تبليغاتX
::سفیر::

امروز من و اَمبروژا طی یک اقدام پر سابقه رفتیم مرکز شهر قدم زنی، و کجا بهتر از فروشگاهی که میشه ساعتها توش موسیقی گوش کرد و کارتون و فیلم دید وکتاب خوند و یک سانتیم هم نپرداخت! فُنَک (Fnac) یک فروشگاهه که غیر از لوازم صوتی تصویری و تجهیزات جانبی، کتاب فروشی و سی دی فروشی هم هست و همه این محصولات رو هم غالبا به قیمت خون بابای هیئت موسس می فروشه. تنها ویژگی فُنَک که باعث میشه برای من دوست داشتنی باشه اینه که میتونی هر سی دی رو که انتخاب میکنی با وارد کردن بارکدش، گوش بدی (البته چند ثانیه از اول هر تراک رو) و کتاب ها رو هم برداری و هر چقدر میخوای بخونی (و شماره صفحه شو یادداشت کنی و فردا بیای از ادامه ش بخونی!) و تازه برای نشون دادن کیفیت ال سی دی های فروشی، فیلم و کارتون هم پخش میکنه که میشه دید.

  

 

با هم رفتیم توی فروشگاه. امروز قصد داشتیم چند تا سی دی خوب گوش بدیم. وسط سی دی ها قدم میزدیم و به هم نشونشون میدادیم. کنار ما دوتا پسر هدفون به گوش داشتن یک سی دی انگلیسی گوش میکردن. صدا رو تا حد غیر نرمالی بالا برده بودن و با آهنگ حرکات خارق العاده ای(!) انجام میدادن. داشتم به این فکر میکردم که اینا چی ازین شعر میفهمن و اصلا چقدر به آهنگ گوش میدن که امبروژا گفت:" به نظر تو اینا چی ازین شعر میفهمن؟"

-          دِهه! من همین الان داشتم به این موضوع فکر میکردم!...به نظر من هیچی!...فقط بر حسب تجربه میگم، اغلب افرادی که این شکلی به یه موسیقی خارجی گوش میدن نه تنها چیزی از اون موسیقی نمی فهمن که هیچ تسلطی هم به اون زبان ندارن.

-          دقیقا! ... از نظر من خیلی مسخره ست. مثلا این پسره (اشاره کرد به یکی از اون دوتا پسر) داره فحش گوش میده و اینقدر هم خوشحاله!!... هر چند ثانیه خواننده یک فحش حسابی میده اما ببین پسره با چه ذوقی داره سرشو تکون میده...حالا اگر یکی از همین کلمات رو یکنفر به فرانسه بهش بگه حتم دارم که دعوا میشه...خیلی مسخره ست...

