تبليغاتX
::سفیر::

مغی(Marie) یک دختر فرانسوی هندی الاصله. مهربون. با مزه. ساده. صادق ومحجوب (که داشتن اینیکی صفت اینجا جدا یک پدیده محسوب میشه! ). با هم دوستیم. چند وقتی بود که حس کرده بودم دلش میخواد یه چیزی رو بگه. امروز عصر در اتاقم رو زد.

-          کیه؟

-          مَغییییییییییییییییییییییییییِه!

 

                          
 

در رو باز کرد. با یک لبخند مهربون گفت:" ببخشید! میدونم همیشه با اَمغُزی با هم شام می خورین (می دونستین کلمه اَمبروژا، توی زبون فرانسه هم وجود داره و اَمغُزی تلفظ میشه؟!) اما خواستم ببینم دوست داری یک شب هم با من شام بخوری؟" گفتم:" معلومه که دوست دارم! خیلی هم دوست دارم! اما چند دقیقه کار دارم...به محض اینکه نمازم رو بخونم میام تو آشپزخونه. خوبه؟" گفت:" خیلی خوبه. پس من منتظرتم". واستادم سر نماز... دوباره صدای در اتاق اومد...(به من چه! منکه سر نمازم!!)...بازصدای در اومد...(رسیده بودم به رکوع...این چه طرز در زدنه؟...وقتی جواب نمیدم لابد یا نیستم یا نمی تونم جواب بدم دیگه!)...همچین که رفتم به سجده طرف در رو باز کرد!...سبحان ربی الا....این دیگه چه رویی داره!!...خدا یا این کیه که جرات کرده در اتاقم رو باز کنه؟...نکنه مَغیه؟...نه بابا! رابطه ما اینقدر نزدیک نیست...پس کی میتونه باشه جز...؟...سر از سجده بر داشتم...یوهو! درست حدس زده بودم!.....(خاک بر سرم با این نماز خوندنم!...)...

امبروژا واستاد تا نمازم تموم شد. همچین که نگاهش کردم دستهاش رو شبیه دست زدن به هم زد و گفت:" هی! میدونی من خیلی از نماز خوندن تو خوشم میاد؟" گفتم :" جدی؟"

-          آره! جدی!...ببین! اومدم یه چیزی بهت بگم!...گفته ن به همه بگیم...

-          چی رو؟

-          بابای نائل داره میاد فرانسه....ظاهرا خانواده ش یه چیزهایی فهمیده ن...داره میاد ببینه جریان چیه...تا باباش بیاد و بره نباید درباره اون پسره دوستش، کسی حرف بزنه!...اونم قرار شده تا چند هفته نیاد این ورها....چه اوضاع احمقانه ایه!

-          باباش کی میاد؟

-          چه می دونم!...لابد دو، سه هفته دیگه...نمی خوای شام بخوری؟

-          چرا. اما امروز با مغی شام میخوریم.

صدای در زدن اومد. چقدر امروز این در رو زدن! مغی بود! میخواست ببینه کجام من! بهش گفتم اگه اشکالی نداشته باشه سه تایی باهم شام بخوریم...مِن مِن کرد. امبروژا از اتاق رفت بیرون.

مغی: "آخه میخواستم یه چیزی رو بهت بگم."

-          چی رو؟

-          راستش دینِش (Dinesh یک پسر هندی ساکن خوابگاهه که خیلی هم با مغی دوسته) به من پیشنهاد کرده با هم ازدواج کنیم.

-          ا؟ جدی می گی؟...خب نظر تو چیه؟

-          منهم خیلی دوستش دارم... نمی دونم چرا دوست داشتم به تو این موضوع رو بگم. فکر کنم دوست دارم نظر تو رو بدونم.

-          تبریک میگم. خیلی خبر خوبی بود. تو چقدر دینِش رو می شناسی؟...

-          من...

صدای در زدن اومد! امروز تقریبا هر ده دقیقه یکبار، یکنفر کوبیده به این در! امبروژا اومد تو، و بعد از من پرسید :" میشه به منم بگی موضوع چیه؟". گفتم:" از صاحب موضوع بپرس!چون اگر راضی نباشه من حق گفتنش رو ندارم". مغی براش جریان رو گفت. به نظر امبر موضوع خیلی جذاب بود و ما سه نفره به تصمیم گیری برای زندگی مغی پرداختیم!!

