تبليغاتX
::سفیر - عدو شود سبب خیر...::

 

چرا دیروز عصر اینجوری شد؟...چرا این دختر اینجوری برخورد می کنه؟...اصلا نمی فهممش.

نائل رو می گم...گفته بودم که یک دختر الجزایری مسلمونه...سنش از همه ما خیلی بیشتره. البته از خودش نمی شه پرسید چند سالشه بعیده بیشتر از 20-25 بگه!! اما دوستش ویدد که اونم هم ملیت نائله و شبانه روزشون رو با هم میگذرونن میگه که 35 سالشه. این خانم نائل همونیه که روز اول نوشتم خیلی نا مناسب لباس می پوشه ... مسلمونه...روزه می گیره...نماز رو اگر وقت داشته باشه می خونه...معتقده گوشت برای خوردنه چه حلال چه حروم... به حجاب اعتقادی نداره...معتقده پیامبر وقتی از خونه بیرون میرفتن خیلی زیبا بوده ند، اینه که برای پیروی از ایشون همیشه  زیبا از اتاقش بیرون میاد!...معتقده زیبایی در فرانسه همون چیزی معنی میشه که فرانسوی ها معتقدن و اینه که غالبا لباسهایی که می پوشه – برای جلوگیری از اسراف که اونهم از توصیه های دینیه – خیلی خیلی کم پارچه مصرف کرده ند. و به این ترتیب تونسته بین پیامبر و لائیسیته ارتباط برقرار کنه!! اگرچه لنز آبی خریده ، موهاشوطلایی کرده و دو برابر فرانسوی ها به فرانسه عشق می ورزه، خیلی راحت میشه فهمید که فرانسوی نیست چون اصالت چیزیه که توی هیچ کدوم از رفتار های التقاطی دیده نمی شه.

 


 از یاسمینا- یکی از دخترهای مایوتی(Mayotte) – شنیده م که نائل عقد یک نفر در الجزایره و قراره وقتی برگرده مراسم ازدواج برپا کنن. ناراحت میشم وقتی جلوی همه از همسرش بد میگه و اصرار داره یا کسی نفهمه متاهله و یا بفهمه که هیچ اصراری برای موندن با همسرش نداره. الان هم یک هفته ست که یک دوست پسر مراکشی پیدا کرده و اون آقا هم به جمع میز شام نائل اضافه شده.

دیروز عصر، توی آشپزخونه داشتم فکر میکردم چه چیزی میشه برای شام درست کرد که سیب زمینی با مایونز هم نباشه  اما هنوز قصد آشپزی نداشتم. نائل داشت تو آشپزخونه برای خودش و مهمونهاش شام درست می کرد. امروز دوست پسرش هم توی آشپزخونه بود. منصور که پسر عموی یاسمینا هم هست داشت یک گوشه به سبک مایوتی ها موز حلقه حلقه می کرد. ویدد، عمر، یاسمینا و خیلی های دیگه هم بودند. نائل بزرگ این جمع و عقل کل محسوب میشه و تقریبا همه ازش اطاعت می کنن. خیلی درشت هیکله، لازم و کافی برای ترسیدن! بیان قوی ای هم داره. کافیه چند تا بی احترامی هم وسط بیاناتش بگنجونه تا ببینید که بهتره باهاش دهن به دهن نشید! خودش می گه قبلا تو الجزایر گوینده رادیو بوده.  

مسلمونها  برای هر کاری - به خواست خود نائل - با هاش مشورت میکنن و من این رو از غرایب آخرالزمان میدونم! با اینهمه وقتی هم کسی ازش کمک میخواد خیلی مهربون بهش کمک میکنه و این صفت، خیلی عالیه.

امبروژا هنوز نیومده بود و من منتظرش بودم. نائل از همون دور- پای گاز – بلند رو به من گفت نیاز نیست غذا درست کنی ، امروز مهمون ما! بیا سر میز ما بشین!

-          دستت درد نکنه. خیلی ممنون. خیلی لطف داری. مطمئنن دست پخت شما خیلی خوبه اما من باید منتظر امبروژا باشم. شما بفرمایید شروع کنید.

نائل دوطرف لبهاشو داد پایین و وسطشو داد بالا(حالا نمی خواد همین الان تمرین کنین ببینین چه شکلی میشه همه مون روزی ده بار این کار رو می کنیم بابا!) با حالت تاسف سرشو تکون داد و به عربی رو به دوست پسرش یک چیزهایی گفت که نفهمیدم.

منصور بشقاب موزهای حلقه شده شو برده بود پای گاز و داشت دونه  دونه  تو روغن سرخشون میکرد.

