هیچ کدوم از اون حرفها رو نشنیده بودن. اخمهای رشید تو هم بود. ریاض با چشم های گرد و یه کم بهت زده حرف ها رو دنبال می کرد و عمر ساکت و آروم فقط نگاه میکرد. حق هم داشتن. آدمای بی دینی نبودن. به اون چیزی که فکر می کردن درسته معتقد بودن. به نظر من، ارزشش خیلی بیشتر از اونهاییه که می دونن چیزی درسته و بهش عمل نمی کنن. من این جدل ها رو ناشی از جهل میدونم، نه عداوت.

رشید و ریاض شروع کردن به عربی بین خودشون صحبت کردن. هیچی ازش سر در نیاوردم. فقط "رسول الله" هاش رو می فهمیدم و "صحابه" رو. غذام سردِ سرد شده بود دیگه خوردن نداشت. یه 45 ثانیه ای با هم حرف زدن و انگار در ادامه حرفای خودشون باشه، یهو ریاض پرسید:" شما گفتین که پس اسم حکومت عدل عمر ابن خطاب رو نشنیدین نه؟" گفتم :" نه. یعنی حکومت عادلانه معروفی که من شنیده م منسوب به عمر ابن خطاب نیست"
رشید:" پس منسوب به کیه؟"
گفتم:" حضرت علی (ع)". پرسیدم:"عمر ابن خطاب چطور از دنیا رفت؟" ریاض جواب داد:"موقع نماز صبح با شمشیر به سرش ضربه زده ند و فرقش رو می شکافن...این رو که حتما خبر داشتین نه؟". واویلا!!! عجب اوضاعیه! غیر ازین مورد چند تا داستان معروف تاریخ رو هم پرسیدم که کاشف به عمل اومد مورخین اهل سنت خوب از خجالت خودشون در اومدن و تا تونستن به خلفا و هرچی صحابه مخالف ائمه، کرامات و رشادتهای بزرگ و کوچیک بسته بودن، مثل ماجرای آب آوردن حضرت ابوالفضل و قطع شدن دستشون و ... نمی شد که هرچی می گفتن، بگم نخیر این منسوب به فلانی نیست و مربوط به شخص دیگه ایه. بی خیال این بخش شدم. ریاض که متوجه شده بود من یکسری از حرفهام رو می خورم و نمی گم، شاید برای اینکه من به حرف بیام رو به رشید گفت:" ایشون چند ماهی هست که اینجان. من میدونم که دروغ نمی گن. اما پذیرش این حرفها هم کار ساده ای نیست" و بعد رو به من گفت:" می بینین؟...به ما اینطوری گفته ن...به شما اونطوری گفتن...و همه اونایی که تاریخ رو نوشته ن آدم بودن و امکان خطا داشتن. معلوم نیست کدوم راست می گن" گفتم:" اما واقعیتی که اتفاق افتاده یکی بیشتر نیست. اگر براتون اهمیت داره برین دنبالش تا پیداش کنین". رشید گفت:" شما هم برین" گفتم :" بله که میرم. جمله م اشتباه بود. منظورم همه مون بود نه فقط شما" ریاض گفت:" با کدوم ملاک تاریخ رو باید سنجید؟ نمیشه!" اول به نظرم اومد که خب واقعا روی حوادث تاریخی چطور باید یک نسخه تحریف نشده پیدا کرد؟!...داشتم فکر میکردم که خدا یک حرفی گذاشت تو دهنم که عقل خودمم بهش نرسیده بود!...گفتم:" شما به تاریخ کاری نداشته باشید...شما سعی کنید خود این افراد رو بشناسید. بعد ببینید چیزهاییکه بهشون نسبت میدن معقوله یا نه". ریاض گفت:" اگر درباره اونها دروغ نوشته بودن چی؟"...اینم مورد دیگه ای بود که خدا گذاشت تو دهنم، گفتم:"از طریق کتبی که خودشون نوشتن شروع کنیم. ائمه کتبی دارن که هر کدوم واقعا بی نظیره. بخونیم ببینیم نویسنده چطور آدمی می تونسته باشه...راستی از خلفا کتابی هست؟.." ریاض و رشید به هم نگاه کردن. چیزی نگفتن. عمر که تا اون موقع فقط گوش میداد خیلی مودب پرسید:" من یک سوالی داشتم ...چون خیلی دیده م که شیعه ها از اماما نشون چیزی طلب می کنن یا درخواست شفاعت میکنن در حالیکه بخشش فقط مخصوص خداست و خدا خودش گفته از من بخواین تا جوابتون رو بدم اما شیعیان خیلی وقتها از ائمه طلب می کنن. این از نظر اسلام اشکال داره". سعی می کرد مودب صحبت کنه. گفتم:" اینکار به هیچ عنوان به این معنی نیست که این افراد یا مثلا پیامبر جایگاه خدایی دارن! شما این مسئله رو کامل متوجه نشده اید. اینکار به نوعی طلب دعاست...شما تا حالا از دوستتون نخواستید که براتون یا برای اطرافیانتون دعا کنه؟"
- چرا.
