تبليغاتX
::سفیر - یک عالم جامع الشرایط بی حجاب !::

امروز خوابگاه یه جوری بود. نه بابت اینکه دیگه داریم به آخر سال نزدیک میشیم و بچه ها کم کم به فکر جمع کردن بند و بساط و رفتن به کشورهاشون هستن، نه! کلا یه جوری بود! یه جور ناجور! اول از همه اینکه عرب جماعت درگوش هم یواشکی پچ پچ می کردن (اینها هم که نه "پ" دارن نه "چ"، خودتون حساب کنین که چقدر سختشون بوده!). بعد هم از اون شلوغی دار و دسته نائل ایناخبری نبود. بلاخره همیشه بلا استثنا یک جماعت ذکور به عنوان مهمونای خانم برای شام تو راهرو و آشپزخونه ولو بودن و از همه مهمتر دوستش منیر که یک پسر مراکشی بود و نائل بدون اون روزش شب نمی شد.

 

                             
 

امبروژا در اینباره چیزی نمی دونست...خودشم دنبال یکی می گشت که بپرسه.. – به رسم فضولی دل و قصد فزونی علم! – دوتایی راه افتادیم دنبال یک آدمی که درجریان باشه. یهو شد قحط آدم!...با خودم گفتم عیبی نداره، بلاخره یک نفر پیدا می شه به دادمون برسه. رفتیم تو آشپزخونه. یکی از دخترهای فرانسوی ساکت و آروم مشغول صاف کردن ماکارونی بود...اما از اون مهمتر، یک آقای مسن خیلی چاقِ روزنامه به دست بود که روبروی در، پشت میز شام نشسته بود. با کت شلوار شق و رق سورمه ای و بلیز نخودی و کراوات بنفش! و یک بوی عطر خیلی تند که توی هوا اینور و اونور می رفت. گرچه همه جور تمهیداتی اندیشیده بود که به نظر نیاد، ولی داد میزد که از یکی از کشورهای آفریقایی عرب زبونه. وارد آشپزخونه که شدیم هر دو نگاهمون افتاد به این آقا...

امبروژا : "اُ، اُ !... ما با یک جنتلمن طرفیم !!"

به نظرم صداش اونقدر بلند بود که طرف بشنوه، آروم بهش گفتم:" هی! فقط من و تو نیستیم که فرانسه حرف میزنیم نصف بیشتر آدمهایی که اینجان فرانسه زبونن!."...با هیجان و به انگلیسی گفت:" خیلی چاقه!". گفتم :" و همه آدمهایی که اینجان انگلیسی بلدن..."...به طرز مسخره ای گفت:" خدای من چقدر بدبختم!". دختر فرانسویه با لبخند اومد سر میز. حرفی نمی زد. فقط لبخند می زد. ازش پرسیدم :" پس بقیه کجان؟"

- کدومشون؟

- چه می دونم! همونهایی که هر شب اینجا بودن...مغی، دینش، سیلوَن، نائل، منیر، ویدِد...

- توی سالن بیلیارد جلسه ست...نائل و بقیه هم....(با شیطنت شونه هاش رو انداخت بالا)...نمی دونم.

آقای شق و رق، روزنامه شو بست. به ما نگاه میکرد. انگار منتظر چیزی بود. به روی خودم نیاوردم. راستش از خودش و تیپش و قیافه ای که به خودش گرفته بود خوشم نیومد.

نائل از در اومد تو. یوهــــو! بلاخره یک نفر پیداش شد که بشه ازش سوال کرد. امبروژا پیشدستی کرد:" سلام! تو نمی دونی امروز چرا همه گم شده ن؟"...نائل که رفتارش مهربون تر از روزهای قبل بود گفت:" کسی گم نشده! حتما دارن آماده میشن برای شام..." امبر پرسید:" پس دوستات کجان؟...منیر کو؟"... نائل مثل کسی که آتیش گرفته باشه و بخوادنشون بده سردشه گفت:" منیر کیه؟...من از کجا بدونم کی کجاست؟..." این حرفش خیلی عجیب بود، چشمای من و امبر گرد شد. داشتم به مغزم فشار میاوردم که اوضاع رو درک کنم که یک نفر از پشت سر، دستم رو کشید. مغی بود. بعد از یه سلام خیلی کوتاه گفت:" بیا بریم کارت دارم". با امبر دنبال مغی راه افتادیم، امبروژا که ازحرف نائل جاخورده بود گفت:" یعنی چی که منیر رو نمی شناسه؟!"

