتم. فقط سالاد میخورم و تو یه فرصت مناسب که جماعت مشغول لمبوندن و حرف زدنن  سوپ رو با ملخ هاش تحویل یکی ازین گارسونها میدم. شروع کردم به خوردن سالاد کاهو که دوتا برگ کلم و پنیر هم کنارش بود. سلین گفت:" ا؟  پس چرا سوپ نمی خوری؟". گفتم:" خب خیلی گشنه م نیست اینه که یکیش رو بیشتر نمی تونم بخورم و ترجیح میدم سالاد بخورم، درسته که سوپ خیلی فوق العاده ست اما سبزیجات خیلی برای سلامتی بهتره!".

 من از سر گشنگی و بی غذایی کاهو میخوردم و اطرافیان در وصف فواید رژیم و غذاهای گیاهی حرف میزدن و هی من رو تشویق میکردن و می ستودن! به به و چه چه بود که به هوا بلند بود و من سر تکون میدادم که تشویق دوستان بی جواب نمونده باشه!

غذای بقیه و کاهوی من که تموم شد نوبت دسر شد. توی منوی دسر ها دنبال یک دسر بزرگ و حجیم میگشتم که حداقل بلکه به زور و ضرب دسر یه کمی سیر شم!  همه سفارش هامون رو دادیم. هنوز آخرین جملات حضار در تحسین رژیم من تموم نشده بود که گارسون جلوی چشم اون جماعت رژیم پرست یک ظرف بزرگ بستنی گذاشت جلوی من..چهار پنج تا گلوله خوشگل بستنی با شکلات و خامه و توت فرنگی و یه مشت فشفشه و جنگولک روش!با چنان عشقی به ظرف بستنی نگاه میکردم که جرات سوال کردن برای هیچکس نموند! ته دلم با بستنی ها درد دل میکردم و از جفای روزگار میگفتم و اینکه اونروز چقدر گشنه مونده م واون بستنی ها مثل نوریست در تاریکی معده !...اینقدر انگیزه داشتم که بدون توجه به نظر اطرافیان با قاشقم تا ته بستنی ها رو بخورم!

صدایی از کسی در نمیومد یا شایدم همه مشغول حرف زدن بودن...اصلا در اون لحظه فرقی برام نمی کرد کلا اگر هم کسی چیزی میگفت من نمی شنیدم. حالا چه میخواست در تحسین رژیم غذایی باشه چه درنکوهش رژیم غذایی.

همیشه معتقد بوده م نباید برای حرف مردم اهمیت قائل شد!

 

نوشته شده توسط سفیر در ساعت 16:38 | لینک  | 

دیشب طبق معمول این روزها دوباره سر بحث باز شد. عمر می گفت:" آمریکا گفته تا Juin به ایران حمله میکنه! نظرت چیه؟! شوخی هم نداره! به عراق هم گفت حمله می کنه بعد حمله کرد! حالا نوبت شماست، تو چی می گی؟!". تروخدا چه سوالهایی از آدم می پرسن! مثلا یعنی انتظار داشت چی بگم؟...بگم نه! من می رم راضیش می کنم حمله نکنه؟!

                       

گفتم:" بیخود گفته!". گفت:" چی چیو بیخود گفته، میاد پدرتونو در میاره ، میخواین بشینین نگاه کنین؟" . گفتم :" من نگفتم به فرض اگر یک روزی کشوری به ما حمله کنه ما میشینیم نگاهش میکنیم، گفتم بیخود گفته، چون مدتهاست که دلش میخواد به ما حمله کنه. اگر میتونست تا حالا حمله کرده بود. ایران نه عراقه نه افغانستان ." گفت:" حالا فرض کنیم آمریکا و چندتا کشورهمه با هم یهو حمله کنن" (!!). گفتم :"مگه نکردن؟... شما فکر میکنید عراق وقتی به ایران حمله کرد تنها بود؟...تجهیزاتش مال خودش بود؟...پس بمبهای شیمیایی آلمانی تو ارتشش چیکار میکرد؟...همین آمریکا و فرانسه و آلمان و خیلی های دیگه نبودن که تجهیزش میکردن و تو همون موقع ما تحریم بودیم؟..."