من : نگفتی؟...دینش رو چقدر می شناسی؟

مغی: پسر خیلی مهربونیه.... فکر میکنم به اندازه کافی من رو دوست داره.

من: این خیلی خوبه. اما همه چیز همین دوتایی که تو گفتی نیست... چقدر با طرز فکرش آشنایی؟...

مغی: ...(کلی مِن مِن کرد)...خیلی آدم جدی ایه...به نظرم برای زندگی خوبه.

امبر: به نظر منهم اینایی که تو گفتی برای ازدواج کردن با کسی کافی نیست. راستی بعد از ازدواج میری هند یا فرانسه میمونی؟

مغی: نمی دونم. فکر کنم فرانسه بمونم....یا هم برم هند (!!)

من:چه عالی پس همه چیز با جزئیاتش معلومه! (امبر و مغی خندیدن.)

امبر: مجسم کن مغی با یک دسته گل داره میره جلوی کلیسا...و دینش هم اون جلوتر منتظرشه...چه با شکوه!

مغی: نه!...دینش نمیاد کلیسا. در واقع اون هندوئه....

من: تو هم هندو هستی؟

مغی: نه! من کاتولیکم.

امبر: شوخی می کنی؟...بعد تو چرا فکر کردی که میتونی با یک هندو ازدواج کنی؟!

مغی: چه اشکالی داره؟

امبر: اشکالش اینه که تو خدا رو می پرستی، دینش گاو رو (!!). به نظر تو فرقی بین این دوتا عقیده نیست؟!

مغی:نمی دونم.تا حالا بهش فکر نکرده م. خب من با دین خودم زندگی می کنم اون با دین خودش.

امبر: بچه تون چی؟...مهم نیست از باباش چی یاد بگیره؟

من: (که توی دلم از حرفهای امبر کلی خندیده بودم!) به نظر منم این قضیه خیلی مهمه. پشت دین یک فرهنگ وجود داره. یک هدف وجود داره، یک مسیر وجود داره...وقتی اینها در شما یکی نیست به نظر منهم با مشکل مواجه می شین.

مغی: اما اون من رو دوست داره. منم اون رو دوست دارم. من فکر می کنم این از همه چیز مهمتره...

صدای در زدن اومد! (کاش این اتاق در نداشت!)  با باز شدن در، جیغ اونی که پشت در بود بلند شد:" مغییییییی! اینجایی؟... غذات ذغال شد!" مغی نفهمید چجوری از اتاق دوید بیرون. امبر به من گفت:" چرا بهش نمی گی که دینش به دردش نمی خوره؟"

-          آخه دوتا آدم وقتی با هم مشکل پیدا می کنن که هر کدوم به چیزی معتقد باشن و عقایدشون در تقابل با هم قرار بگیره. این دو تا اعتقاد ویژه ای ندارن که بخواد سرش اختلاف پیدا کنن. نه دینش برای گاو جایگاه خاصی تو زندگیش قائله، نه مغی برای عقایدش. نه دینش به خاطر گاو از مغی میگذره، نه مغی به خاطر دین اش از دینش(!!). البته همینقدر که مغی بقیه عمرش رو با کسی میگذرونه که خدا رو نمی شناسه یکجور پس رفته، اما به نظرم درکش برای مغی سخته.

تا وقتی مغی محتویات ماهیتابه ش رو خالی کنه و ماهیتابه ش رو بشوره و برگرده بیاد درِ دربه درِ اتاق من رو بزنه، با امبروژا کلی مسخره بازی در آوردیم و در باره گاو ها صحبت کردیم و درباره گوشت گاو و شیر کاکائو و لبنیات و فراورده های گاوی....و اینکه چی میشه که انسان هایی پیدا میشن که گاو و فیل و جک و جونور رو به عنوان موجودات مقدس می پرستن. چه اتحادی بین ما دوتا ایجاد شد! چقدر فرق میکنه آدم با کسی طرف باشه که یکتا پرسته. چقدر اشتراک ایدئولوژی، اشتراک میاره. خیلی بیشتر از اشتراک ملیت و زبان. تا حالا خیلی به این مسئله فکر کردم. اینکه در معرفی انسان ملیت تعیین کننده تره یا عقاید؟ 

 

نوشته شده توسط سفیر در ساعت 5:10 | لینک  |