تبليغاتX
::سفیر - مهمترین درس استاد::

قرار شد من توی workshop های دو روزه  design که در شهر Nîmes برگزار می شد شرکت کنم. یک شهر نسبتا کوچیک در جنوب فرانسه. استادم آقای Christofol هم سخنرانی داشت. به نظرم می تونست مفید باشه، خصوصا که خیلی از اساتید طراحی محصول و مدیریت طراحی و مباحث مربوطه هم حضور داشتن و مجموعه ای بود از سخنرانی و کارگاه. حتما برای تزم هم از خیلی هاشون می تونستم کمک بگیرم. به نظرم تجربه خوبی بود.


عصر بود. سری دوم سخنرانی ها شروع شده بود.جلوی صندلی هر سخنران اسمش رو روی یک کاغذ نوشته بودن اما عملا هیچ فایده ای نداشت. سخنرانها صد دفعه جاهاشون رو باهم عوض کردن! مثل بازی لیوانها که یک نفر جابه جاشون می کرد و باید حدس می زدیم دست آخر زیر کدوم لیوان چیزی قایم شده بود!... سه چهار نفر اون بالا رو سن بودن، کی می تونست بفهمه اسم کی چی بود؟ بعد از دو سه نفر که اسمشون هم یادم نیست، لوسین مَینو (Lucien Magnon) یکی از اساتید پیش کسوت و نسبتا مسن که رسما حکم استاد همه اساتید رو داشت صحبت کرد. مطالبی ارائه کرد اما خیلی کوتاه. شاید بیشتر برای شانش دعوت شده بود. برای اینکه باعث تشویق و دلگرمی اساتید جوون تر باشه. خیلی رفتار آروم و معقولی داشت. مودب و موقر و... البته با سواد.

بعد از استاد مَینو نوبت آقای Christofol بود. کارش رو ارائه کرد. طبق معمول خیلی محکم و قطعی درباره یافته هاش صحبت می کرد با کلی انرژی و ذوق. استاد مَینو که وسط سخنران ها نشسته بود به دور خیره شده بود و با یک ته لبخند حرفهای آقای Christofol رو دنبال می کرد. بعد از تموم شدن سخنرانی هِروه کریستوفل، جماعت کلی دست زدن. پرسش و پاسخ ها هم تموم شد و همه با هم رفتیم رستوران برای شام.

دور میز شام کنار یکی از اساتید خانم نشسته بودم و دست بر قضا استاد مَینو روبروی من بود. از من ملیتم رو پرسیدن و نظرم رو درباره کشور فرانسه. خانم کناری خیلی از ایران تعریف کرد. از مردمش، از فرهنگش، همه اینها رو از یکی از اساتید نقل میکرد که خودش همین سالهای اخیربه ایران اومده بوده . آخرش هم، قبل از اینکه نوبت به افاضات من برسه، گفت که خیلی دلش می خواد خودش شخصا ایران رو ببینه و با ایرانیها آشنا بشه. بهش قول دادم که از ایران براش دعوت نامه بفرستم و خودم هم بشم میزبانش و اینجور حرفها داشت گل میکرد که دیدم کم کم اطرافیان هم دارن نسبت به ایران و ایرانی ها و ایران گردی ابراز تمایل می کنن! همه از فواید سفر می گفتن و درسها ییکه آدم از سفر می گیره و لزوم مسافرت و...خانم کناری همونطور که به استاد مَینو نگاه می کرد از آخرین یافته هاش در طول سفرهای اخیرش می گفت و در واقع همه داشتن در مورد خاطراتشون حرف میزدن. به هر کسی نگاه می کردم می دیدم دهنش داره باز و بسته میشه و حرف میزنه! عجیب بود همه می خواستن خودشون حرف بزنن، مهم نبود شنونده ای هست یا نه!...همه بجز استاد مَینو!

خانم کناری رو به استاد گفت:" لوسیَن! واقعا سفر یک درسه!" استاد آروم و متین گفت:" بله...همه زندگی درسه...حیف که بعضی از درس ها رو آدم دیر یاد می گیره..." به نظرم اومد استاد اصلا تو حال و هوای دیگه ایه. نمی دونم حس فضولی بود یا واقعا علاقه به استفاده از دانسته های استاد که ترجیح دادم سر حرف رو با استاد باز کنم، به استاد گفتم:" من با حرف شما کاملا موافقم. تازه فکر می کنم از اون بدتر وقتیه که آدم ببینه سوالات امتحان از یکسری از درس هاییه که فکرش رو هم نمی کرده توی امتحان بیاد و ازشون رد شده و نخونده..." خانم کناری یهو بلند بلند خندید و گفت:" اوه اوه اوه! چقدر پیچیده ش کردین! باید خوشبین بود! اینقدر فلسفه نبافین!" استاد با همون آرامش قبل گفت:" این یک فرضیه بود. فلسفه بافی نبود. اگر به اندازه یک فرضیه هم برامون مهم باشه باید بیشتر ازین روش فکر کرد... (روشو کرد به من)...اونیکه شما گفتین...اون یک فاجعه ست..." خانم کناری :" بسه لوسیَن! لازم نیست برای اتفاق نیفتاده غصه بخوری!"...استاد:" وقتی اتفاق بیفته که دیگه خیلی دیره..." به استاد لبخند زدم. حس می کردم از چیزی حرف میزنه که می فهمم. استاد پرسید:" سخنرانی هروه رو گوش کردی؟"

گفتم:" بله!"

 

-          بیست سال قبل توی یک کنفرانس، یک سخنرانی داشتم... اون روز بعد از تموم شدن حرفهای من حضار همینقدر با شور و حرارت برای من هم دست زدن و تشویقم کردن...

-          خیلی خوبه...

-          اما اونروز من دقیقا برعکس حرفهایی که امروز هروه زد رو ثابت کرده بودم...

-          ...

-          بیست سال با تئوری هام کنفرانس دادم و برام دست زدن....و امروز هروه خلاف اون حرفها رو ثابت می کنه و براش همونقدر دست می زنن...

-          ...

-          "حضار"  کارشون دست زدنه...این تویی که باید بدونی زندگیت رو داری وقف اثبات چی می کنی...

-          ...

-          می فهمی دخترم؟...این مهمترین درس زندگی من بود...

-          ...

-          ...

-          ...

به حرف استاد خیلی فکر کردم. استاد آدم فهیمی بود که این موضوع ذهنش رو درگیر کرد. کاش توی دنیایی زندگی می کردم که اساتیدش، حکیم بودن. کاش استادی داشتم که علم رو با حکمت یاد می داد.

 

نوشته شده توسط سفیر در ساعت 3:13 | لینک  |