سیلون (Sylvain) پسر فرانسوی ای که دانشجوی دکترای تاریخ هم هست و داشت به حرفهای ما گوش میداد گفت:" متاسفانه دولت فرانسه سیاستهای احمقانه ای رو دنبال میکرد. بعد خجالتش میموند برای مردم فرانسه". وسطهای حرف سیلون، اَمبروژا هم رسید. نشست سر میز و با خوشحالی گفت:" اوه! چه خوب که رسیدم! درباره چی حرف میزنین؟"

عمر: " درباره اینکه رئیس جمهورتون گفته میخواد به ایران حمله کنه و اینکار رو هم میکنه." اَمبروژا انگار یه کاسه آب ریخته ن رو سرش . تمام خوشحالی شو قورت داد و گفت:" اون رئیس جمهور من نیست". رو به عمر گفتم:" نه! حمله نمی کنه!. برای اون همینقدر که تهدید کنه و بعضی ها جدی بگیرنش و سرش بحث کنن و بترسن کافیه" . گفت:" مثل اینکه متوجه نیستی ! آمریکا بزرگترین قدرت دنیاست! اگه اشاره کنه همه بدبخت میشن! حتی شما !( این لغت "حتی"یی که گفت خیــــــلی معنی داره ها!) خود بوش گفته اگر ایران سر مساله هسته ای تسلیم نشه بدبختش میکنیم!" گفتم:" خوش بختی و بدبختی رو آمریکا واسه ما تعریف نمی کنه که حالا با حرف اون ما بدبخت شیم. رئیس جمهور آمریکا هم عادت کرده حرف بیخود زیاد بزنه". عمر از اَمبروژا پرسید:" تو چی میگی؟...بوش گفته تا Juin حتما به ایران حمله میکنه". امبروژا گفت:" خب....در واقع ... مامان جرج هیچوقت بهش یاد نداده که دروغ گویی کار زشتیه" (از جوابش خیلی کیف کردم و توی دلم قاه قاه خندیدم!) . ملیتهای مختلف جمع شده بودن دور میز و درباره بحث شیرین حمله به ایران صحبت میکردن!

عمر دوباره گفت:" به هر حال به نظر من نباید جلوی آمریکا واستین... تاثیر خوبی نداره(!) ...همه می گن ایران با صلح مخالفه...چیزی که الان همه بهش نیاز دارن".