یه خورده حرف زدیم و از خاطراتمون تو این زمینه واسه همدیگه تعریف کردیم و دور قفسه ها چرخیدیم تا رسیدیم به بخش موسیقی بین الملل. چشمم دنبال اسم کشورهای آشنا ازین طبقه به اون طبقه می دوید. امبروژا سرش توی یک قفسه دیگه بود و بلند بلند حرف میزد:" الان یک موسیقی قشنگ برات میذارم... دوست داری چه جوری باشه؟..." اسم خیلی از کشورها بود اما من دنبال اسم ایران می گشتم. آثار جورو واجور ملل مختلف کنار هم چیده شده بود. به سرم زد جهت آشنایی، یک موسیقی سنتی قشنگ برای امبروژا بذارم که گوش بده. از اوناییکه اُورتور خیلی قشنگی داره و آدم کیف میکنه گوش بده، یا حداقل یکی از پیانوهای جواد معروفی رو. اما هنوز نمی دونستم توی بخش مربوط به ایران چه سی دی هایی وجود داره. امبروژا بارکد یک سی دی رو برد زیر دستگاه و هد فون رو داد دستم:" ازین خوشت میاد؟"... یک موسیقی بدون کلام بود...بد نبود....گفتم :" بد نیست" و دوباره حواسم رفت دنبال پیدا کردن یک سی دی از ایران. امبروژا گفت:" ...الان یکی دیگه پیدا میکنم..." بلاخره اسم ایران رو پیدا کردم...اصلا قفسه نداشت! واسه همین پیدا کردنش سخت بود. آخه یک دونه سی دی که دیگه قفسه نمی خواد!...حالا اون یک دونه چی بود؟ ازین کارهای بند تنبانی ! از اینا که یا باید لات باشی تا گوش بدی و اذیت نشی، و یا ناشنوا. چقدر ناراحت شدم. دلم میخواست اینقدر امکانات داشتم که یکسری آثار حسابی رو وارد فرانسه می کردم. اگر از بخش دستگاه های آوازی نباشه مطمئنم خیلی ها بهش علاقه مند میشن. اجتماع فعلی موسیقی، اجتماع سر و صدا و بی نظمی و صداهای بعضا اذیت کن و آزار دهنده و شدیدا تکراریه، و همه همچنان وسط این موسیقی ها دنبال یک آهنگ جذاب و زیبا میگردن. درحالیکه تشنگی با غذا رفع نمی شه حالا هرچقدر هم تنوع غذا بالا باشه. همین چند روز پیش وقتی یکی از بچه های الجزایر ازم خواست یک آهنگ ایرانی بهش معرفی کنم کار "آفتاب مهربانی" محمد اصفهانی رو، روی اینترنت براش گذاشتم و اگرچه بهترین کار ایرانی هم نیست، اینقدر مورد توجه همه قرار گرفته بود که دست کم 10 بار پشت سر هم تکرارش کردند! و هر بار به به و چه چه می کردن.

امبروژا اومد جلو:" تو چی پیدا کردی؟"

-          هنوز هیچی...تو چی؟...چیزی هست که بخوای بخری؟

-          بخرم؟....نه!...اما یکی هست که میخوام یه کمیش رو بشنوم منتها نمی دونم کجاست...میای بریم از متصدیش بپرسیم؟

-          آره...بریم...

یکی از متصدی های فروشگاه سر رسید. امبروژا ازش درباره یکی از سی دی های موسیقی پرسید. یک سی دی انگلیسی بود اما با اینکه ترجمه فرانسه عنوانش رو درست نمی دونست، اسم انگلیسیش رو نمی گفت. چند تا جمله از خودش ساخت...طرف (آقای متصدی) یه دستش به کمرش بود و یه دستش زیر چونه ش. سرشو خم کرده بود و چشماش رو ریز کرده بود و درحالیکه خنده ش گرفته بود سعی می کرد از وسط ترجمه های امبر یه چیزهایی دستگیرش بشه...یه چند تا حدس هم زد که خب همه ش غلط بود! امبروژا به من نگاه کرد:" تو هم یه چیزی بگو!"

-          چی بگم؟!! من از کجا بدونم تو دنبال چی میگردی؟ حداقل اسم اصلیش رو بگو شاید من یه ترجمه بهتر واسش پیدا کردم...

امبروژا در حالیکه سعی میکرد آقای متصدی نفهمه، ابروهاش رو انداخت بالا که یعنی نه! حرفشم نزن! طرف  که لهجه غیر فرانسوی ما رو دید ظاهرا سوال جدیدی براش ایجاد شده بود. پرسید:"ببخشید! شما چه ملیتی دارید؟"...روش به امبروژا بود...یه نگاه به اون میکرد یه نگاه به من. اما وقتی سوالش تموم شده بود روش به امبر بود پس اون باید جواب میداد. امبروژا لبهاش رو به هم فشرد و به من نگاه کرد!...اون آقا هم به من نگاه کرد! یهو من شدم مسئول پاسخگویی به سوال! گفتم :" من ایرانی هستم"...طرف به امبروژا نگاه کرد. امبر گفت:" منم همینطور" (!!!!) چشمام گرد شد ومثل یک مرغ که سریع سرش رو بر میگردونه و ذل میزنه به یکجا، سرم رو چرخوندم و ذل زدم به امبر. متصدی با گردن کج یه چند ثانیه به من نگاه میکرد و یه چند ثانیه به امبر!...دلم براش می سوخت! عقلش به هیچ جا قد نمی داد...حق هم داشت...قیافه نیمه سرخ و بور امبر هیچ ربطی به قیافه شرقی من نداشت. کامپیوتر هم اگه بود هنگ میکرد! لابد فکر میکرد داریم دستش میندازیم! طرف سرش رو به نشونه تایید تکون داد واگرچه به نظر می رسید حرف امبر رو باور نکرده باشه گفت:" آه! پِرس(Pers)!...خیلی خوبه!" و بعد عذرخواهی کرد که اون سی دی ای که امبر گفته بود رو نمی شناسه و ما هم تشکر کردیم و خداحافظی. دست امبروژا رو گرفتم و از فروشگاه کشیدم بیرون :