- مسئله همینه. چطوره که از دوستتون میشه بخواین براتون دعا کنه اما از رسول خدا نمی شه؟ به نظر شما کدوم به خدا نزدیک ترن و اگر قرار باشه خداوند حرف یکی رو قبول کنه اون کدوم فرد خواهد بود؟ ...ضمن اینکه مسئله درخواست شفاعت هم اتفاقا کاملا اسلامیه. در قرآن آمده که تنها بعد از اذن خدا، شفاعت کنندگان شفاعت می کنن. این یعنی واقعا اون دنیا شفاعت کردن و شفاعت شدن موضوعیت داره.
رشید به ساعتش نگاه کرد. دوباره به عربی یک چیزهایی گفت و بعد رو به من گفت:" ما خیلی کار داریم. یک روز دیگه حتما برای بحث میایم اینجا"
- مسئله ای نیست. هر وقت خواستین بیاین. فقط بهتره موقع ناهار یا شام نباشه.
- بابت شامتون ببخشید!
مهمون های خوابگاه رفتن...البته بعدا فهمیدم رفته بودن همه باهم توی سالن اجتماعات خوابگاه و صحبت کرده بودن. اینبار به خیر گذشت اما خیلی چیزها بود که اگر ازم می پرسیدن نمی دونستم چجوری باید جواب بدم. اینجور وقتها آدم تنش میلرزه. تصمیم دارم برای دفعه بعد، درست و حسابی برم سراغ جمع کردن اطلاعات. اما چه خوب شد جریان امروز پیش اومد والا هیچ وقت به فکر اینکار نمی افتادم.
داشتم بساطم رو جمع می کردم برم تو آشپزخونه شام بخورم. یک بسته غَویولی (Ravioli) و یک قابلمه خیلی کوچولو برای جوش آوردن آب. در اتاقم باز بود. دونفر از جلوی در رد شدن. دوتا آقا با سر و وضعی یه کم عجیب. قطعا مال خوابگاه ما نبودن. صداشون میومد. جلوی در اتاق ریاض (همون الجزایریه) واستادن و بلند بلند به عربی یک چیزهایی گفتن و سلام و علیک و یکی همه رو به هم معرفی کرد. ظاهرا یکیشون اسمش عمر بود و اون یکی رشید. بقیه شو نشنیدم. رفتم تو آشپزخونه.
غذا مو گذاشته بودم جلوم و همونطور که با مَغی (Marie) حرف میزدم شامم رومیخوردم که سر و کله آقایون تازه وارد پیدا شد. ابوبکر (یه مراکشی تازه وارد) و یک نفر دیگه به اسم یزید (که نفهمیدم کجایی بود!) هم توی آشپزخونه بودن و با ورود مردان غریبه آمدن جلو سلام علیک کردن. با لهجه غلیظ و حروف حلقیِ عربی داد میزدن و صحبت میکردن. این به اون میگفت عمر!...اون به این میگفت یزید!...عمر!... یزید!...ابوبکر!...یزید!...عمر!... و من که از حرف هاشون هیچی نمی فهمیدم احساس میکردم دارن نقشه می کشن برن امام حسین (ع) رو بکشن!!!
اون آقایی که اسمش رشید بود اومد جلو و اونطرف میز کنار مغی واستاد:" سلام علیکم!"
- سلام علیکم.
- شما همون خانم شیعه ایرانی هستین که تو این خوابگاهه ؟
- (همون؟؟ کدوم؟؟)...بله من ایرانی هستم و شیعه هم هستم!
- من رشید هستم. الجزایریم. اینهم عمر دوست منه و اهل سودانه...
