تبليغاتX
::سفیر - آغاز یک دوستی::

 

ساعت 6 عصر از دانشگاه برگشتم خوابگاه. یک راست رفتم تو آشپزخونه ، با دو تا سیب زمینی و یه بسته پنیر پیتزا و سس مایونز که خداوند انشاالله هر آینه بر قبر مخترعش نور بتاباند!...اولی رو بذارید توی ماکروویو دو دقیقه بپزه و بعد دومی و سومی رو بریزین روش بخورین تا غم دنیا یادتون بره!... داشتم میخوردم و کیف میکردم و غم دنیا یادم میرفت که یهو سمیه وارد آشپزخونه شد و صاف اومد نشست اونور میز تقریبا روبروی من و من غمباد گرفتم (این یک دختر الجزایری بود که توی روزهای قبلی توی بحث طرف عمر رو گرفته بود)....سلام علیکی کرد و پرسید: " بنظر تو خدا وجود داره؟"

-          نداره؟

-          چرا داره. اما نمی دونم وقتی ازم می پرسن چطور باید اثباتش کنم.

 

پاسیوی خوابگاه. جاییکه با اولین دوستم ساعتها حرف زدیم.        

 

یه نیم ساعتی سر این مساله صحبت کردیم و من دوباره یاد بچگی هام افتادم. اون روزها که 3، 4 سالم بیشتر نبود و مادرم – که همه موفقیتهام رو از او دارم – به من میگفت:" بیا بازی کنیم!..تو یک مسلمونی و من یک کافرم... ببین میتونی به من ثابت کنی که خدا وجود داره "...و من چقدر این بازی ها رو دوست داشتم. مادرم بدون ملاحظه سن من استدلال هایی رو در رد خدا میاورد که من رو جدا به شک میانداخت...و بعد خودش توضیح میداد که جواب این شکیات چیه و دوباره ادامه بازی....

بعد از موضوع اثبات خدا، سمیه بدون مقدمه  گفت:" میدونی؟ من نماز نمی خونم. نه اینکه مخالفش باشم، اما مطمئنم خدا خیلی بزرگتر از اونه که بخواد بابت این چیزها ناراحت بشه"(!!)...ادامه داد:" البته روزه میگیرم ها ! خیلی هم به خدا معتقدم". این دختر اگر نمی خواست کسی قانعش کنه که نماز بخونه اصلا این مساله رو مطرح نمی کرد اینه که مطمئن شدم فقط دنبال بهانست که دوباره نمازشو شروع کنه. خونسرد گفتم خب بیخود روزه می گیری. دیگه نمی خواد  بگیری!  یه کم چشماش گرد شد. گفت :" واسه چی؟". گفتم واسه چی بگیری؟

-          واسه اینکه اگه نگیرم گناه داره.

-          کی گفته گناه داره؟

-          (یه کم عصبانی شد فکر کرد دستش انداختم) یعنی چه؟ چطور نمی دونی؟ خدا خودش گفته.

-          خدا خودش به تو گفت که اگه روزه نگیری گناه داره اما اگه نماز نخونی گناه نداره؟

گفت:" نه! اما روزه رو باید گرفت!" . گفتم:" خدا خیلی بزرگتر از اونیه که بخواد از روزه نگرفتن تو ناراحت شه." گفت: "خب چرا باید نماز خوند؟" و این سوال کافی بود برای اینکه مجبورشم درباره خیلی واجبات دیگه هم توضیح بدم .

توهمین هیری ویری و وسطهای صحبت درباره نماز و خدا و اطاعت از خدا ، یک دختری هم اومد و روبروی ما نشست. داشت واسه خودش شیرکاکائو درست می کرد، اما به حرفهای ما هم خیلی جدی گوش میداد. صحبت هام با سمیه تموم شد. آشپزخونه کم کم داشت شلوغ می شد. این دختر یه جوری بود!..یه جوری بهم نگاه می کرد. اینقدر ذل ذل نگام کرد که سلام کردم!!!

من:سلام!

اون:سلام! خوبی؟

هورا عین خودم زود دخترخاله میشه!..ادامه دادم:

-          خوبم!..تو چطوری؟...چه خبر از مامان اینا؟...!!!

یهو پخی زد زیر خنده...

-          مامانم؟...خوبه بهت سلام رسوند!!

دوتامون شروع کردیم به خندیدن... بنظرم دختر خونگرمی اومد، حداقلش این بود که "شوخی" رو درک میکرد و خب هر کس یکبار در عمرش به یک آدم "شوخی نفهم" برخورد کرده باشه، میفهمه که چه نعمتیه!... بدون اینکه اسم و رسم همو بدونیم شروع کردیم به گفتن از در و دیوار... کم کم بقیه هم اومدند دور میز ما.چقدر روحیه ما دوتا بهم شباهت داشت. چقدر از پیدا کردن هم خوشحال بودیم. ازش پرسیدم:

-          اسمت چیه؟

-          اَمبروژا (Ambrosia)...همین کلمه تو فرانسه طور دیگه ای تلفظ میشه، فرانسوی ها "اَمغُزی" صدام می کنن. تو چی صدام میکنی؟

-          من؟....بهت میگم عمقِزی!

(و داستان عمقزی رو براش تعریف کردم. بعد ها هر وقت صداش میکردم:"عمقزی!"، خودش با یک لهجه خیلی خنده دار میگفت: دور کلاش قرمزی!) و در ادامه گفتم خودت کدوم اسم رو دوست داری؟...گفت همون اسم خودم! پرسید راستی تو کجایی هستی؟...گفتم: تو چی؟....نگاه همه بچه ها به سمت ما دو تا برگشت...گفتم: من ایرانی ام....چند ثانیه مکث کرد...با چشماش سقف رو نگاه کرد...لپهاشو باد کرد و بعد همه هواهاشو قورت داد. گفت: من آمریکایی ام...

بدون اینکه هبچ توضیحی بهم بدیم نزدیک به یک دقیقه می خندیدیم ...هی از بالای چشم به هم نگاه میکردیم و می خندیدیم اونقدر که اشک هردومون در اومد ...چقدر سخته توضیح حسی که اون لحظه داشتیم و چقدر پشت اون خنده ها حرف رد و بدل شد. بعد از پاک کردن اشکهامون، امبروژا ازم پرسید:" تو با من دوستی دیگه، نه؟" گفتم:" معلومه..." و بعد برام توضیح داد که اکثر بچه های فرانسوی ساکن خوابگاه از وقتی که فهمیده ند آمریکاییه باهاش حرف نمی زنن.

اون روز انقدر باهم حرف زدیم تا نگهبان شب اومد و مارو از آشپزخونه بیرون کرد تا درشو قفل کنه. ما هم از رو نرفتیم و تا نصفه شب کنار پاسیو صحبت هامونو ادامه دادیم. نگران بود و از کشورش به شدت بدش میومد. بهم گفت میترسم اگر وضعیت کشورم همینجور پیش بره در آینده کسی حاضر نشه با بچه های من دوست بشه. حرفهای اون برای من خیلی جالب بود و حرفهای من برای اون. باورم نمیشد که اینها رو دارم از زبون اون میشنوم اینقدر که چند بار شک کردم شاید داره ادا در میاره! یا به هر دلیلی که من نمی دونستم داره دروغ میگه. اما گذشت زمان بهم نشون داد که اینطور نبوده.

چقدر زود باهم دوست شدیم...چقدر زود حس همدیگه رو فهمیدیم... چقدر زود بهم وابسته شدیم... چقدر زود با هم صمیمی شدیم...

 

نوشته شده توسط سفیر در ساعت 1:33 | لینک  |