-          ببینم، تو ایرانی هستی؟!!

-          ... روم نشد بگم آمریکایی ام. تو که میدونی اینجا کسی از آمریکایی ها خوشش نمیاد...

 

خیلی از بابت سوالی که پرسیده بودم خجالت کشیدم. تا ساعتها این اتفاق از جلوی چشمهام دور نمی شد. ببین دنیا به کجا رسیده...سالها پیش، چه کسی امروز رو می دید؟...نمی دونم چرا ماجرای کاپیتولاسیون یادم اومد...روزگار برتری حقوقی سگ آمریکایی بر شاه ایران...

یک آمریکایی باید خیلی آگاه باشه که حق رو بفهمه و از ناحق برائت جویی کنه حتی اگر اون ناحق کشورش باشه. والا اینجا پره از آمریکایی و خیلی هاشون در نهایت بلاهت با رفتارهاشون نظر سایرین رو نسبت به خودشون تقویت می کنن...اینکه آمریکاییها مغرور و بی ادب و بی فرهنگن و آدمهای شریف توشون کم پیدا میشه.

 

نوشته شده توسط سفیر در ساعت 22:1 | لینک  | 

دیروز برای شرکت در یک کنفرانس باید میرفتم پاریس. بلیط تِ ژِ وِ (TGV) به دست تو ایستگاه بودم و منتظر رسیدن قطار. قطار طبق معمول سر ساعت رسید و وارد قطار شدم. چشم راستم شماره واگن و صندلی روی بلیط رو چک میکرد و چشم چپم شماره نوشته شده بالای صندلی ها رو! از دور یک شال پر از موی آویزون از یکی از صندلی ها توجهم رو جلب کرد! یه کم که جلوتر رفتم دستگیرم شد که این شال مودار همانا دُم یک سگ از خود راضیه که کنار صاحبش(یا دم یک سگ که کنار صاحب از خود راضیش)  جاخوش کرده. از اونجاییکه سگ برای فرانسوی ها جایگاه "فرزند" و بلکه عزیزتر رو داره بعضی هاشون بدون هیچ ملاحظه ای همه جا با خودشون می برنش. با خودم گفتم بد بخت اونیکه کنار این سگ قراره بشینه و خیلی زود فهمیدم این "بد بخت" خودم هستم!

 

-          بله اما ظاهرا سگ شما خیلی به این صندلی علاقه منده اینه که من میرم و یک جای دیگه برای خودم پیدا می کنم.

-          اوه اوه اوه (مثلا خندید!!) نه ! نه! بفرمایید ! همین الان از جاش بلند میشه... (و بعد همونطور لبخند به لب بدون اینکه هیچ تلاش خاصی بکنه عاشقانه به سگش نگاه کرد!! )

تصور کنید من سر پا واستاده بودم وسط راهروی قطار و یک خانم هم دست به سینه با لبخند به سگش نگاه میکرد تا از روی جای من بلند شه، و صاحب سگ چقدر باید بی فکر و از خود راضی باشه و سگ چقدر باید تنبل باشه و من چقدر باید بیچاره باشم که از بین اوووووونهمه صندلی جام همونجا باشه. سگ بعد از کلی سیر و سیاحت و نگاه کردن من و صاحبش، پا شد. دلم همینجوری تاپ تاپ میکرد و هر چی خاطرات بد از سگ ها داشتم یادم میومد. لابد در جریان قرار گرفتید که دو، سه سال قبل یک سگ صورت یک زن رو کند و اولین عمل پیوند صورت روی اون زن فرانسوی انجام گرفت. خودم رو تصور میکردم و اولین عمل پیوندهای جور واجور که میتونست در اثر یک گاز این سگ به وجود بیاد. جوری رو صندلی نشسته بودم که هر لحظه ممکن بود از اونطرف بیفتم. دوتا پام روجفت کرده بودم و چسبونده بودم به هم و درست نصف تنم وسط راهروی میانی واگن به حول و قوه الهی روی هوا مونده بود. چشمم به قیافه نکبت سگ اون خانم بود که حالا روی زمین بین پای اون زن و صندلی جلو نشسته بود و با هر حرکتی که میکرد من قلبم دو تا می شد!