شروع کرد به معرفی خودش و دوستش که البته برام اهمیتی نداشت خصوصا که در حال خوردن شام هم بودم. ریاض اومد جلو و توضیح داد که اینها شنیده ن یک شیعه ایرانی توی این خوابگاهه و ما ها جلسات بحث داریم و ازین حرفها و اینه که امشب اومده ن اینجا! رشید بدون هیچ مقدمه ای پرسید:" شما صوفی هستید؟". گفتم:" نخیر". گفت:" اما توی ایران صوفی هم هست" گفتم :"بله. هست.مسیحی هم هست. زرتشتی هم هست. یهودی هم هست..." گفت:" نظر شیعه ها در باره صوفی ها چیه؟"
- شما از عقاید فعلی صوفی ها خبر دارین؟
- بله.
- از نظر ما این یک فرقه منحرف شده از مسیر درسته.
گفت:" عجب!" و البته من نفهمیدم منظورش از این عجبی که گفت چی بود. ادامه داد:"...البته من از شیعیان هم چیزهایی شنیده م، اما وقتی از دوستم شنیدم اینجا یک شیعه هست فکر کردم بهتره خودم بیام و مستقیما از خودتون بشنوم." سرم رو به نشونه تکون دادن سر(!) تکون دادم.( و هرچی فکر می کنم می بینم هیچ معنی ای ازش استنباط نمی شد! شما اگر جای من بودید گشنه و تشنه و یک ظرف غذای گرم که هر لحظه داشت سرد تر هم میشد جلوتون بود چکار می کردید؟) در اون زمان خاص علاقه ای به بحث کردن نداشتم، اما به نظرم هم نرسید که این آقا کاملا بی طرف و فقط برای سوال کردن آمده باشه. یک سوال کردن ساده که دیگه خدم و حشم آوردن نمی خواد! در ثانی! نمی شد صبر کرد تا غذای من تموم شه؟... چیزی نگفتم و منتظر شدم ببینم اوضاع چی میشه. پرسید:" ایران چطوره؟"....گفتم:" خوب!...خیلی خوب!" گفت:" تو ایران سنی هم هست؟ یعنی راحت می تونن زندگی کنن؟"..گفتم:" بله.هست. چرا نباید بتونن راحت زندگی کنن؟...البته اکثر ایرانیها مسلمون شیعه هستن، اما نه اونها با اهل تسنن مشکل دارن و نه اهل تسنن با اونها." گفت:"ایران استثناست. مسلمونها اکثرا اهل تسنن هستن. من تا امروز دو، سه تا شیعه دیده م. اسم همه شون هم علی بوده. (لابد مثل من !!) البته تعداد شیعیان کمه"
- متوجه منظورتون نمی شم.
- یعنی اکثرمسلمونها سنی هستن. اصلا منظور بدی ندارم. فقط می خوام بگم یک اقلیتی عقاید شیعیان رو قبول دارن.
- خب این نشون دهنده چیه؟...به نظر شما در عالم خلقت اکثریت مردم فهیم و عاقلن؟
- خب، بلاخره اینکه یک عقیده ای طرفدار بیشتری داره بی معنی نیست. حتما این همه مسلمون هم دلیلی دارن برای خودشون.
- بله حتما این مسئله بی معنی نیست. در مورد "دلیل داشتن" هم، هر کس هر دلیلی داشته باشه میتونه مطرح کنه شاید به درد بقیه هم بخوره. البته به شرطی که دلایل بقیه رو هم گوش بده.
- من برای کنجکاوی خودم می پرسم، شیعه ها روی پسر هاشون اسم صحابه خاص رو هم میذارن؟...عمر؟...ابوبکر؟...
- من تا حالا نشنیده م.
- آآآه! خیلی بده!
- چه اشکالی داره؟
- اسم عمر رو نمی ذارین اما اسم حسین و علی رو استفاده می کنین!