گفتم:" همه می گن؟...همه یعنی کی؟...این "همه"ای که میگی به "حقارت" میگن صلح، ما به "عدالت "می گیم صلح. تازه این صلحی که میگی متصدی اجراش کیه؟..آمریکا؟!!...ها ها ها!..اومدم بگم مثل اینه که شمر رو بکنن مسوول تقسیم آب!! نگفتم! به جاش گفتم :" مثل اینه که برادران دالتون رو بکنن مسئول اجرای قانون. خیلی مضحکه! نه برادر! اگه جلوی زورگو وانستادن علامت صلح طلب بودن بود، تا حالا الجزایر و مراکش شده بودن مظهر صلح... الجزایری که خاکش رو داد، منابعش رو داد، اومدن هر چی داشت رو بردن، تو زمینهای خودشون برای فرانسه کار کردن و همه حق و حقوقشون رو دادن به فرانسه که خودش رو آباد کنه، با دستهای خودشون فرانسه رو ساختن. کلفتی فرانسه روهم کردن هیچی ازشون نموند به امید روزی که فرانسه عددی حسابشون کنه و بشن دوست فرانسه. هنوز که هنوزه دارن نوکری میکنن اما هرجای فرانسه مشکلی پیش میاد میگن تقصیر عربهاست! هر جا ترقه ای صدا میکنه میگن این اعراب تروریست!...". ریاض – همسایه الجزایریم – گفت:" ما چاره ای نداریم. بلاخره باید از یک جایی شروع میکردیم تا الجزایر رو به رسمیت بشناسن یا نه؟ اما واقعا فرانسه همیشه به ما ظلم کرده." گفتم:" تا وقتی دنبال جواب مورد تایید اینا باشیم اونم برای صورت مسئله ای که اینها خودشون ساخته ند، هیچ نتیجه ای نمی گیریم. حداقل به شما که هنوز با این مشکل سر و کار دارین باید ثابت شده باشه که امثال فرانسه با هیچکدوم از جوابهای ما راضی نمیشن. چون قرار نیست راضی بشن. پس بهتره یه کم به اصل صورت مسئله فکر کنیم. به اینکه اصلا چرا باید فرانسه شما رو به رسمیت بشناسه؟!...چرا اینقدر برای فرانسه اعتبار قائلین؟...ازین بیشتر باید براشون چکار میکردین که نکردین؟ اگر میخواست به رسمیت بشناسدتون که تا حالا شناخته بود. چی از الجزایر مونده؟...فرهنگش؟...مذهبش؟...علمش؟...گیرم امروز فرانسه بگه حالا شما رسمی!! تو هم یک قدرت! بعد شما به عنوان یک قدرت(!) چی رو میخواین معرفی کنین؟ دیگه چی از الجزایر مونده که معرفی بشه؟ تازه به چه قیمتی؟ مثل اینکه من یک زمین داشته باشم اما پول گل کاشتن نداشته باشم بعد زمینم رو بفروشم با آرزوی اینکه با پولش گل بخرم و بکارم. گیرم با همه پولش هم گل خریدم حالا کجا میخوام بکارم؟؟ تو کدوم زمین؟

ریاض گفت:" می فهمم شما چی میگین. ما خیلی چیزها رو از دست دادیم. البته اون موقع شاید کسی متوجهش نبود اما الان دیگه گفتنش چه فایده ای داره. به هر حال من به عنوان یک مسلمون خیلی خوشحال میشم وقتی وضعیت ایران رو میبینم. یک جوری افتخار میکنم. اینکه عمر میگه....شایدم آمریکا حمله کنه . نمی دونم ایران چکار میکنه اما میدونم حتما جلوش درمیاد".

به عمر گفتم:" علت حمایت ما از مردم فلسطین اینه که سر حرف حق واستادن. به قیمت همه چی شون . ما حس میکنیم یک ارزش متعالی تو ذهنشونه و سرش دارن مقاومت میکنن و الا کتک خوردن که به خودی خود ارزش نیست. ایران همیشه حامی شما بوده. خب حالا اینهمه سال اون کشورهای طرفدار صلحی که میگفتین کجا بودن؟... من انتظار ندارم از شمای فلسطینی هم همونهایی رو بشنوم که رسانه های غربی دارن از صبح تا شب پخش میکنن. گفت:" والله ما هم بدمون میاد از آمریکا(!!!) هر چی گفتم فقط سوال بود(!!)."

سیلون گفت:" توی تاریخ همیشه جنگیدن با اونهاییکه با عقیده به میدون اومده ان سخت بوده، اگر آمریکا ایران رو درست شناخته باشه.....فکر نمی کنم حمله کنه." ریاض به نشونه تایید سرش رو تکون داد...منصور و مریما –پسر و دختر مایوتی- هم همینطور.

اَمبروژا ساکت بود. فقط نگاه می کرد. وقتی خودم رو جاش میذارم میبینم خیلی سخته. وسط اصوات مبهمی که از اینور و اونور به گوش میرسید و معلوم بود بچه ها دارن دوتا دوتا با هم حرف میزنن، اَمبِر گفت: "می دونی!...من واقعا متاسفم!..."

گفتم:" به تو چه که متاسفی!..."