-          از سگ من خوشتون میاد؟

-          ببخشید؟!

-          از سگ ها ... بدتون که نمیاد؟... اسم سگ من فیلو ئه (Filou) خیلی مهربونه. نازه، نه؟

-          بله! لابد نازه!... البته من کلا از حیوونها خوشم میاد... (یهو سگه پاشد واستاد!)...اما یک مقداری از سگها خوشم نمیاد! یعنی اصلا خوشم نمیاد بیان جلو و خودشون رو بمالن به من...(فکر کنم رنگ تو صورتم نمونده بود!)

صاحبِ سگ که به طرزمسخره و واضحی به سمت سگش عشق روونه میکرد! خیلی خوشش نیومد. اینها خیلی جدی نسبت به سگ هاشون حس پدر- مادری دارن و انتظار هم دارن همه به به و چه چه کنن و لابد لپ سگشونو بکشن و بگن که تا حالا تو عمرشون همچین سگ قشنگ و مامانی ای ندیده ن. حالا اون سگ هر چی می خواد باشه. خانمه گفت:"اما فیلوی من خیلی متفاوته. خیلی مودبه. ... میدونین! رفتار های خیلی عاقلانه ای داره (!!)... راستی! فیلو میتونه برقصه!". (یا خدا!... اگه از سگش بخواد پاشه برقصه چه کار کنم؟!) گفتم:" حتما ! خب البته اینجا خیلی جای مناسبی برای رقصیدن نیست!"

تمام حواسم به حرکات سگه بود. از ترس اینکه تکون نخوره بیاد سمت من، پلک هم که می زد نفسم بند میومد! اما مجبور بودم خودم رو آروم و خونسرد نشون بدم. یاد حرفهای پاسکال –یکی از اساتید- افتادم که میگفت سگ "ترس" رو بو میکشه. نباید ترسید. اگر بفهمه ترسیدی حمله میکنه. سعی می کردم به سگه لبخند بزنم بلکه نفهمه ترسیدم!!...سگه دماغش رو که کاملا هم خیس بود آورد جلو که خیر سرش بو بکشه...وای دیگه داشت گریه م می گرفت. سگ که سگه اما گاهی فکر میکنم چقدر شعور برای صاحب یک سگ لازمه! آدم بهره هوشیش در حد گل کلم هم که باشه میفهمه که شاید همه خوششون نیاد که یک سگی که سر و کله شو به هر جایی مالیده با لباس اونا صورتش رو خشک کنه!!...خدا ! چرا این صاب سگ نمیفهمه؟...تو این حال و اوضاع از کنار دهن سگه صدای قد قد اومد!!...تو دلم گفتم:"خرس گنده! تو سگی! چرا صدای مرغ میدی؟". صاب سگ اخماشو کرد تو هم و بلند داد زد:" بس کن!! اینجا نه!"

-          ببخشید! چیزی شده؟

-          میخواد دستشویی کنه (!!)

-          آااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟!!! (خدایا! اینکار رو با من نکن! دیگه جدی جدی داره خاک بر سرم میشه!)

منکه اینقدر خنگ نبودم که فکر کنم صاب سگ، سگش رو میبره دستشویی سرپا میگیره!! اما از شدت وحشت و برای اینکه به بهانه ای از سگ و صاب سگ دور شده باشم ، از روی صندلی پاشدم و گفتم:

-          اگر فکر میکنید بهتره ببرینش جایی ...بفرمایین!!!

-          نه! نه! اصلا نیازی نیست!...فیلو میدونه اینجا جاش نیست (!)...بشینید!