- اینیکی چه اشکالی داره؟
- اشکال اینه که اگر علی )ع) از صحابه بود، عمرابن خطاب هم بود. باید به همه صحابه احترام گذاشت. اونها همه شون محترم هستند. مگه نشنیدین حدیث اصحابنا کالنجوم رو؟ (معتقدن پیامبر فرموده ند که اصحاب ما مثل ستارگان هستند که اگر اونها رو دنبال کنید راه رو گم نمی کنید)
- چرا. شنیده م. البته درباره صحتش چیزی نمی دونم اما شک دارم. اصحاب که یک نفر نبودند. چطور گفته شده از اصحاب پیروی کنید در حالیکه در بینشون افرادی هم بودند که با هم اختلاف داشتن، توی این اختلاف هم بلاخره یک طرف حق بوده یک طرف ناحق. پس در بین اونها هم افرادی بودند که راه رو گم کردند . باید راه کدوم رو دنبال کرد تا گمراه نشد؟
ریاض که اونطرف تر نشسته بود و با جدیت بحث رو دنبال می کرد گفت:" شما می خواین بگین که عمرابن خطاب بین این دسته از صحابه بود؟" گفتم:" من نمی خوام چیزی بگم! شما آمده ید و سر بحث رو باز کردید. اول از همه هم نکات اختلافی رو مطرح کرده ید. این یعنی شما می خواین چیزی رو بگین. والا در مذهب من اینقدر به وحدت مسلمونها اهمیت داده شده که در وهله اول من با دیدن شمای مسلمون به این موارد فکر نمی کنم." گفت:" نه! بله! من فکر می کنم در اصل رشید می خواسته امروز صریح تر درباره عقاید شیعه بشنوه." گفتم:" خب پس شما هم اول صریح جواب اونیکه پرسیدم رو بدین!... من باید راه کدوم یک از صحابه رو برم تا گمراه نباشم؟" رشید گفت:" حدیثی صریح تر از این نداریم." گفتم:" چرا داریم." ریاض گفت:"بله داریم. تاکید پیامبر بر برتری خلفا خودش مشخص کننده راهه. نه؟ چون خلفا افراد خیلی ویژه و نزدیک به پیامبر بودند حتما شما شنیدین احادیثی که از پیامبر در برتری ابوبکر یا وصف عمر روایت شده...". گفتم:" در مورد برتری ابوبکرنه اینطور نیست. غالب مواردی که در وصف ابوبکر نقل شده از عایشه دختر ابوبکر هست و یا از عبدالله ابن عمر که موضع هر دو نسبت به امام علی (ع) روشنه. کمااینکه نقل کرده برترین مردم بعد از خدا ابوبکر صدیق بوده و بعد عمر ابن خطاب و بعد عثمان و بعد از این سه هم هیچ برتری برای کسی وجود نداره. در مورد عمر ابن خطاب هم به همچنین. باید دید احادیث از کجا اومده" رشید پرید وسط حرفم:" سبحان الله خواهر! چیزی به بزرگان نسبت ندید که اون دنیا شرمنده شین!" گفتم:" من چیزی به کسی نسبت ندادم. اینهایی که گفتم از صحیح بخاری بود که حتما می شناسینش! (این کتاب بعد از قرآن جزو مستند ترین رفرنس های اهل تسننه) اینکه من گفتم چرا احادیث صریح تر هم داریم، منظورم احادیث قابل استناد صریح تر بود نه هر حدیثی ." رشید گفت: " شما حدیث معتبر صریح سراغ دارید؟!" گفتم:" پیامبر فرموده ند هر کس دوست دارد مثل من زندگی کند و مثل من بمیرد و داخل بهشتی که خداوند به من وعده داده بشود، علی و ذریه او را پس از او ولی خود بداند چراکه آنها هرگز شما را از درب هدایت خارج نمی کنند و هیچگاه شما را به ضلالت وارد نخواهند ساخت. اینهم یکی از اون احادیث." رشید به سرعت گفت:" البته به قول شما باید دید این حدیث رو چه کسی نقل کرده و کجا نقل شده..." گفتم:" این حدیث به نقل از منابع اهل سنت بود و توی خیلی از منابع اهل تسنن هم اومده. من از منابع اهل تسنن یک مورد رو گفتم موارد دیگه ای هم هست. جدا از اینها مطمئنن ما هم منابع ویژه خودمون رو داریم. اما من از اونها نقل نمی کنم." ریاض پرسید:" ما از کجا بدونیم این مواردی که شما میگین واقعا توی این کتاب ها وجود داره؟" گفتم:" اونیکه براش پیدا کردن حق اهمیت داشته باشه خودش هم میره این کتاب ها رو پیدا میکنه و این موارد رو چک میکنه. من به درستی اون چیزی که گفتم شک ندارم. شما هم یا شک ندارید که پس بپذیرین یا هم شک دارین که پس خودتون برین بخونین. شما ماجرای غدیر خم رو شنیده ین؟"
- نه!
- تا به حال اسم غدیر خم رو نشنیدین؟
- نه!