امبروژا رسید! با سینی وسایل آشپزیش! چقدر وقتی این دختر رو میبینم خوشحال می شم. اینقدر که خوشحالی ما دو تا رو همه می فهمن!

امبر : سلااااااام!

من : سلاااااااااااام! کجا بودی بابا؟

-          خیلی چیزها باید برات تعریف کنم.

-          درباره چی؟

-     خودم...خدا...و یک دعای تازه که امروز یادگرفتم!

-          خب! بگو!

-          نه! اول یه چیزی بخوریم...حرفام زیاده!

نشست روبروی من و شروع کرد به خورد کردن پیاز. هر چی از بوی پیاز سرخ کرده خوشم میاد از پوست کندنش بدم میاد!...اشکم در اومد. به امبر گفتم:" ببین! هر وقت قسمت گریه دار حرفهات تموم شد قسمت خنده دارشو تعریف کن!"...غش غش خندید و گفت:" ااه! متاسفم دوست من! خیلی دردناکه میدونم!! اما خودت میبینی که روی هیچ میزی خالی نیست..(اون طرف تر یک جای خالی دیدم! امبروژا هم دید! سریع حرفشو ادامه  داد)...اگر باشه هم نمی رم ! میدونی که تحمل دوری از تو رو ندارم!!" ازوسط های حرف امبر، نائل به سمت من اومد...امبروژا ساکت شد. نائل با لحنی کاملا عاقلانه به من گفت:" مگه تو مسلمون نیستی؟"

-          چرا.

-          سبحان الله! تو مسلمونی؟...اینهمه مسلمون توی این خوابگاه هست و تو یک مسیحی رو برای دوستی ترجیح میدی؟ سبحان الله! من در عجبم!

وای! چرا این حرف رو زد؟...اونم جلوی امبروژا!...یعنی چی؟ یعنی مثلا این یک ارشاد دینی بود؟!...یعنی جلوی دوست پسرش خواست یک چشمه اسلام شناسی بیاد؟!!...اصلا گیرم کار من اشتباه ، نمی تونست جایی بدون حضور امبروژا  در موردش صحبت کنه؟...خیلی ناراحت شدم. امبر چاقو تو یک دستش بود و پیاز توی یک دست دیگش...همچنان به کارش ادامه میداد...اما خیلی کند تر از قبل...پیاز فقط بهانه ای شده بود برای اینکه خودش رو مشغول نشون بده و وانمود کنه که اصلا حرف های رد و بدل شده رو نشنیده. همونقدر بلند که نائل حرفش رو زد، بلند جواب دادم:" دین اسلام میگه بهترین دوست شما کسیه که وقتی با اون هستید به یاد خدا بیفتید. من امبروژا رو دوست دارم چون من رو به یاد خدا میندازه، چون خدا دوستش داره، چون خدا رو دوست داره و کسی که خدا رو دوست داشته باشه دنبال بهانه نیست تا نافرمانی خدا رو بکنه ."... نائل جوابی نداد...یعنی چیزی به فرانسه نگفت که طرفش من باشم. غر زد و به عربی یک چیزهایی زیر لب گفت.

منصور- کاملا بی تفاوت نسبت به وقایع اتفاقیه - ظرف پر از موزهای سرخ شده شو آورد و به امبروژا و من تعارف کرد.

امبروژا سرش رو آورد جلو. یک لایه اشک تو چشماش بود. آروم ازم پرسید:" اینی که گفتی رو واقعا دین اسلام گفته؟"

-          آره! من دروغ نگفتم.

-          خب ...میدونی....در واقع تو دین من چیزی در این باره گفته نشده اما فکر میکنم درستش همینیه که اسلام گفته. برای همین هم دوست دارم که ما خیلی با هم دوست باشیم و زیاد با هم صحبت کنیم.

بهم لبخند زد. عمیق تر از همیشه. بهش لبخند زدم. مطمئن تر از همیشه.

یک قطره اشک میتونه در اثر پوست کندن یک پیاز باشه یا یک حس خیلی عمیق درونی. اما چقدر تشخیصشون از هم آسونه!

گفتم: چقدر این پیازه زیاد چشم رو می سوزونه!

گفت: آره! خیییییییییییییییییلی!

 

-----------------------

  پي نوشت :

بعضی از دوستان خواسته بودند بدونن که میشه این خاطرات رو برای خودشون پرینت بگیرن یا نه. اگر صرفا برای خودتون هست اشکالی نداره. اما لطفا اونها رو به هیچ عنوان در جای دیگه ای منتشر نکنید. من فقط با باز نشر این مطالب در هر جای دیگه ای بصورت مکتوب و غیر مکتوب موافق نیستم.

نوشته شده توسط سفیر در ساعت 0:18 | لینک  |