چشمم افتاد به ساک ها و چمدون های بالای سرم...همه در کنار هم...بدون سگ!...اولین باری بود که دلم میخواست چمدون باشم!...وقتم تموم شد! باید مینشستم!!...به خودم جرات و دلداری میدادم...بشین! تو میتونی! سگه باهات فاصله داره!...بشین ! نترس! شجاع باش!... صاب سگ خم شده بود و کمر سگ رو براش میخاروند!! سرش اینقدر به سر سگش چسبیده بود که نفهمیدم صدا از دهن کدومشون خارج شد(!!!):

-          من خاطرات زیادی از فیلو دارم. یکبار دوستم اومده بود خونمون. هر کاری کرد فیلو باهاش رابطه دوستی برقرار نمی کرد. فکر کنم بهش حسودی میکرد(!)...اما معمولا با همه زود دوست میشه و تو همه کار ها هم کمک میکنه... (لابد مثل خاروندن پشت صاحابش!...این دو تا کارا شون رو تقسیم کرده بودن!) حتما میدونین که سگها خیلی به انسانها کمک می کنن...

-          بله! اتفاقا یک بار سگی رو یادمه که در جریان کامل زندگی خودش و صاحبش بودم و واقعا تمام تلاشش رو میکرد که صاحبش دچار هیچ مشکلی نشه...درست مثل یک همکار بود...یادمه یکبار هم توی سرما از مرگ حتمی نجاتش داده بود...(اصلا فکر نمی کردم کارتون "بل و سباستین" یکروز اینقدر به دردم بخوره!!!)

-          بله ! همینطوره !

سرعت قطار کم شد و صدایی از بلندگو ها به گوش رسید:" تا چند دقیقه دیگه به ایستگاه لو ما (Le Mans) خواهیم رسید..." صاب سگ شروع کرد به جمع کردن وسایلش...مثل اینکه همه دنیا رو به من داده باشن...حس میکردم فشار خونم داره میاد سر جاش...ظاهرا این ایستگاه پیاده میشد...خدا رو شکر...

دم رفتن گفت:" باید یک چیزی رو اعتراف کنم" (واویلا! خدا رحم کنه!)

-          چی؟

-          احساس میکنم فیلو به شما علاقه مند شده (!!... همون هیچی نگم بهتره !)

-          چه جالب! خودش به شما گفت؟! (!)

-          نه از نگاهش می فهمم. (پناه بر خدا ! چقدر این خارجی ها می فهمن!!)

-          عجب!...چون مثل شما مهربونه (!)

-          متشکرم! سفر خوبی داشته باشید.

-          شما هم همینطور.

وقتی سگ و صاب سگ داشتن میرفتن با نهایت اعتماد به نفس و اطمینان با سگش خداحافظی کردم که صاحبش کلی ازین بابت کیف کرد!...تازه بعد از پیاده شدنشون هم براش دست تکون دادم تا خوب تو یادش بمونه که نه سگ ترس داره و نه من از سگ میترسم!!...همیشه سگ ها رو از پشت شیشه دوست داشته م.

نوشته شده توسط سفیر در ساعت 3:4 | لینک  | 

 

قراره تابستون یک کنفرانسی در رابطه با طراحی محصولات برگزار شه و من دارم براش یک مقاله می نویسم. میخوام توی بخش طراحی و فرهنگ شرکت کنم. برگزار کننده فرانسه ست اما مکان برگزاری مراکشه. امروز بعد از آماده کردن بخشی از مقاله و برای رفع خستگی یک سر رفتم پیش ملیکا که قبلا هزار بار گفتم که منشی لابراتواره. ملیکا و لوغانس توی اتاق داشتن با هم حرف می زدن. اجازه گرفتم که برم تو و ملیکا بلند داد زد که همه ایرانی ها میتونند هر وقت که خواستن بدون اجازه وارد اتاقش بشن چون ارادت زیادی به همه شون داره (بعید میدونم ملیکا بدونه که ایران هفتاد میلیون جمعیت داره!)