- به هر حال!... می بینی هر خبری ازآمریکا می رسه چطور به من نگاه می کنن؟...در حالیکه من خودم از سیاستهای آمریکا متنفرم. من برای ریاست جمهوری ،اصلا رای هم ندادم. چون هیچکدوم از کاندیداها رو قبول نداشتم. این مرتیکه رو من انتخاب نکردم... ازش بدم میاد...از حماقتهاش متنفرم...وااای...وااای...(با تمام وجود داشت حرص میخورد)...حالا دوباره وقتی میشنوم حرفهای حماقت بار زده باید چه حسی بهم دست بده؟...من نمی خوام از آمریکاییها دفاع کنم اما باور کن خیلی ازمردم آمریکا مثل من فکر میکنن...این مردک عقلش نمی رسه...

- واقعیت اینه که بوش هر جا پا گذاشته فقط خرابی به بار آورده. اما وضعیت خود آمریکا چی؟...فکر می کنی تا حالا خوب آمریکا رو اداره کرده؟  

- خوب؟....هه هه هه....من فکر میکنم اَلکس بهتر از اون میتونست اداره کنه. (الکس سگ امبروژاست!). یعنی هر کس دیگه ای بهتر از اون میتونست اداره کنه. من دیگه داره حالم ازین وضع به هم میخوره. باید بذارم برم...اما کجا برم؟...کجا رو دارم که برم؟...اومدم ببینم فرانسه چطوریه... اما اینجا هم جای بیخودیه...

- چطور؟

- دلم نمی خواد تا آخر عمرم توی یک کشور بی دین بمونم. حماقت میاره!. تبلیغ های تو ایستگاه اتوبوس رو دیدی؟...این سری آخر جلوی Lakanal رو میگم...

این پوستر هاییکه میگفت رو دیده بودم. افتضاح بود. اینجا برای هیچ چیزی حرمت قائل نیستن. تو سیستم صرفا مصرف گرای غرب برای اینکه توجه مشتری جلب بشه از هر چیزی که لازم بدونن استفاده می کنن. معتقدن مشتری باید به تبلیغ شما نگاه کنه، حالا به هر قیمتی. چون از نظر اونها همه مشتری هستند حتی دختر بچه ها و پسر بچه ها...

امبروژا ادامه داد:"...من نمی تونم بپذیرم بچه هام صبح تا شب ازین مزخرفات ببینن. خودم هم هیچ علاقه ای به این فضای فاسدی که فرانسه ایجاد کرده ندارم..."

گفتم: تو آمریکا مگه ازین پوستر ها نیست؟

گفت:" از اینها؟...نه!...اینها دیگه گندشو در آوردن...اونجا قانون اجازه نصب همچین چیزی رو نمی ده . اگر هم کسی اینکار رو کرد باید جریمه بده...اما اینجا همه چیز آزاده! احمقانه است..."

گفتم:" همه چیز جز دینداری!". با یک تاکید خیلی قوی گفت:" دقیقا! دقیقا! همه چیز جز خدا...مسخره است!"

- می دونی که ! فرانسه یک کشور لائیکه.

- این دیگه مسخره تر از همه اونای قبلیه!!...من کسی رو که تو قرن 21 هنوز نفمیده خدا وجود داره نمی فهمم!...حالا تصورکن این بشه قانون!...زندگی وسط همچین اجتماعی برای من غیر ممکنه.

دیشب تا دیر وقت درباره جایی برای زندگی با امبر صحبت کردیم. جاییکه مناسب باشه...جاییکه هیچ ظالمی به خودش حق تجاوز به دیگری رو نده...جاییکه حتی اگر رفاه زیادی هم نداشته باشه ، اطرافت رو آدمهای عاقل و معتقد گرفته باشن...آدمهاییکه از دیدنشون و از همنشینی شون کلی لذت ببری و وقتت هم تلف نشه. اینها چیزهایی بود که برای امبروژا خیلی مهم بود.

براش دنبال سرزمین میگردم.

نوشته شده توسط سفیر در ساعت 1:9 | لینک  |