و اما اولین روز دانشگاه! خانم فراندون، منشی لابراتوار که یک خانم فرانسوی سبزه با چشم و ابروی سیاه و موهای کوتاه و سیخ سیخی بود و قبلا اومده بود تو ایستگاه قطار دنبالم، قصد کرده بود که منو به بقیه معرفی کنه. تو راه پله ها همه اش تو این فکر بودم که آیا چند تا مرد اینجا هستند و لابد هم میخوان با من دست بدن و من باید چطور رفتار کنم که نه خیلی کنف بشن و ناراحت بشن و بهشون بر بخوره و نه من حرامی انجام داده باشم. خانم فراندون در مورد طبقات و دپارتمان ها برام توضیح میداد و من همونطور که سرم رو براش تکون میدادم بدون اینکه بفهمم چی داره میگه پیش خودم جملاتی رو برای توضیح نوع رفتارم با آقایون پایین و بالا میکردم .

اول رفتیم اتاق رئیس لابراتوار Simon Richir که مدیر تز من هم بود.
خانم فراندون اول وارد اتاق شد:
- Simon! اینم دانشجوی ایرانی مون!
آقای Richir اومد جلو. سلام کردم. سلام کرد. دستشو آورد جلو که دست بده. کل دوتا پاراگرافی رو که آماده کرده بودم بصورت یک دکلمه تحویلش دادم(!) : " ببخشید! خیلی عذر میخوام! من مسلمونم و با آقایون نمی تونم دست بدم. اصلا قصدم بی احترامی نیست، این یک دستور دینیه ، من نمی تونم تغییرش بدم. بازم ازتون عذر میخوام." تو اینجور مواقع خودم بیشتر از همه وضعیت طرف مقابل رو درک میکنم. خداییش واسه خود آدم هم سخته. تصور کنین توی یک جمع ، یک آدم محترم دستشو میاره جلو که با شما دست بده و شما عذر خواهی میکنین و طرف تو همون محوری که دستشو آورده جلو با سرعتی دوبرابر می کشه عقب، دستش رو مشت میکنه و بعد نمی دونه باید باهاش چکار کنه! و شما - در ذهن اطرافیان – کم کم شبیه یک انسان بدوی می شین با یک گرز در دست که اصول جهانی شدن و فرهنگ و تمدن جهانی رو نمی دونه.
آقای Richir بعد از اینکه باهام آشناتر شد ازم خواست وقتی با بقیه هم آشنا شدم برگردم پیشش تا با هم آشنا ترتر بشیم. راه افتادیم به سمت طبقه سوم.
- می ریم کجا خانم فراندون؟
- می ریم اتاق استاد راهنمای تزت. دوتا استاد دیگه هم اونجا هستن که باید باهاشون آشنا بشی و بعد هم بقیه دانشجوهای دکترا.
واویلا! خودش بود! قتلگاه من! قلبم سرجاش بالا و پایین می پرید بعد یکهو تپشش رو توی زانوی چپم و بعد توی پاشنه پای راستم حس کردم. اونقدر موضوع مهمتر برای فکر کردن داشتم که این مساله خیلی هم مهم نبود.
وارد اتاق اساتید شدیم. خانم فراندون معرفی فرمودند:
- این هروه (Herve) هست استاد راهنمات. پاتریک (Patrick) و هانری (Henri) هم از اساتید ما هستند این هم لورانس (Lorence) منشی دوم لابراتوره. (و بعد با یک هیجان خاص و لبخند چشمش رو دوخت به دست های جماعت!)
هروه، پاتریک، خانم منشی دوم و هانری – که البته اونروز من اسم هیچ کدوم رو درست بلد نبودم- اومدند جلو که مراسم آشنایی برگزار شه.
هروه دستش رو آورد جلو که دست بده. دکلمه ام رو شروع کردم:
" ببخشید! خیلی عذر میخوام! من مسلمونم و با آقایون نمی تونم دست بدم. اصلا قصدم بی احترامی نیست، این یک دستور دینیه ، من نمی تونم تغییرش بدم. بازم ازتون عذر میخوام."
دستش رو یگهو کشید عقب و گفت: "اُو! که اینطور، متوجه شدم."
آقای استاد دوم در حالیکه مطمئن نبود درست فهمیده باشه داشت دستش رو می کشید عقب (خوشبختانه). دو تا دستم رو بردم بالا که بگذارم کنار هم و به نفر دوم ادای احترام کنم که ظاهرا طرف اشتباهی برداشت کرد، و دستش رو دوباره آورد جلو! (عجب غلطی کردم!) دوباره توضیح دادم:
" ببخشید! خیلی عذر میخوام! من مسلمونم و با آقایون نمی تونم دست بدم. اصلا قصدم بی احترامی نیست، این یک دستور دینیه ، من نمی تونم تغییرش بدم. بازم ازتون عذر میخوام."
آقای استاد دوم به سرعت دستش رو برد عقب و گفت:
"باشه. باشه. متوجه شدم." رسیدم به خانم منشی، دستش رو یگهو کشید عقب و ازم عذر خواهی کرد!!! (این مدلش دیگه واقعا نادر بود!) دستم رو بردم جلو. و گفتم:"روز بخیر، گفتم که. با آقایون نمی تونم دست بدم یعنی با خانم ها می تونم دست بدم. حالتون خوبه؟ از آشنایی باهاتون خوشبختم."
دستش رو دوباره آورد جلو و گفت:"آهان! بله. متوجه شدم!"
آقای استاد سوم که همزمان با خانم منشی دستش رو کشیده بود عقب، فکر کرده بود که من تغییر نظر داده ام و بعد از این که دید با خانم منشی دست داده ام دوباره دستش رو آورد جلو!
- " ببخشید! خیلی عذر میخوام! من مسلمونم و با آقایون نمی تونم دست بدم. اصلا قصدم بی احترامی نیست، این یک دستور دینیه ، من نمی تونم تغییرش بدم. بازم ازتون عذر میخوام."
.
.
.
وقتی از اتاق میومدیم بیرون، بهت رو توی صورتشون حس کردم و صدای خانم منشی دوم رو که می گفت:
"اوه... خدای من... چقدر پیچیده بود!"