 بحث ملیکا و لوغانس درباره جشن شنبه شب دانشگاه بود که ظاهرا همه اساتید و کارمندها به اتفاق همسر یا دوستشون شرکت کرده بودن. فضای حرف های ملیکا خیلی خوشحال کننده نبود. داشتن درباره یکی از اساتید صحبت می کردن که بعد از مست کردن رفتار بدی از خودش نشون داده. لوغانس میگفت:"  چرا! خوبم حواسش بود! اون عادتشه. همیشه بعدش میگه من مست بودم هیچی یادم نمیاد. اما دروغ میگه انگار من احمقم و نمی فهمم مست یعنی چی!". ملیکا:" من همیشه متنفر بوده م از کساییکه حد خودشون رو نمیشناسن. فیلیپ (یکی از اساتید لابراتوار مهندسی الکترونیکه) هیچوقت شعورش نمی رسه که باید با یک خانم چطور رفتار کنه. دیدی چکار کرد مردک احمق! ژَک ( Jacque، همسر ملیکا) تمام یکشنبه رو با من دعوا میکرد. البته اصلا بهش حق نمی دم ها! دیروز هم بهش گفتم مگه وقتی تو از هر فرصتی برای نگاه کردن به زنها استفاده میکردی من جلوی آزادی تو رو گرفتم." به وضوح قیافه ش قرمز شده بود. روی صندلی چرخدارش بود (از همونها که خیلی دوست دارم روش بشینم و پا بزنم و برم اینور اونور!) دست به سینه نشست. پای راستش رو انداخت روی پای چپش و همونطور که روی صندلی جلو و عقب میرفت زل زد به تلفن روی میز. لوغانس پا شد که بره تو اتاقش. همونطور که میرفت گفت:" ما همیشه با آدمهای با شعور سر و کار نداریم."

ملیکا رو دوست دارم. اصلا دلم نمی خواد ببینم ناراحته. شاید این حسم تو قیافه م پیدا بود. سعی کرد به زور لبخند بزنه. بهم گفت:" آره دختر خاله ایرانی من! لوغانس راست میگه. مشکل اینه که ما همیشه با آدمهای با شعور سر و کار نداریم."

-          خیلی ناراحتی ملیکا!

-          بله که ناراحتم. وقتی آدمها هنوز شعور زندگی با هم رو ندارن. وقتی نمی فهمن کجا چه رفتاری داشته باشن باید هم ناراحت بود.

-          موافقم باهات! اما درست نمی فهمم چی شده...البته اگر دوست داری بگی.

ملیکا اینقدر دلش پر بود که تر جیح میداد اون چیزهایی رو که خودش دلش میخواد تعریف کنه:" خیلی از همین استاد هایی که امروز دیدی، باید میبودی و میدیدی چه رفتاری داشتن. هانری رئیس بخش نه! اون خیلی عاقله. من واقعا به این مرد احترام میذارم. اما بقیه رو باید میدیدی. از همین استادهای محترمی که امروز با کت شلوار و کراوات خیلی متشخص راه میرن، چیزهایی دیدم اگر بهت بگم شاخ در میاری. باعث تاسفه!. این «پی یر» (Pierre) هر وقت الکل میخوره میاد پیش من! می بینی چقدر زننده! مردک دستش رو گذاشته بود روی شونه من و پا نمی شد بره." گفتم :" خب اینکه تو گفتی چه اشکالی داره؟...حتما منظور بدی نداشته...به نظرم آدم محترمی میاد."

-  محترم؟... آره عزیزم برای اینکه نمی شناسیش!...من مست نبودم و کاملا متوجه بودم . اینقدر عقل دارم که نیتش رو بفهمم.

-  تو مطمئنی میدونی تو دل اون چی بوده؟

- بله! من بهت تضمین میدم!

- نمی دونم! من فکر میکنم شاید سوء تفاهمه. مساله اینه که پییر اومده کنار تو و دستش رو گذاشته روی شونه ت و تو حالا میگی که قصد بدی داشته. یعنی نمی فهمم چرا نباید پییر دستش رو میذاشته روی شونه تو.