- ماجرای حجه الوداع پیامبر و انتخاب امام علی (ع) به عنوان ولی بعد از رسول الله...روزی که اولین کسی که به مناسبت این انتخاب به امام علی تبریک گفت ابوبکر بود... این روایت که هم مورد تایید علمای اهل تسننه و هم اهل تشیع، این رو هم نشنیدین؟...(هیچکدوم چیزی نگفتن...ادامه دادم...) من مجددا تاکید می کنم که علاقه ای برای بیان اختلافات ندارم چون فکر می کنم به اندازه کافی کتاب برای مراجعه هست. اما ظاهرا شما به این منظور اینجا اومدید. اگر به دنیای بی دین فعلی نگاه کنین می بینین که مشترکات مسلمونها اینقدر زیاد هست که حرف برای زدن و مشکل برای مطرح کردن و راه حل برای پیدا کردن و غصه برای خوردن کم نیاد!" ریاض گفت:" اینیکه گفتین...مگه میشه ابوبکرصدیق هم خودش بره تبریک بگه و هم اون فرد رو قبول نداشته باشه؟" گفتم:" این رو شما باید جواب بدین!...چطور ایشون به خودش اجازه میده که بعد از پیامبربشه خلیفه. در حالیکه میدونست پیامبر چه کسی رو تعیین کرده ند و خودش برای گفتن تبریک به اون فرد پا پیش میذاره" رشید گفت:" واقعا ریاست اینقدر ارزش نداره که اینقدر سرش دعوا شده... "(!!) گفتم:" بحث سر ریاست نیست...صحبت ازهدایت کردن یا گمراه کردن امتیه که پیامبر به سختی به اون سطح رسونده بودن. ببینید بعد از پیامبر حکومت به کجا رسید...چه کسایی روی کار اومدن؟...حکومت دست چه کسی بود که به دست یزید و معاویه افتاد...این اون چیزی بود که پیامبر میخواستن؟...این چیزی که شما اسمش رو میذارین ریاست اگر اینقدر بی ارزشه چطور بود که خلفا جانشین های خودشون رو هم تعیین میکنن؟...وچطوره که شما تعجب نمی کنین که خلفا جانشین خودشون رو تعیین می کرده ند تا یک نفر قابل اعتماد دستاوردهاشون رو حفظ کنه، اما به شما گفته شده که پیامبر چنین کاری نکرده ن در حالیکه بعد از پیامبر این کار خیلی ضروری تر بوده. به نظر شما درایت خلفا بیشتر از پیامبر نبوده؟!"... رشید گفت:" سبحان الله!...ما جرات نمی کنیم همچین ادعایی کنیم...ما معاویه روقبول نداریم. این متاسفانه اشتباهی بوده که اتفاق افتاده اما خود خلفا بسیار افراد قابل اعتمادی برای پیامبر بوده ن. پیامبر در مورد عمر ابن خطاب گفته ن که ای عمر! اگر خدا می خواست بعد از من پیامبری انتخاب کنه اون تو می بودی (!)...حتما در مورد عدل عمر ابن خطاب شنیده ین..." ریاض انگار یهو مطلب مهمی برای گفتن یادش اومده باشه با خوشحالی گفت:" می گن عمرابن خطاب داشته توی یک کوچه راه میرفته و الاغی از اون کوچه رد میشه و پاش میفته توی یک چاله و می لنگه. عمر زار زار گریه می کنه و میگه خدا در اون دنیا از من سوال میکنه که چرا در زمان تو، حیوونی پاش توی یک چاله افتاد و چرا اون راه چاله داشت..." گفتم:" خدا از عمر ابن خطاب می پرسه که چرا زمان تو پای یک حیوون توی چاله افتاد، اما نمی پرسه چرا به دستور تو خونه دختر پیامبر رو آتش زدن و چرا دختر پیامبر رو کتک زدی؟...این چجور عدالتیه؟"...رشید به وضوح عصبانی بود گفت:" سبحان الله! شما چیز هایی به بزرگان نسبت میدین که معلوم نیست از کجا میارین." گفتم:" چرا معلوم نیست؟...تا حالا که هر چی گفتم از منابع شما بود....این ماجرای بیعت گرفتن به زور از امام علی (ع) و آتش زدن خونه دختر پیامبر رو هم، هم شیعه نقل کرده هم سنی. اگرچه خیلی از علمای اهل سنت بعد ها سعی کردن ذکر این ماجرا رو از کتبشون حذف کنن اما هنوز هم میتونین اون رو توی بعضی از کتب پیدا کنین."
ادامه دارد...
