تبليغاتX
::سفیر - ویرجینی مریض است::

ویرجینی (Virginie) مریضه. این رو از خیلی ها شنیده م. یک دختر فرانسویه. اتاقش توی طبقه هم کف خوابگاهه. مثل من. این روزها زیاد می بینمش. تازه با هم دوست شده یم. دختر مهربون و خوش اخلاق و خانمیه. سنگین، رنگین رفتار می کنه. همیشه پوشش مناسبی داره. تنها دوست پسرش رو – که عکسش رو روی گردنبندش زده – خیلی دوست داره و مثل بقیه اهل شب نشینی های آنچنانی نیست.

 
                       

امروز عصر یکی دیگه از شب نشینی های دانشجوییه. همه دوتا دو تا، سه تا سه تا با لباسهای ویژه از خوابگاه میرفتن بیرون. تعداد ماهایی که می موندیم تو خوابگاه خیلی کم بود. ویرجینی اومد در اتاقم. گفت که میخواد چند تا تصنیف فرانسوی (!) قشنگ بهم بده... چندتا از آثار یک گروه بود که از یکیش خیلی خوشم اومد، کاری به اسم فرانس تلکام (France télécom) ...کار قشنگی بود خصوصا از موضوعش خیلی خوشم اومد از اداره مخابرات فرانسه تشکر کرده بود ازین بابت که به فکر مردمه و زنگ تلفن های قشنگی داره و درواقع طعنه ای بود تا بگه اونها  فقط به فکر جیب خودشونن و با صدای زنگ موبایلهاشون هم یک سر و صدا به بقیه آلودگی های صوتی شهری اضافه کرده ند. این مسئله شروع صحبتهای ما شد. حرف زدیم. از نستعلیق های روی در و دیوار اتاقم تا خودش و خودم. از اینکه کلا و جزئا چکار می کنیم.

ویرجینی : تو وقتهایی که تنهایی چیکار میکنی؟

من: با بچه ها صحبت می کنم. کتاب می خونم. گاهی هم تلویزیون می بینم.

-          شب نشینی های دانشگاه رو نمی ری نه؟

-          نه.

-          چرا؟

-          برای اینکه از اینجور مراسم ها خوشم نمیاد.

-          ...ناراحتت می کنه؟ (یه جوری پرسید!)

-          ...آره ...یه جورایی میشه اینطوری گفت. چطور؟ تو داری با بچه ها میری؟

-          نه. هیچوقت نمی رم.

-          ؟...چرا؟

-          ناراحت میشم.

ساعتش رو نگاه کرد. دستش رو کرد تو جیبش. یه چیزی رو در آورد. یه بسته قرص بود. گفت:" من باید برم دارو مو بخورم. تو هم میای تو آشپزخونه؟"

-          آره میام... چرا قرص میخوری؟

-          چون یه کم بیماری دارم.

-          چه بیماری؟

-          یه چیزی شبیه افسردگی...دکترم گفته.

-          تو افسردگی داری؟....تو؟...

-          به نظر نمیاد؟

-          به نظر من که اصلا!...بقیه دوستات چی؟.. خانواده ت؟...به نظر اونها افسرده ای؟

-          آره! اصلا اول از همه مامانم گفت بهتره برم پیش دکتر.

-          نمی دونم به نظر من اصلا نمیاد افسرده باشی...مشکلت چی بود؟

-          (خندید...انگار چیز واضحی پرسیده بودم!) همین که مثل بقیه نیستم. مامانم می گه  یک دختر به سن تو، پارتی میره، با پسر ها شب نشینی ها رو شرکت می کنه... می رقصه، شاده ...اما من اصلا اینجوری نیستم. دکتر هم بهم دارو داده. الان یک ساله که دارو می خورم. دکتر گفته باید بیشتر با بقیه برم قاطی این برنامه ها...اما من نمی تونم.

-          خب تو چرا نمی ری؟

-          نمی دونم. خیلی تو اینجور برنامه ها اذیت میشم. از مست کردن بدم میاد. به نظرم عاقلانه نیست. آدم یه کارایی می کنه که بعدا پشیمون میشه...دوست ندارم با آدمهای اینطوری هم برخورد داشته باشم رفتارهای بدی نشون میدن که منو اذیت می کنه. من دوست پسرم رو دوست دارم...دلم میخواد یه روز باهم ازدواج کنیم...کسی دیگه رو دوست ندارم...اما تو این مهمونی ها هر اتفاقی می افته...نمی دونم چرا این اتفاقا منو اینقدر اذیت می کنه...دست خودم نیست. اما دکترم میگه این خیلی مهم نیست و اگر قرص ها رو ادامه بدم حتما این مسئله رفع میشه...

خودش پذیرفته بود که مریضه!...توضیح بیشتری هم نداد.

بچه ها دوتا دوتا یا چندتا چندتا با لباس های ناجور و قیافه های اجق وجق از کنارمون رد می شدن. می رفتن که هر چه سریع تر به سالن مراسم برسن تا چیزی رو از دست نداده باشن.

ویرجینی هم رفت. رفت که قرصش رو بخوره. چون مریضه. چون مثل بقیه نیست. چون بقیه مثل اون نیستن. ولی دکتر بهش گفته اگر این قرص ها رو بخوره بلاخره یه روزی مثل بقیه میشه...

نوشته شده توسط سفیر در ساعت 21:27 | لینک  |