- یعنی چی که نمی فهمی؟...ببینم اگر پییر دستش رو یک ساعت تموم میذاشت روی شونه تو خوشت میومد؟

- نه اصلا!...نه تنها یک ساعت که یک ثانیه هم  همچین اجازه ای رو بهش نمی دادم. اما من مسئله م فرق میکنه. کما اینکه پییر هم هیچوقت به خودش اجازه نمی ده اینکار رو بکنه. اما تو هیچوقت نمی تونی اثبات کنی که توسر پییر چی میگذشته...

- خودم میدونم.

- اینکه دستش روی شونه تو بوده ... من خیلی وقتها دیده م که اَغنو (Arnaud) هم میاد و بازوی تو رو میگیره...به نظر تو فرق بازو با پنج سانت بالاترش چیه؟...به نظر من که فرقی ندارن...یعنی اگر اینطور در نظر بگیریم که بازو با شونه فقط یک سانت فاصله داره و همه اعضای دیگه بدن هم در یک سانتی متری هم قرار دارن به این نتیجه میرسی که هیچ جا با هیچ جا فرقی نداره!!! اشکالش چیه؟!

- اَغنو با پییر خیلی فرق میکنه. اغنو آدم محترمیه. تو خودت  اغنو رو میشناسی. تو تا حالا رفتار زشتی از اغنو دیده ی؟

- به نظر من پییر هم آدم محترمیه. من از هیچکدوم تا حالا هیچ رفتار زشتی ندیدم. به نظر تو این طبیعیه که تو به اغنو اجازه بدی که به تو دست بزنه و به پییر بگی تو آدم بیشعوری هستی و اجازه نداری؟

- نه که نمیشه!

- همین دیگه!...به نظر من بهترین راه برای نگهداشتن احترام هر دو طرف اینه که یک قراردادی باشه که چهارچوب درستی برای این رابطه ها تعریف کنه و همه از یک تاریخی خودشون رو ملزم به رعایتش بدونن. در غیر اینصورت این مساله ها  و شک و ظن ها همیشه هست.

- بله باید همینکار رو کرد. تا وقتی آدمهای بیشعور هستند باید اینکار رو کرد.(با خنده گفت) حالا تو میخوای واسه این مساله قانون تعیین کنی؟

- نه!...این مشکل من نیست . به من هم ربطی نداره. من فقط دیدم تو ناراحتی و چون خیلی دوستت دارم دلم نمی خواد ناراحت باشی اینه که به خودم اجازه دادم در این مورد صحبت کنم. بقیه اعضای لابراتوار رو هم دوست دارم و برای همین ناراحت میشم که درباره شون بد بشنوم. یعنی چون همه تون رو دوست دارم فکر کردم اگر مشکل همه ست باید یک فکری براش کرد.

ملیکا دست به سینه به پشتی صندلی تکیه زده بود و با خنده من رو نگاه میکرد. گفت:" حالا تو میگی چکار کنیم؟ دوتا لیست تهیه کنیم از افراد با شعور و افراد بیشعور ؟".مردم از خنده. خیلی حرفش جالب بود. گفتم:" هرطور خودتون صلاح میدونین! گفتم که! من تا حالا تو عمرم به یه همچین مشکلی برخورد نکرده م. چون من برای آداب و معاشرت قوانینی دارم که باعث میشه این مشکلات برام پیش نیاد. اما به نظرم کار های دیگه ای هم میشه کرد که احترام آدمهای بیشعور هم نگه داشته بشه."

-          خب یه کم از قوانین خودت برای منهم بگو!

-          قوانین من، قوانین اسلامه! در نهایت احترام، هیچ زن و مردی که امکان ازدواج با همدیگه رو دارن حق ندارن هم رو لمس کنن. حتی اگر یک دست دادن ساده باشه. 

موقع بیرون رفتن از اتاق ملیکا تیری هم در تاریکی انداختم:" راستی ملیکا! میدونی توی قرآن از دلایل ممنوعیت خوردن شراب چی گفته شده؟..اینکه باعث دشمنی و کدورت بین شما میشه..."

 

نمی دونم چرا اینقدر ملیکا رو دوست دارم. اینقدر که نمی تونم ببینم از چیزی اینقدر ناراحت باشه.

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

* یک چند روزی نیستم اینه که ممکنه نظرات یه کم دیر تایید بشه

 

نوشته شده توسط سفیر در ساعت 21:45 | لینک  |