مغی:" ما هم نمی شناسیمش ! قراره شما هم نشناسینش!" توی اتاق مغی ویدد هم بود! کاشف به عمل اومد که این آقای جنتلمن بابای نائله که درپی دراومدن فضاحت های دختر دلبندش پاشده از الجزایر اومده فرانسه ببینه جریان چیه!...ظاهرا به همسر نائل خبرهایی می رسه و میره در خونه بابای نائل داد و بیداد. باباش هم پا میشه شخصا میاد اینجا ببینه جریان چیه. ویدد گفت که نائل به همه گفته که کسی چیزی از منیر نگه. منیر هم اجالتا تا یک هفته اینطرف ها پیداش نمی شه و خلاصه ظاهرا از ظهر که باباش رسیده تا شب همه چیز خوب پیش رفته! و نزدیک بوده من و امبر همه چیز رو خراب کنیم!خجالت داره! اما چی میشه گفت. بعد از مراسم توجیهی برگشتیم آشپزخونه. نائل –که ظاهرا دیگه از بابت ما دوتا هم خیالش راحت شده بود- من و امبروژا رو به باباش معرفی کرد:"...امبروژا آمریکاییه و ایشون هم ایرانین....این آقا هم پدر من هستن و یک وکیلن" اینجور وقتها بجز اینکه آدم خوشوقت باشه چی میتونه بگه؟!...

پدرش با یک ژست خیلی آشنا حرف هاش رو شروع کرد. از همون ژست هاییکه وقتی عمیقا معتقدباشی حقیری و برای عزت داشتن باید به شیوه خارجی ها (!)روشنفکر باشی، در میاری! چقدر این ژست آشناست. چقدر همه مبتلاهاش رفتارهای مشترک دارن. رو به امبروژا کرد و به انگلیسی و البته غلط، غلوط و با تلفظ بد گفت:" از آشنایی با شما خوشحالم دختر آمریکایی!!..." خودش که فهمیده بود خیلی بی راه حرف زده به فرانسه گفت:" البته من انگلیسی بلدم اما نه خیلی حرفه ای! ما فرانسه خوب صحبت می کنیم...من سعی کردم فرانسه رو بهتر از زبون مادری خودم یادبگیرم. اینه که شما می بینین حتی نمیشه تشخیص داد که من کجایی هستم (امیدوارم منظورش از روی حرف زدنش بوده باشه!) من به بچه هام هم زبان فرانسه رو خیلی خوب یاد دادم. ما توی خونه مون هم فرانسه صحبت می کردیم. (رو به من گفت)...و شما احتمالا انگلیسی صحبت می کنین نه؟"

- نه! زبون من فارسیه . زبون فرانسه و انگلیسی هر دو برام زبون خارجیه و فرقی هم نداره.

- آهـــــــان! بله!...فارس!...خانم شِرِن عبادی رو می شناسی؟

- بله!

- نوبل برده، نوبل!...یک زن روشنفکره! فکر می کنم برای هر زنی باعث افتخار باشه که یکروز جای ایشون باشن، نه؟

- نه!...برای هر زنی نه!...من خودم امیدوارم هیچوقت مثل ایشون نشم.

- آهـــــــان! بله!...چرا؟...خانمها باید همه سعی کنن روشنفکر و مدرن باشن (!) ما الان در دوره مدرن زندگی می کنیم، دیگه همه چیز با گذشته فرق کرده...برای این زمان نمیشه از قوانین چندصد سال قبل استفاده کرد. من دخترم رو اینطور تربیت کرده م. نائل الان یک افتخاره برای زنان الجزایر (متوجهین که!) یک زن روشنفکر و موفق.

- اگر اینطوره جای تبریک داره !

- آهـــــــان !بله همینطوره. درسته که ظواهر دین اسلام رو رعایت نمی کنه (فکر کنم منظورش حجاب بود) اما قلبش پاکه، باطنش مومنه، یک زن سالم و مومنه. و همه اینها تعالیم من بود. چون از ابتدا می خواستم یک زن موفق و روشنفکر برای آینده تربیت کنم. زنی که وقتش رو به جای صرف احکام پیش پا افتاده، صرف پیشرفت و موفقیت کنه. و حالا شما نائل رو می بینید که....

یک بند و بی وقفه صحبت کرد! در وصف موفقیت های روزافزون نائل، در وصف اینکه یک زن روشنفکره. یک زن متجدد. یک زن برای دنیای امروز. زنی که فرانسوی ها اون رو به رسمیت می شناسن.  زنی که به جای درگیر شدن در ظواهر دین، باطن اون رو فهمیده (از اون حرفا بود!) زنی که اتفاقا بیشتر از خیلی از خانمهای محجبه خدا رو در تک تک کارهاش حاضر می بینه و......و من موندم این آقا کی قراره یادش بیاد برای چه ماموریتی آمده فرانسه؟!!
نوشته شده توسط سفیر در ساعت 3:46 | لینک  |